http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/45888

شناسه خبر: 45888
۱۳۹۵-۵-۲۷ ۱۳:۳۳

یک ساعت بعد از اسارت فرار کردم

<p>صیاد زارعی متولد 12 فروردین 1342 روستازاده&zwnj;ای از دیار فارس بود که به جبهه&zwnj; رفت و طی یک عملیات تنها ساعتی اسیر شد و با زیرکی توانست از دست بعثی&zwnj;ها فرار کند.</p>

به گزارش تا شهدا؛ صیاد زارعی متولد 12 فروردین 1342 روستازاده‌ای از دیار فارس بود که مثل خیلی از جوانان همدوره‌ای‌اش به جبهه‌های دفاع مقدس رفت و طی یک عملیات تنها ساعتی اسیر شد و با زیرکی توانست از دست بعثی‌ها فرار کند. گفت‌وگوی ما با این رزمنده جانباز را پیش رو دارید.


از آغاز رزمندگی‌تان برای کشور اسلامی‌مان بگویید. 
من قبل از انقلاب با شعارنویسی و پخش اعلامیه‌های متعدد و حتی دستنوشته‌هایی علیه عوامل رژیم پهلوی فعالیت خودم را شروع کردم. در آستانه جنگ، دانش‌آموز پایه اول دبیرستان و عضو بسیج و پایگاه مسجد محل بودم که به فرمان حضرت امام خمینی (ره) در راستای تشکیل بسیج 20 میلیونی به همراه دیگر رزمندگان اسلام، در سن 16 سالگی راهی جبهه شدم. از پنج پسر خانواده‌مان من و برادرانم قباد، بیات و  جعفر به جبهه رفتیم و فقط برادر کوچک‌ترمان علی به خاطر سن کمش به جبهه نرفت.
خانواده‌تان با رفتن چند فرزند خانواده مشکلی نداشتند؟


ما خانواده انقلابی داشتیم و با اینکه گاهی چند تا از برادرها همزمان جبهه بودند، مخالفتی با حضورمان نداشتند. جو آن زمان طوری بود که همه انقلاب را از خودمان می‌دانستیم و برایش تلاش می‌کردیم.


در جبهه چه مسئولیت‌هایی داشتید و در چه عملیات‌هایی شرکت کردید؟
من در رسته‌های مختلفی مثل آرپی‌جی‌ زن، تیربارچی، تک‌تیرانداز «قناسه»، تخریبچی، اطلاعات و عملیات و غواصی در جبهه شرکت و فعالیت داشتم. به جز ایام سربازی که در ابتدا سه ماهی مربی نظامی و بعد غواص بودم، حداقل 10 بار اعزام به جبهه داشتم و همه اعزام‌ها شامل شرکت در عملیات می‌شد که با احتساب ایام سربازی بالای چهار سال سابقه جبهه دارم. در عملیات‌هایی نظیر طریق‌القدس، رمضان، فتح‌المبین، کربلای 4 و 5، والفجر 10 و بیت‌المقدس 7 شرکت کردم و همچنین در بیش از 10 عملیات در کردستان شرکت داشتم. رد و نشانی از 101 ترکش در بدنم وجود دارد که باید گفت از هر عملیات و هر منطقه‌ای ترکشی به یادگار دارم و سه ترکش به جا مانده از خمپاره60  در کنار ستون فقراتم من را بیشتر یاد روزهای جنگ می‌اندازند.


ماجرای اسارت یک ساعته‌تان در کدام عملیات بود؟ 
در روند عملیات آزاد‌سازی بستان طریق‌القدس به اسارت دشمن درآمدم که این اسارت بیش از یک ساعت طول نکشید. وقتی به اسارت دشمن درآمدم، آنها با تمام توان من را کتک زدند. یکی از بعثی‌ها قصد داشت من را بکشد. اما دیگری مانع شد و گفت این از فرماندهان ارشد‌شان است. بهتر است او را اسیر کرده و با خود ببریم. در نهایت با هم توافق کردند تا من را به اسارت ببرند. در همین حین که آنها کتکم می‌زدند و به زمین افتادم، متوجه نارنجکی شدم که در کمر داشتم. با خودم گفتم باید از این نارنجک استفاده کنم. منتظر فرصتی بودم تا آنها را به درک واصل کنم اما آنقدر من را کتک زده بودند که توانی برایم نمانده بود. در همین میان بود که از طرف سنگر بچه‌های خودی به سمت ما تیراندازی شد نمی‌دانم خمپاره بود یا کاتیوشا که بین ما منفجر شد. عراقی‌ها سینه خاکریز پناه گرفتند که آسیب نبینند، من خودم هم به زمین افتادم و فرصتی به دست آوردم تا ضامن نارنجک را بکشم اما رمق نداشتم. با توکل بر خدا ضامن را کشیدم و نارنجک منفجر شد. بلافاصله بلند شدم و تا آنها به خودشان بیایند با تمام توان پا به فرار گذاشتم.  دویدم و خودم را به نقطه‌ای رساندم که اسیر شده بودم. از آنجا هم به سمت نیروهای خودی رفتم. وقتی به سنگر بچه‌ها رسیدم تازه متوجه شدم که چقدر احساس تشنگی می‌کنم. تا آن لحظه تشنگی‌ام را فراموش کرده بودم. یعنی آنقدر اذیت شده بودم که تشنگی فراموشم شده بود. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که هنوز یک ساعت از اسارتم نگذشته بود که موفق شدم از دست عراقی‌ها فرار کنم.


رمز حضور نوجوانان و جوانان را در دوران دفاع مقدس در صفوف جهاد و مبارزه در چه می‌دانید؟
رمز حضور و عشق ما در جبهه‌ها به دلیل عطر خوش الحان کلام حضرت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب بود که همواره کلام خدا و «جهاد» بر زبانش جاری بود. همرزمان بنده بسیار شهید شدند ولی بنام و نام‌آور همچون همت‌ها، باکری‌ها و. . . نبودند. دوستانی داشتم که ایستاده آرپی‌جی می‌زدند و در همین حالت سر از تن‌شان جدا شد، بعضی از همرزمان هنگام شهادت وصیت می‌کردند و وصیتنامه‌هایشان را خودم می‌نوشتم و اینک هم پدر و پسر شهید و نهایتاً همسرشان هم در مزار شهدا کنار هم آرمیده‌اند! شهدایی که شب معراجشان چنان مشهود بود که طلب حلالیت می‌کردند. شهدایی که به سختی جنازه‌هایشان را از سنگر‌های کمین جزایر مجنون عقب می‌کشیدیم. شهدایی که خونشان روی صورت ما پاشید، شهدایی که قبل از شهادتشان دست ما را فشار می‌دادند، شهدایی که سرمان را به دامن و سرشان را روی زانویمان می‌گذاشتیم. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم فقط برای خودم افسوس می‌خورم. شهدا چشم‌شان به راهی است که از خود به یادگار گذاشتند و ما چشم‌مان شرمنده روزی است که چطور دوباره با آنها رو به رو شویم.