حصر آبادان به روایت یک شهید
تا شهدا؛ آنچه خواهید خواند خاطرات روزانه شهید غلام عباس قنادان است از شروع جنگ در جنوب و آنچه بر مردم خوزستان به خصوص خرمشهر و آبادان گذشت. این شهید عزیز لحظه به لحظه حضورش را در آن ایام به رشته تحریر درآورده و مینویسد:
شنبه: ۵۹/۸/۱۰، ساعت ۱۲ ظهر
دیروز بعد از نماز صبح، به ما اطلاع دادند که نیروهای عراقی از رودخانه بهمنشیر عبور کرده و در کوی ذوالفقاری مستقر شده اند بلافاصله به سپاه آبادان اعزام شدیم و حدود ساعت ۱۲ ظهر به بیمارستان معتادین رسیدیم. پس از برداشتن مهمات اضافی، از کناره آب ، شروع به پیشروی کردیم، تا اینکه حدود ساعت چهار بعد از ظهر به کوی ذوالفقاری رسیدیم. عدم فرماندهی صحیح و حرکت بدون برنامه ریزی باعث شد که ۷ تا ۸ ساعت دیرتر به محل برسیم.
صدای گلوله و خمسه خمسه و آرپی جی هفت و کلاشینکف ، فضا را پر کرده بود، برادرانی که آنجا بودند، از ما خواستند هر چه زودتر خود را به محل درگیری برسانیم؛ چون نیروهای خودی خسته بودند و در عوض، نیروهای دشمن فرار می کردند. همگی به ستون، به سمت محل درگیری، واقع در یک کیلومتری جنوب رود بهمنشیر رفتیم. بچه های بسیجی و پاسدار ، به کمک برادران ارتشی، عراقیها را از منازل کوی ذوالفقاری بیرون رانده و به سمت رود عقب نشانده بودند و نظر به اینکه محل کاملا پوشیده از نخلستان بود و از طرفی، دشمن در جنگ تن به تن و نزدیک ضعف داشت، ما دارای امتیازهای خوبی بودیم. با این وجود باید بگویم که تنها خدا با ما بود؛ چون آنها به جای گلوله معمولی، از آرپی جی هفت استفاده می کردند و مثل باران گلوله می بارید. از هر طرف ما گلوله عبور می کرد. چندین بار هم ما را به رگبار مستقیم بستند؛ اما تا آن لحظه حتی یک زخمی هم ندادیم.
ساعت ۵ آتش فوق العاده شدید شد. بعد ما «الله اکبر، گویان به ستون دشمن زدیم و آنها با آن همه سلاح و توپ و تانک و تیربارهای کلاشینکف و ...، در مقابل سلاح ما که فقط ژ ث و ام یک و چندتایی آرپی جی ۷ بود، پا به فرار گذاشتند. دشمن را تا آن طرف رودخانه بهمنشیر عقب راندیم. آنها که با حمله سیل آسای ما مواجه شده بودند ، از ترس اینکه مبادا از پل متحرکشان استفاده کرده، به آن طرف رود برویم، ناچار پل را جمع کردند و همین امر باعث گرفتار شدن بیش از دویست نفر از نیروهایشان در سمتی که ما بودیم، شد. این تعداد، به شکلی پراکنده ، در حالی که از پشتیبانی توپخانه و ضدهوایی و آرپی جی زنهای خود در آن طرف رود حمایت می شدند، دیوانه وار شلیک می کردند؛ ولی بچه های ما تا کنار رود پیش رفتند و حدود ۱۰۰ نفر را کشته، بیش از ۱۵۰ گروگان گرفتند. ضمنا کنار رود، یک جرثقیل و چند جیب فرماندهی به غنیمت گرفتیم.
