مادر تا آخر عمر با یاد پدر زندگی کرد!
به گزارش تا شهدا؛ این اولین سالگرد شهید سرلشگر عباس بابایی است که مادر در کنار «سلما» و دیگر فرزندانش حضور ندارد. از این پس آنان متولی واگویه خاطرات پدر هستند و همین امر مسئولیت آنان را افزون ساخته است.آنچه پیش روی دارید،گفت وشنود ما با سلما بابایی بزرگترین فرزند خانواده است.
**آخرین تصویری که از پدر به یاد دارید برایمان توصیف کنید؛ آخرین بار او را کجا و چگونه دیدید؟
مرحومه مادرم سالی به مکه رفتند، که فاجعه کشتار حاجیها پیش آمد و ما سخت نگران بودیم. یادم هست وقتی خبر را شنیدم، با عجله رفتم که از دکه روزنامهفروشی نزدیک پایگاه روزنامه بخرم و ببینم اسم مادرم در بین شهدا هست یا نه؟ همین که میخواستم از خانه بیرون بروم، پدر رسیدند و پرسیدند: «داری کجا میروی؟» ماجرا را تعریف کردم. پدر گفتند: «پس صبر کن با هم برویم، ولی خاطرت جمع باشد مادرت سالم است» روزنامه را خریدیم و مطمئن شدیم مادر سالم هستند و به خانه برگشتیم. بعد تصمیم گرفتیم به قزوین برویم. موقعی که میخواستیم از پایگاه خارج شویم، دیدیم صفی از مادربزرگ، پدربزرگ، داییها و... تشکیل شده است. یکی از دوستان پدرم پیشنهاد کرد با چندین اتومبیل ما را به ترمینال ببرند که البته پدر قبول نکردند و از پایگاه بیرون رفتیم و ماشین گرفتیم و خود را به ترمینال رساندیم. ماه مرداد و هوا خیلی گرم بود و من، حسین و محمد در اتوبوس در کنار پدر نشسته بودیم. پدر پارچهای را که دور گردنشان بسته بودند، باز کردند و با آن ما سه تا را باد میزدند. محمد و حسین گریه میکردند و بلوایی راه انداخته بودند!
بالاخره به قزوین رسیدیم و پدر ما را به دست مادربزرگ و پدربزرگ سپرد و آن شب موقعی که همه خواب بودیم، بالای سرمان آمد و ما را بوسید! برای یک لحظه چشمم را باز کردم و رفتن پدر را دیدم. حس غریبی داشتم. حسین و محمد خواب بودند. پدر آنها را هم بوسیدند و رفتند.
**خبر شهادت ایشان را چطور شنیدید؟
سه روز بعد یکی از دوستان پدرم به دایی ام گفته بودند: بیایید، دامادتان زخمی شده است! دایی از من خواستند به اداره پدر تلفن بزنم و حال ایشان را بپرسم. همین کار را کردم. یکی از دوستان پدر گوشی را برداشتند و گفتند: چند لحظه صبر کن تا با پدرت حرف بزنی! گوشی را نگه داشتم و منتظر ماندم. بعد دو باره همان آقا آمدند و گفتند: ایشان در حال حاضر در اینجا نیستند. این را به دایی ام گفتم، ولی ایشان گفتند: دوباره زنگ بزن. باز زنگ زدم و این بار به من گفتند: پدرم به مأموریت رفتهاند! انگار مادربزرگم حس کرده بودند اتفاقی افتاده است، برای همین خودشان به اداره پدرم زنگ زدند و آنها را به جان بچههایشان قسم دادند که به ما بگویند چه اتفاقی افتاده است. دایی طبقه بالای مادربزرگ زندگی میکردند و گوشی را برداشته و شنیده بودند پدرم شهید شدهاند. من که اصلاً نمیدانستم موضوع از چه قرار است. یکمرتبه دیدم دایی از پلهها پایین آمدند، در حالی که لباس سیاه به تن داشتند. به طرف دایی رفتم و مثل دیوانهها به سینهشان کوبیدم و فریاد زدم بروید و این لباس را در بیاورید! دایی هم همین کار را کردند. نمیخواستم باور کنم. مادر هم نبودند و لحظات بسیار دشواری بر ما گذشت، لحظاتی که تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. یادم هست وقتی یکی از دوستان پدر وقتی آمد، داشت محکم به سرش میزد!
**چگونه خبر را به مادرتان دادید؟
روزی که قرار بود مادر بیایند، عدهای از اقوام به استقبال ایشان رفتند و در آنجا به مادر گفتند: باید شما را با هلیکوپتر به دوشان تپه ببرند! مادر گفته بودند: عباس هرگز راضی نمیشود برای کارهای شخصی از بیتالمال استفاده کنیم. بالاخره با اصرار و این توجیه که بعد از قضایای مکه و به خاطر امنیت شما لازم است این کار انجام شود، مادر را راضی کرده بودند که سوار هلی کوپتر شوند. در میانه راه دوست پدر به مادر گفته بودند که پدر کمی زخمی شدهاند و الان که میرویم مسئولین کشوری هم آنجا هستند و شما نگران نشوید. مادر گفته بودند: همین که حال عباس خوب است، بقیه مسائل مهم نیستند و اشکال ندارد. هلیکوپتر در پادگان پر از جمعیت به زمین نشست و مادر وقتی مرا دیدند که با دسته گل ایستادهام، متوجه جریان شدند و از همان جا تا خانه که به فواصل کم حجله گذاشته بودند، پای برهنه آمدند و متوجه نبودندکه کفش به پایشان نیست!
