http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/72517

شناسه خبر: 72517
۱۳۹۷-۱-۶ ۰۳:۵۰

راهکار حل مشکل بیکاری یک رزمنده

در آستانه فصل بهار، نگاهی به طنز و شوخ‌طبعی‌های دوران دفاع مقدس می‌اندازیم و دو خاطره طنز از رزمندگان دوران حماسه و ایثار را بازگو می‌کنیم.

تا شهدا؛ بیشترین مطلبی که در مورد هر جنگ به چشم می‌آید، جنبه‌های خشونت‌بار آن بوده و این مسئله به دلیل ذات معنای جنگ است.

اما زندگی در تمامی جهات آن در جبهه‌ها ادامه داشته و نمونه بارز آن طنز و شوخ‌طبعی‌هاست که هنوز در خاطرات رزمندگان موج می‌زند.

به مناسبت فرارسیدن نوروز و فصل بهار و با بهره بردن از نخستین اثر پژوهشی طنز دفاع مقدس با عنوان «خنده‌های عمل‌نکرده» به قلم عبدالرضا قیصری نویسنده دفاع مقدس فارس، به برخی از طنز و شوخ‌طبعی‌ها در خاطره نوشته‌های دفاع مقدس که کمتر در رسانه‌ها به آن پرداخته‌شده است می‌پردازیم.

راهکار حل مشکل بیکاری یک رزمنده

خاطرهٔ زیر را از «فرهنگ جبهه» می‌خوانیم، که در آن به نحو ظریفی از وضعیت مالی بعضی از رزمندگان و همچنین، نوع رسیدگی به آنان انتقاد شده است:

«… از وضع مالی‌اش می‌نالید. می‌گفت: از اینجا که بروم نه کار درست‌وحسابی دارم نه سرمایه. یکی از رزمندگان قدیمی راهنمایی‌اش می‌کرد، می‌گفت: من جای شما باشم تا جنگ تمام نشده می‌روم خط مقدم، چند وقت آنجا می‌مانم تا شهید بشوم. شهید که شدی، بنیاد قطعاً یک مقداری پول در اختیارت می‌گذارد، خودت هم یک مقدار جور کن و روی آن بگذار و بده برای یک دستگاه مینی‌بوس و کرایه کشی کن! آقای خودت باش و نوکر خودت! فقط شهید بشوی، اولش یک‌کم خون می‌آید، که نباید بترسی! "

به آقا بگویید خودم خدمت می‌رسم!

عادت‌های رفتاری رزمندگان به‌ویژه دربارهٔ خواب، موجد شوخ‌طبعی‌های زیادی بوده است که پژوهش‌گر کتاب «خنده‌های عمل‌نکرده» به نقل از کتاب «فرهنگ جبهه» آورده است.

"… حسن از هم‌سنگران ما بود. حاضر بود روزی صد مرتبه شهید بشود اما صبح‌گاه نرود!

خواب دم‌صبح را با هیچ‌چیز عوض نمی‌کرد. از آن دسته افرادی بود که اگر می‌گفتند: «بلند شو آقا ظهور کرده می‌گفت: بفرمائید بعداً خدمتشان می‌رسم الآن خسته هستم»!

 از خواب بیدار شدن حسن، تماشایی بود، مثل یک پسربچه، ناز و ادا داشت. صدا می‌زدیم: حسن، حسن جان بلند شو مامان، بلند شو آفتاب‌زده، می‌خواهیم برویم صبحگاه، همه رفته‌اند جز من و شما!

 بعد او چپ و راست، کش می‌آمد و خمیازه می‌کشید و می‌گفت: ماما…ن! و یکی از دوستان که دست‌کمی از خودش نداشت جواب می‌داد: بله عزیزم، چه شده پسرم؟ بعد او ادامه می‌داد: من برای صبحانه، نان گرم می‌خواهم؛ با کره، عسل و تخم‌مرغ آب‌پز، شیر تازه هم باید بخری و الّا تا ظهر می‌خوابم! و او می‌گفت: همه را تهیه کردم عزیزم، سفره را هم انداخته‌ام داخل میدان، فقط منتظر تو هستم! روی همین اصل ما صداش می‌کردیم، حسن مامان!»