تا ساعت ۶ غروب، برتری آتش ما دشمن را گیج کرده بود؛ اما پس از آن، با آتش شدید دشمن در آن طرف رود مواجه شدیم. توپهای دشمن، درختهایی را که استتار ما بودند، قطع می کردند. من در فاصله چند متری رود بودم و معاون فرمانده ، پشت سرم قرار داشت. او گفت که می رود تا نیروها را جمع آوری کند. چند نفری که جلو من بودند، دچار وحشت شده ، ضمن تغییر موضع، کمی عقب رفتند. پشت درختی، به حالت درازکش کمین کردم. حدود ۱۰ دقیقه گذشت. بین آن همه گلوله محاصره شده بودم. در قسمت راستم، کانالی به عمق ۲ متر و عرض ۴ متر وجود داشت. در سمت چپم، دو ردیف درخت بود بعد از آن، به مسافت حدود ۶ متر، زمین خالی بود. نه امکان تعویض موضع از دو سمت وجود داشت و نه امکان ماندن در آن محل! چون اگر از تیرهای دشمن در امان می ماندم، تازه امکان هدف قرار گرفتن از طرف نیروهای خودی بسیار زیاد بود؛ زیرا غیر از من کسی دیگر در آن قسمت نبود و هر چه صدا می زدم، کسی جواب نمی داد. برای ملحق شدن به گروه، کمی عقب کشیدم و به گروه برادران ارتشی برخورد کردم. از طریق آنها اطلاع پیدا کردم که بچه های سپاه، در فاصله ۵۰ متری سمت چپ ما و کنار رود بهمنشیر مستقر شده اند اینکه احتمال می دادم بچه های گروه خودمان نباشند، همان بلافاصله سنگری کنده ، به مقاومت در برابر عده ای نیروهای عراقی که در پناه آتش شدید توپخانه خود توانسته بودند به این سمت نفوذی کنند، پرداختیم.
شب سردی را زیر نم نم باران و آتش شدید دشمن به صبح رساندیم. تقریبا می توانم بگویم که اکثر درختهای اطراف ما، در اثر شلیک مستقیم و آرپی جی ۷ و ۹ دشمن، مانند نی خیزران، از وسط دو نیم بودند. خوشبختانه حدود ساعت ۱۲ شب، تعداد زیادی از نیروهای بسیجی به ما ملحق شدند. آنها تمایل داشتند که همان موقع پیشروی کنند؛ اما از این اقدام آنها جلوگیری شد. با روشن شدن هوا، حدود ساعت ۶ صبح بود که مجددا حمله را شروع کردیم. بچه ها توسط قایق از رود گذشته، به تعقیب دشمن پرداختند. من که گروه خود را گم کرده بودم، زیر آتش سنگین به دنبال آنها گشتم؛ ولی هیچ یک را پیدا نکردم حدود ساعت ۱۰ صبح، در حالی که غرق در دوده باروت و لجن و گل و لای بودم، با تنی خسته و گرسنه ، به سمت عقب جبهه حرکت کردم. پس از رسیدن به مقر واقع در دبستان جهان - چند تن از رفقا را دیدم که آنها به سلامت رسیده بودند و تنها ۳ زخمی داشتیم؛ یکی محمد محمد پور بود که دست و زانویش ترکش خورده بود، دیگری کریم شارونی که دو انگشتش در اثر ترکش خمپاره قطع شده بود، و دیگری هم عزیز اسنوش که گلوله ای به باسنش خورده، ولی استخوان باسنش سالم مانده بود. البته از میان سایر نیروهای شهرستانی، کشته و زخمی داشتیم؛ ولی گروه ما خوشبختانه کشته نداشت.
چهارشنبه: ۵۹/۹/۵، ساعت ۱۵ بعد از ظهر، کوی ویلا
حدود یک هفته پیش، مقر خود را واقع در دبستان جهان، به علت شناسایی منطقه از طرف دشمن و اصابت مداوم خمپاره عوض کرده، در کوی ویلا مستقر شدیم. در ضمن به علت افزایش نفرات، کارها را بین خود تقسیم کردیم و من و نعمت صفاپور، مسؤول تهیه اخبار جبهه های جنگ شدیم. کارمان، سرکشی روزانه به جبهه های فیاضیه و المهیوبه و کسب خبر بود.
بچه های ما، شبانه و به صورت چریکی ضربه می زدند و خواب را بر دشمن حرام کرده بودند. در طول روز هم توپخانه ارتش و سپاه، آنها را کلافه می کرد. دیگر نیرو به اندازه کافی وارد شده بود؛ ولی هیچ گونه حمله ای صورت نمی گرفت و این موضوع باعث سر و صدا و اعتراض بچه های سپاه شده بود. همه خواستار حمله بودند. شب نهم و دهم عاشورا، برخلاف تصور همه ما، هیچ گونه ضربه ای زده نشد. طی آن دو روز، عراقیها عجیب وحشت داشتند و مرتب منور می انداختند و بیابان را کاملا روشن کرده بودند و سلاحهای آنها تا صبح کار می کرد.
