مراقب بود چه میخرد چه میپوشد و چه میخورد
تا شهدا؛ سردار شهید حاج حمید تقویفر از بنامترین رزمندگان جبهه مقاومت اسلامی بود که ششم دی ماه 1393 در مبارزه با گروهک تکفیری داعش به شهادت رسید. در سالروز شهادت این فرمانده بیبدیل جبهههای دفاع مقدس و دفاع از حرم، از پروین مرادی همسر ایشان خواستیم تا گوشههایی از خصوصیات اخلاقی وی را برایمان بازگو کند.
الگویی برای جوانان
حاج حمید کمتر وقت داشت که مثل پدران دیگر راه و رسم زندگی را به فرزندانش بیاموزد، اما لحظاتی که در کنارمان بود الگویی عملی برای ما بود. سعی میکنم برخی از خصوصیات اخلاقیاش را تیتروار بیان کنم:
«مؤدب بود»؛ قبل از هر حرف بدی عذرخواهی میکرد. ولی در آخر آن را نمیگفت! «مثبتاندیش بود»؛ روی در اتاق ادارهاش نمینوشت بدون هماهنگی وارد نشوید. سعی میکرد از کلمات منفی استفاده نکند. به جای آن مینوشت: «با هماهنگی وارد شوید.»
حاج حمید بسیار قانونمند بود. همیشه مالیاتها و عوارض شهرداری را بهموقع پرداخت میکرد و بسیار به قوانین رانندگی احترام میگذاشت. مهربانی و دلرحمی از دیگر خصوصیات بارزش بود. هر بار با ایشان تلویزیون میدیدم در هنگام پخش صحنههای خشن علیه مردم مظلوم و زنان و کودکان بسیار ناراحت میشد و نگاه نمیکرد. در جنگ با داعشیها در عراق، همیشه جسد کشتههای دشمن را دفن میکرد. بهرغم مخالفتهای دیگران، از بیاحترامی به بدن کشتهها، اگرچه دشمنی چون داعش بودند، دوری میکرد. پیش از هر عملیاتی به اعتراف خود سربازها و نیروهایش سربند آنها را خودش میبست و آنها را با کلمات عزیزم و دوستم صدا خطاب میکرد.
همیشه در روزهای پدر یا تولدهایش، دوست داشت با دست خودمان برایش چیزی درست کنیم تا اینکه هدیهای برایش بخریم. هدیهای که با دستهای خودمان برایش درست میکردیم بیشتر خوشحالش میکرد. فقط گاهی که از میان حرفهایش متوجه میشدیم به چیزی نیاز دارد برایش میخریدیم.
حاجی همیشه مراقب بود وسیلهای که میخریم چه جنسی دارد و در جامعه معنای آن چیست؟ مثلاً وقتی ما برایش یک کمربند با مارک خارجی خریدیم از ما پرسید: آیا این مارک نماد بد یا معنای بدی دارد یا نه؟ یک بار هم به یاد دارم که برایش یک عینک آفتابی خریدیم. خیلی خوشحال شد و همیشه آن را استفاده میکرد تا اینکه به دلیل رفت و آمد زیاد به عراق که مصادف با حضور امریکاییها بود، گفت عینکش شبیه عینک سربازان امریکایی است و دیگر نمیخواهد از آن در عراق استفاده کند. بارها با ایشان که جایی میرفتیم اگر سنگی، شیشهای، چیزی روی زمین میدید خودش خم میشد و آن را برمیداشت تا جلوی راه مردم نباشد. ضمناً هرگز کارش را بر دوش کسی نمیانداخت. حتی لباسهایش را هم خودش میشست. با وجود اینکه میگفتیم این کارها را به ما محول کن، ولی خودش کارهای شخصیاش را انجام میداد.
حاجی هر غذایی از هر جایی نمیخورد. اگر غذایی برایشان میآوردیم اول سؤال میکرد که این غذا از کیست و از کجاست. حتی در مورد غذاهای نذری هم سؤال میکرد.
«قرآن» هدیه مورد علاقه حاجی بود که در هر نمایشگاهی یک قرآن میخرید و آن را به دیگران هدیه میداد. بعد از شهادتش که به عراق رفتیم در خانه هر کدام از دوستانش همان قرآنها را میدیدیم که میگفتند: ابومریم به ما هدیه کرده است. شهید تقویفر ارتباط زیادی با جوانها داشت. بهخصوص با فرزندان خانواده شهدا بسیار گرم میگرفت. بعد از شهادت حاج حمید ما این جمله را از خیلیها شنیدیم که میگفتند: انگار پدر خودمان را از دست دادهایم و شاید اگر پدر خودمان شهید میشد، اینقدر ناراحت نمیشدیم.
حاج حمید همیشه باعث افتخار ما بود. اما حالا سنگینترین باری که بر دوش ما گذاشته شده، کشیدن نامش است. حالا ما هر کاری کنیم نماد ایشان خواهیم بود و امیدوارم که باعث افتخارشان بشویم. وقتی عکس حاجی را در کنار عکس شهدای دفاع مقدس میبینم، حس میکنم عکسش چه خوب در میان شهدا نشسته است. انگار همان سالهای جنگ با دوستانش رفته بود. ما که همیشه افسوس میخوریم کاش بچههای جنگ را درک میکردیم، حالا که امثال حاج حمیدها غریبانه رفتند، حسرتمان بیشتر شد.
پدر حاج حمید از شهدای دفاع مقدس بود که حاجی به ایشان علاقه زیادی داشت. همیشه به ما میگفت من هم وقتی به سن پدرم برسم. از دنیا میروم و همین طور هم شد.