**از حال و هوای مادرتان بعد از شهادت پدرتان بگویید؟
فکر میکنم مادر تا آخر عمر با پدر زندگی کردند. با اینکه پدر حضور فیزیکی نداشتند و مادر باید همه مشکلات را به تنهایی حل میکردند، ولی همیشه درباره پدر حرف میزدند و با یاد پدر زندگی میکردند، گویی پدر در همه تصمیمگیریهای ایشان حضور و شرکت داشتند. موقعی که پدر به شهادت رسیدند، من در دوره راهنمایی تحصیل میکردم و خیلی نمیتوانستم به مادر کمک کنم. برادرهایم هم خیلی شلوغ و پر جنب و جوش بودند، به همین دلیل مادر خیلی زحمت کشیدند.
**فعالیت اجتماعی مادرتان چه بود؟
ایشان بازنشسته آموزش و پرورش و عضو شورای شهر قزوین بودند، به همین دلیل فقط تعطیلات را به تهران میآمدند.
**برادرهایتان چطور؟
حسین متولد سال 1358 است و شغل آزاد و پسری به اسم امیرعباس دارد. برادر دیگرم محمد متولد سال 1360 است و مدیریت بازرگانی خوانده است.
**مقداری هم به منش شهید بابایی بپردازیم. پدر شما به سادهزیستی شهره بودند. این مسئله شما را اذیت نمیکرد؟
نه، چون بچه بودیم و فضای ما با کودکان حالا خیلی فرق داشت. ما واقعاً بچه بودیم و همین که پدر و مادرمان در کنار ما بودند و خانواده گرمی داشتیم، برای ما کفایت میکرد و شاد و خوشحال بودیم. بسیاری از مسائل بچههای حالا اساساً برای ما مطرح نمیشد.
**روش تربیتی پدر چگونه بود؟
پدر هیچوقت ما را دعوا نمیکردند. فقط کافی بود به ما نگاه کنند تا حساب کار دستمان بیاید و متوجه شویم اشتباه کردهایم!
**در عرصه فعالیت های اجتماعی و نظامی،چقدر توانسته اید پدر را بشناسید؟
پدر تواناییهای فراوانی داشتند و کارهای بزرگی انجام دادهاند و واقعاً با تمام تلاشی که برای شناخت ایشان کردهام، ابعاد شخصیتی ایشان را نمیشناسم! میدانم در استفاده نکردن از بیتالمال فوقالعاده حساس بودند و حتی لحظهای از مزایایی که شرایط خاص برای ایشان فراهم کرده بود، استفاده نکردند. پدر فوقالعاده بر نفس خود مسلط بودند و به همین دلیل، دیگران بسیار علاقه داشتند ایشان را الگو قرار بدهند. به گفته همه، حرف و عمل پدر یکی بود و بهرغم امکان برخورداری از امکانات و مزایای فراوان، زندگی فوقالعاده سادهای داشتند و تمام تلاششان این بود که به ضعفا کمک کنند، به همین دلیل هم خیلیها از صمیم دل ایشان را دوست دارند. تواضع و افتادگی پدر نیز زبانزد خاص و عام بوده است.
**فرزند شهید بابایی بودن چه حسی دارد؟
احساس افتخار و سربلندی! چون دختر شهید بلندمرتبهای هستم، باید بسیاری از نکات، از جمله پوشش و رفتارهای اجتماعی را رعایت کنم. خوشبختانه مادر طوری ما را تربیت کردند که در فضای افکار پدر بزرگ شدیم. در مدرسهای درس میخواندم که مادرم در آنجا معلم بودند. پدر خیلی دوست داشتند چادر سر کنم، به همین دلیل این کار را کردم و برایم عادت شد. با این همه، هیچ دوست ندارم از پدر مایه بگذارم. هر چه هستم انتخاب خودم بوده است. سعی میکنم از دریچه چشم پدر به مسائل نگاه کنم و او را الگوی خود قرار بدهم.
پدر در اغلب عملیاتهای بزرگ شرکت داشتند و نمیتوانستند خیلی در کنار ما باشند، به همین دلیل ما حضور ایشان را خیلی کم درک کردیم. هنوز هم نبود پدر را احساس میکنم. دوست داشتم موقع ازدواج در کنارم باشند و نوههای خود را ببینند.
**پسرتان چقدر پدربزرگش را میشناسد؟
از وقتی سریال «شوق پرواز» پخش شد، بیشتر برایش از پدر حرف زدهام. بعضی از کارهایش خیلی شبیه ایشان است. پدر الگوی بسیار برجستهای هستند و تلاش میکنم ایشان را به پسرم بشناسانم، هر چند خودم هم هنوز پدر را کاملاً نشناختهام.
**شما از سریال «شوق پرواز» و کتاب «پرواز تا بینهایت» راضی هستید و آنها را با زندگی پدرتان منطبق میدانید؟
بدیهی است در یک سریال نمیشود کل یک کتاب را بازسازی کرد، چون خیلی طولانی و پرهزینه میشود. شاید بعضی از موارد هم برای مردم باور کردنی نباشد و اغراقآمیز جلوه کند، به همین دلیل همان آثاری که خلق شدند، به نظرم نهایت تلاش سازندگانش بود و من راضی هستم.
**و سخن آخر؟
امیدوارم شهید بابایی و شهدای گرانسنگ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس الگوی جوانان ما قرار بگیرند و بتوانند با پیروی از آنها بر نفس خود غلبه کنند. شهدای ما هم انسانهای عادی بودند و زندگی معمولی داشتند، منتهی روی خود کار کردند، تواناییهای خود را شناختند و با تقویت آنها و برطرف کردن ضعفهایشان توانستند خدمات ارزشمندی به کشور و ملت خود بکنند. تنها راه سرافرازی ما پیروی از این الگوهای شایسته است.