سه روز بعد، در حالی که دشمن خطر را دفع شده تلقی می کرد، بچه های ما به آنها شبیخون زدند و وارد سنگرهای آنها شده، تعداد زیادی شان را قلع و قمع کردند. در این شبیخون، نیروهای ما در سه گروه عمل می کنند؛ اما به دلیل عدم هماهنگی نمی توانند ضربه خوبی وارد کنند. به هر حال، به جز یک نفر که از ناحیه باسن گلوله می خورد، همگی به سلامت به مقر باز می گردند. ضمنا در این حمله دو تانک دشمن هم منهدم می شود. جالب اینکه عراقیها پس از احساس خطر، بچه های ما را زیر رگبار انواع سلاح ۔ حتی توپ ضدهوایی - می گیرند؛ اما با وجود روشن شدن هوا و کویری بودن منطقه، لطف خداوندی شامل حال بچه ها می شود و بدون تلفات باز می گردند.
شب گذشته، حدودا ساعت هشت بود که تعدادی از بچه ها را به جبهه ای واقع در ایران گاز - ایستگاه هفت - بردم. تا صبح با آنها بودم و صبح، قبل از طلوع آفتاب، برای انجام کارهای مربوطه به مقرہ بازگشتم تا به امید خدا، جبهه کربلا را ظرف چند ساعت آینده زنده کنیم. تنها عاملی که می توانست این نقشه را عقیم بگذارد، ارتش بود؛ اما چنانچه همکاری می کرد، درس خوبی به صدام می دادیم جای آبادان - اهواز باز شده است؛ ولی هنوز امنیت ندارد.
امروز سری به شهر زدم. شهر تا اندازه ای زنده شده بود. چند مغازه پارچه فروشی و خرازی و سالن غذاخوری باز شده بود و به امید خدا می رفت که مغازه های بیشتری باز شود.
پنجشنبه: ۵۹/۹/۶، ساعت ۵ عصر، کوی ویلا
شب گذشته، حدود ساعت ۷و نیم، در حالی که فاصله دو متری خود را نمی دیدم، به طرف ایران گاز حرکت کردم ؛ زیرا احتمال می دادم که برنامه شبیخون با حمله - که جزئیات آن از چند روز قبل طرح ریزی شده بود - اجرا شود و می خواستم در حمله شرکت داشته باشم. بعد از حدود یک ساعت رانندگی و در حالی که سراپا شوق ضربه زدن به دشمن بودم ، به جبهه رسیدم؛ ولی طولی نکشید که آرزوریم نقش بر آب شد. در آنجا چند نفر از افراد گروهمان خبر دادند که نقشه حمله به هم خورده و فرمانده ما- حاجی پور - بچه ها را به مقر برده است. فقط آن چند نفر آن جا مانده بودند. در واقع، علت لغو حمله، عدم همکاری ارتش بود.
در حالی که احساس خستگی شدیدی به من دست داده بود، به اتفاق آن چند نفر به مقر باز گشتیم و با حالتی اعتراض آمیز پیش حاجی پور رفتم؛ ولی با دیدن قیافه او، همه چیز دستگیرم شد. ناگزیر به خانه تیمی خود برگشتم. تنها راه فرار از ناراحتی، این بود که زودتر از همیشه بخوابم.
صبح، به جبهه فیاضی رفتم و فرمانده عملیاتی آنجا را که بیش از همه ما در تب حمله می سوخت، گرفته دیدم. حتی رویم نشد که خبرهای جبهه را از او بخواهم. هر طوری بود، کسب اطلاع کردم که ساعت ۵ صبح، چند جیب ۱۰۶ برای ضربه زدن جلو رفته اند. جیب ۱۰۶ گروه ما ساعت ۱۲ ظهر درگیر می شود و در این ماجرا، دو نفر از بچه های خارکیها زخمی می شوند و پس از مدتی، یکی از آنها شهید می شود.
چنانچه نقشه حمله اجرا می شد، آبادان برای همیشه آزاد شده بود. قرار بود ارتش مستقر در ۲۷ کیلومتری ابادان، از شمال ؛ نیروی مستقر در ماهشهر، از شرق ؛ ارتش مستقر در آبادان، از جنوب و بچه های سپاه ، و منطقه فیاضی - حمله کنند. همچنین قرار بود بچه های سپاه مهیوب، از کناره رود کارون جلو رفته، در شیر پاستوریزه مستقر شوند و راه ارتباطی دشمن را با خرمشهر قطع کنند و در ضمن، مهمات و ماشینهای سوخت آنها را هدف قرار داده و مانع رسیدن آذوقه به دشمن شوند؛ ولی متأسفانه ارتش اعلام کرد که آمادگی حمله را ندارد و در نتیجه، نقشه عقیم شد.
