28 سال است با خاطراتش زندگی میکنم
به گزارش تا شهدا؛ در سفری که به مشهد مقدس همراه خانواده شهدا داشتیم با مادر شهیدی به گفتوگو نشستیم که پسر نوجوانش در سن و سال کم در دفاع مقدس به شهادت رسیده بود. مادری که پس از گذشت سالیان دراز، همچنان با خاطرات فرزند شهیدش زندگی میکند و به گفته خودش هرروز این خاطرات را با خود مرور میکند. متنی که پیش رو دارید حاصل همکلامی ما با سیدهصفیه غفاری مادر شهید سیدحسین قربانیاصل از شهدای جنگ تحمیلی است که سال 67 در عملیات بیتالمقدس 2، منطقه ماووت عراق به شهادت رسید و پیکرش 10 روز در منطقه عملیاتی باقی مانده بود.
حاج خانم خودتان چند سال دارید؟ کمی از بچههایتان و حسینآقا بگویید.
من سال 1329 در تهران متولد شدم. شش فرزند داشتم که پسرم حسین یکی از آنها بود. حسینم سال 48 متولد شد. شغل همسرم نقاشی بود و در محله اسکندری جنوبی تهران زندگی میکردیم. پدر و مادرم سادات طباطبایی بودند و حسین در خانوادهای مذهبی پرورش یافت. قبل از انقلاب در خانه ما موسیقی نبود. پدرم حتی تلویزیون نگاه نمیکرد. موقع انقلاب پسرانم در تظاهرات شرکت میکردند. خود حسین هم که کمی بزرگتر شد در مراسم دعای کمیل و دعای ندبه و... شرکت میکرد. با دوستانش به مسجد میرفت که از همان جا عازم جبهه شد. وقتی که تنها 14 سال داشت به اتفاق دوستان مسجدیاش و به صورت داوطلب بسیجی به جبهه رفت. حسین چهار سال در منطقه بود. حتی دوره فرماندهی دسته و تکاوری را در پادگان همت کرج آموزش دیده بود. بعد از اینکه دوره فرماندهی را دید عضو رسمی سپاه شد و در جبهه با سمت فرمانده خدمت میکرد که شهید شد. بعد از شهادتش مدرک فرماندهیاش به دست ما رسید و تا آن موقع خبر نداشتیم او در جبهه چه کارهایی انجام میدهد.
خصوصیات اخلاقی پسرتان و سبک زندگیاش چطور بود که عاقبت به خیری و شهادت نصیبش شد؟
حسین خیلی مهربان و صبور و بامحبت بود. دلش میخواست به همه کمک کند و دست همه را بگیرد. خودم مانده بودم چطور این رفتارها را یاد گرفته، چون برادر دیگرش ارتشی بود و جبهه میرفت، قبل از شهادتش به او گفتم حسینجان اگر نوبتی باشد برادرت جبهه رفته و تو دیگر نرو. گفت نه مادرجان من هم باید بروم. وقتی کرج آموزش نظامی میدید از مشهد برایش انگشتر آوردند. چندبار به او گفتم حسینجان خودت را به کشتن میدهی، گفت تا زمانی که این انگشتر دست من است اتفاقی برایم نمیافتد. وقتی شهید شد دوستش ساعت و انگشترش را آورد و گفت آن روز که حسین شهید شد ساعت و انگشتر را به من داد و رفت جلو. در خط مقدم ترکش به گلویش خورده و از سرش بیرون آمده بود. به دوستش گفته بود این انگشتر که از مشهد آوردم حافظ جانم است. از من این هدیه را قبول کن و از این به بعد حافظ جان تو باشد. پیکر رعنای پسرم را بعد از 10 روز پیدا کردند. وقتی آوردند انگار تازه شهید شده بود. چشمهایش بعد از شهادت باز بود و با آنکه 10 روز در برف مانده بود انگار زنده بود و میخندید.
حسین سن نوجوانیاش بود که به جبهه رفت مگر دلبستگی به خانواده و دنیایش نداشت که راه جهاد را انتخاب کرد؟
چرا نداشت؟ حسین خواهرش را خیلی دوست داشت. وقتی مرخصی میآمد برایمان از جبهه تعریف میکرد. میگفت مامان نمیدانی جبهه چه حالی دارد. کسی به فکر رختخواب نیست. یک بار در عملیات کربلای 5 ترکش به بغل چشم حسین خورده و قسمتی از گوشش رفته بود. آن وقت حسین هنوز مدرسه میرفت. دوستانش به مدرسهاش رفتند و گفتند حسین زخمی شده است. بعد از بهبودیاش هر کاری کردم بماند قبول نکرد و دوباره به جبهه رفت.
آخرین دیدارتان چطور گذشت؟
بار آخر میدانست زنده نمیآید. گفت مامان نمیدانم تو را میبینم یا نه ولی هر کاری کردم مرا ببخش و از من راضی باش. وصیتنامهاش را نوشت و در خانه گذاشت و برای همیشه رفت.
از شهادت فرزندتان بگویید. چطور با این خبر روبهرو شدید؟
پسربزرگم مهدی ارتشی بود و خیلی جبهه میرفت. یک بار که قرار بود به جبهه برود، به خانه برگشت و گفت مأموریت مرا لغو کردند. کمی بعد دوستش آمد دم در و گفت آقامهدی هست؟ با مهدی صحبت کرد و کمی بعد دوستش گفت حسین زخمی شده و میخواهیم او را به بیمارستان ببریم. من شک کردم و احتمال دادم حسینم شهید شده باشد. دکور خانه را عوض کردم و وسایل پذیرایی مهمانان را فراهم کردم تا آماده شنیدن هر خبری باشم. کمی بعد هم خبر شهادتش را به من دادند. من هم به شوهرم زنگ زدم و گفتم برای تشییع جنازه پسرت آماده شو. تا همین الان که 28 سال از شهادتش میگذرد، همیشه کارها و حرفها و شوخیهای حسین جلوی چشمم است و روز و شبم را با این خاطرات سپری میکنم. از رفتن و شهادتش پشیمان نیستم. چون فکر میکنم وقتی عمر تمام شده باشد و پیمانه پر شده باشد آدم باید برود. حالا چه بهتر که حسین برای دفاع از اسلام رفت. پیکر پاک حسینم قطعه 40 بهشت زهرا مدفون است.