جمعه: ۷/۹/۵۹، کوی ویلا
اواخر شب گذشته اطلاع پیدا کردیم که باید به طرف دزفول حرکت کنیم. از ۲۷ نفری که آمده بودیم، فقط سه نفر - من، موسی محمدپور و رضا روشنایی - مانده بودیم و مابقی بچه ها، جزء گروه جدید ۳۵ نفری بودند. مایل به رفتن نبودم؛ ولی باید نیروی تازه ای دست و پا می کردیم؛ چون گروه ۳۵ نفری تا اندازه ای خسته شده بودند و باید با نیروی تازه نفس و سلاحهای بهتری برمی گشتیم.
شنبه: ۵۹/۹/۸، دزفول
با الندرور، از جاده خاکی، به شادگان و از آنجا به اهواز آمدیم. تا اینجا ۶ ساعت در راه بودیم. شب را در اهواز استراحت کرده، صبح امروز به سمت دزفول حرکت کردیم و حدود ساعت ۱۰ بود که رسیدیم.
پنجشنبه: ۵۹/۹/۲۰
دزفول چند روز پیش، نعمت صفاپور، با «باقر تمدنی»، «امیر بزاز زاده) و سه نفر دیگر، جهت کسب خبر، به محل استقرار گروه در شیر پاستوریزه میروند؛ اما هدف گلوله تانک عراقیها واقع می شوند صفاپور و توحیدی به شهادت می رسند. تمدنی و بزاز زاده و در دیگر هم جراحت سطحی بر می دارند. دیروز، صفاپور و توحید پس از تشییع جنازه باشکوهی، در شهیداباد به خاک سپردیم.
پنجشنبه: ۵۹/۱۰/۴، بعد از ظهر، آبادان، کوی ویلا
بودن در دزفول، آزارم می داد و مدام در پی این بودم که با عده ای به آبادان برگردم. بچه ها مایل بودند در جبهه کرخه فعالیت کنند؛ اما من به اتفاق تمدنی و بزاز زاده به آبادان برگشتیم. به این صورت که روز دوشنبه ۵۹/ ۱۰ / ۱ از دزفول حرکت کرده، از طریق سه پندر، پس از ۲۴ ساعته، با موتور لنج به آبادان رسیدیم. در نزدیکی مقر، با خمپاره از ما پذیرایی کردند.
آبادان ، از سه طرف -عراق، خرمشهر و جبهه آبادان - زیر آتش سنگین خمپاره قرار داشت؛ با این حال، بچه ها خیلی خوب پیشروی کرده بودند و ارتش، پا به پای بچه های سپاه پیش آمده بود.
امروز صبح به اتفاق تمدنی و بزاز زاده، به خط اول جبهه، واقع در نزدیکی شیر پاستوریزه - بعد از مرغداری - رفتیم. فاصله ما با تکاورهای دشمن، حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ متر بود و جنگ، جنگ ژ-ث و کلاشینکف بود. حدود ۲ ساعت آنجا ماندم. صحنه های جالبی بود. مدتی بعد، خمپاره ای در نزدیکی ما اصابت کرد و منجر به شهادت یکی از بچه های شهرستانی شد. چند نفر هم زخمی شدند. جنازه شهید را به اتفاق چند نفر از بچه ها، به آمبولانس منتقل کردیم و چون اسلحه نداشتیم، مجبور شدیم به مقر برگردیم.
سه شنبه: ۵۹/۱۰/۱۶، کنار رود کارون، خط مقدم
شانزده روز از اقامتم در آبادان می گذشت و به غیر از دو بار سر زدن به جبهه، بقیه روزها را در مقر بودم و برخلاف میلم، تدارکات جبهه را در غیاب مسؤول مربوطه به عهده داشتم؛ تا اینکه دیروز ظهر، جهت اقامت، به جبهه آمدم. حدود ساعت ۷و ده دقیقه عصر بود که به شدت، ما را به رگبار خمپاره و گلوله و توپ گرفتند؛ به طوری که سقف اتاق دیوار ما در اثر اصابت توب سوراخ شد و خاک اتاق ما هم کمی ریزش و مجبور شدیم آنجا را ترک کنیم و در سنگر مستقر شویم. این کار به نت سه ربع ادامه داشت و بعد، طبق معمول، توپخانه دشمن تا صبح کار کرد. مقر فعلی ما، متشکل از ۱۲ نفر بود که همگی از بچه های سحر دزفول بودند. وظیفه ما این بود که جاده تدارکات دشمن در سمت غرب رود کارون را به وسیله کالیبر پنجاه مسدود کنیم. خوشبختانه موفق هم بودیم ؛ زیرا توانستیم به ستونی از ماشینهای تدارکاتی دشمن که چند روز قبل توسط سربازی متوقف شده بود، چند خودرو دیگر اضافه کنیم و همچنین نیم ساعت پیش، یک جیب را که از جنوب به شمال رود کارون در حرکت بود متوقف کردیم؛ ولی سرنشینان آن که دو نفر بودند، به علت تمام شدن فشنگ، موفق به فرار شدند.
پنجشنبه: ۵۹/۱۰/۱۸، جبهه
طبق معمول، توپخانه عراقیها اطراف سنگر ما را مرتب می کوبید؛ ولی با این وجود، بچه ها همچنان در سنگر خود مستقر بودند. حدود ساعت ۱۲ ظهر، یک ماشین مهمات را که قصد عبور داشت، متوقف ساختیم، اما چون کالیبر پنجاه سر جایش محکم نبود و مرتب از حالت تنظیم خارج می شد، نتوانستیم به خوبی آن را هدف قرار داده، منهدمش کنیم. فقط موتورش آسیب دیده بود؛ چون وقتی شب شد و عراقیها برای بردن ماشین آمدند، نتوانستند آن را حرکت بدهند.
جمعه: ۵۹/ ۱۰ / ۱۹ ، جبهه ، جمعه سیاه
برخلاف جمعه های قبل که توپخانه عراق استراحت می کرد، از ساعت ۹ صبح امروز، دشمن، ما را زیر آتش سنگین خمپاره های زمانی و توپ و گلوله گرفته بود: نظیر این گلوله باران را فقط در کوی ذوالفقاری دیده بودم. بناچار دوازده نفر از بچه ها را که مسؤولیتشان بر عهده من بود. به درون سنگر محافظ فرستادم. مدتی بعد، توسط بچه های مستقر در سنگرهای مقر بالاتر مطلع شدم که فاجعه ای رخ داده و پنج تن از عزیزان ما، از جمله مجید فرزام - فرمانده بچه ها - و بهینه، دگله، حویزاوی و کماندار، به طور فجیعی شهد شده اند. کبابی هم که یار مجید فرزام و سرگروه بچه ها بود، زخمی میشود و بلافاصله آنها را به بیمارستان منتقل می کنند. حدود سه ربع آتش فوق العاده شدید بود و بعد کمی آرام شد؛ ولی طبق معمول جریان داشت. بچه ها حالت گله بدون چوپان را پیدا کرده بودند. در خودم مسؤولیت سنگینی احساس می کردم؛ چون غیر از من کسی نبود که بچه ها را جمع و جور کند. از طرفی بچه ها هم تمایل داشتند که من کارها را به عهده بگیرم. البته در خود نمی دیدم که بتوانم چنین باری را به دوش بکشم ؛ ولی به خدا توکل کردم. عصر امروز، به بیمارستان طالقانی رفته، کبابی را ملاقات کردم. خوشبختانه حالش خوب بود و تنها جراحت مختصری برداشته بود. او نیز از من خواست که کارهای بچه ها را انجام دهم و مانع از تابسامانی آنها شوم. پس از عیادت او، جنازه شهدا را به سردخانه بردیم و از آنجا به سپاه دزفول رفتم تا اعضای بسیج و انجمن معلمان دزفول را در جریان کارها قرار دهم.
شنبه: ۵۹/۱۰/۲۰، جبهه
حدود ساعت ۸ونیم صبح، کبابی را اعزام کردند و ما موفق شدیم که قبل از اعزام، او را ببینیم. بلافاصله دو نفر از بچه ها به نامهای دیدار و بیابانگرد را به بنیاد شهید احمد آباد بردم تا با شهدا اعزام شوند. پس از
آن به جبهه برگشتم تا سر و سامانی به بچه ها بدهم. عده ای از بچه ها دچار ضربه روحی شدیدی شده بودند و مدام درخواست می کردند که ترتیب اعزام آنها را بدهم. حدود یک ماهی از استقرار آنها می گذشت و باید برای مدت پانزده روز دیگر در جبهه می ماندند. سعی می کردم که کار اعزام آنها را درست کنم؛ ولی تا جایگزین شدن نیروی جدید، چه از نظر شرعی و چه از نظر نظامی امکان نبود که آنها را از جبهه به مقر ببرم. در واقع، منطقه استحفاظی به صورت پاسگاهی کنترل می شد و بچه های ما چهار پاسگاه را حفاظت می کردند که در صورت ترک محل، پاسگاه خالی می شد.