دلتنگی دخترشهید برای بابا
به گزارش تا شهدا؛ می گفت اگر شهید شدم شفیع شما می شوم
در آخرالزمان فتنه ها که نسل خبیث ابوسفیان و امویان که به اسم داعش و وهابیت در سرزمین شامات سربر آورده اند، گویا تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شد و باز انگار صدای هل من ینصرونی امام حسین (ع) به گوش می رسد، تاریخ مظلومیت شیعه تمام شدنی نیست و باز معجر ناموس خدا....باز گوشواره به یغما رفته دخترکی 3 ساله...
به پا خیزید شیر بچه های شیعه که عاشورا در حال تکرار است
شهید ابراهیم عشریه یکی از مدافعان حرم آل الله است که صدای هل من ناصرو ینصرونی امام حسین را شنید سینه اش را سپر بلای عقیله بنی هاشم کرد او رادمردی بود که پشت به دشمن نکرد خود را فدا کرد تا گردی از غبار حرامیان بر حرم ننشیند.
آنچه در پی می آید حاصل همکلامی ما با همسر شهید ابراهیم عشریه است که از نظرتان می گذرد.
ساره عیسی پور همسر شهید
از خودتان و همسر شهیدتان بگویید زمینه آشنایی تان چطور فراهم شد؟
من متولد 1358هستم و همسرم شهید ابراهیم عشریه متولد 1356بود هر دو اهل نکا بودیم. سال 79 عقد کردیم و سال 82 زندگی مشترک مان را شروع کردیم حاصل زندگی مان3 دختر به نام های زهرا، زینب و فاطمه معصومه که12، 8 و 5 ساله هستند.
من مسئول کانون قرآن شهر نکا بودم آقای عشریه مربی قرآن بودند و در کارهای فرهنگی فعال بودند آن موقع نظامی نبود بعد از اینکه عقد کردیم یک هفته بعد جواب دانشگاه امام حسین آمد و 23 سالگی وارد سپاه پاسداران شد آن موقع به من گفت با نظامی گری مشکل ندارید به من ماموریت به شهرهای مختلف داده می شود من چون بچه اول خانواده بودم قبول کردم گفتم اشکال ندارد مهم این است زندگی خوبی داشتیم.
برای ادامه زندگی خوب را انتخاب کردید در مسیری که انتخاب کردید شهر قم هم تاثیر گذار بود؟
زیر سایه خدا عروسی کردیم رفتیم اصفهان، کارشناسی قبول شده بود کارشناسی اش را از دانشگاه اصفهان گرفت و سال 88 آمدیم تهران، کارشناسی اش که تمام شد چند تا گزینه داد گفت شمال، قم و اصفهان از شهرهایی هستند که می توانیم برای ادامه زندگی انتخاب کنیم من چون شهر قم را بدلیل مذهبی بودنش دوست داشتم قم را انتخاب کردم، خانواده ها راضی نبودند گفتند کلان شهر جای رشدش بیشتر است، با آقا ابراهیم بدی و دوری از خانواده را بررسی کردیم آمدیم قم ماندیم و مسیر قرآنی را ادامه دادیم.
سالهایی که با شهید عشریه زندگی کردید اخلاقشان چطور بود؟
آقا ابراهیم در عین اینکه سیاست خاصی داشت از هر کاری که اشتباه بود بر خلاف دین و قرآن ناراحت می شد از آن طرف با دلیل و برهان با هر کسی که مخالفت می کرد صحبت می کرد باعث می شد دلخوری از بین برود، مقید بود به قرآن عمل کند می گفت من قرآن را قبول دارم مسلمانم و باید به دستورات قرآن عمل کنم، خمس را بدون استثناء می داد، هر وقت سال خمسی می رسید می گفت خانم سال خمسی رسیده وسایل خونه را لیست بگیر، تا می گفت "خانم گذشت" می دانستم سال خمسی رسید.
رفتارش با فرزندانتان چگونه بود و در تربیت شان به چه مسائلی توجه می کرد؟
با بچه ها مهربان بود با خوشرویی و مهربانی با بچه ها رفتار می کرد خیلی با آنها بازی می کرد تا ماموریت می رفت دخترم می گفت بابا بیا با هم بازی کنیم می گفت دل بچه ها را باید بدست بیاوریم خانواده اش را راضی نگه می داشت این نبود که فقط بگوید نماز شب بخوانم وظیفه ام همین است.
تا می خواست وضو بگیرد می گفت بچه ها من دارم می روم نماز و با این روحیه بچه ها را جذب نماز می کرد روحیه خوبی داشت.
آخر شب مطالعه می کرد بدون استثناء هر شب مطالعه داشت می گفت باید این دوره و زمان مطالعه باشد مطالعه رامثل غذا خوردن واجب می دانست، قرآن خواندن هر شب را ترک نمی کرد. می گفت هر مومن باید روزی 50 آیه قران بخواند تا از نماز اول وقت نیفتد.
تصور می کردید همسرتان شهید شود از شهادتش حرفی میزد؟
کارشناسی ارشد که قبول شد عکسی که برای دانشگاه می خواستند پشتش عکس آرم جمهوری اسلامی بود خودش می گفت وقتی شهید شدم این عکس را پخش کنید برای شهادتم . زهرا دختر بزرگم گفت مگر می خواهی شهید شوی.
آقا ابراهیم همیشه می گفت شهید گمنام شوم تا خانم حضرت زهرا بالاسرم بیاید، روضه حضرت زهرا را در منزل زیاد می خواند، کارشان که قم بود حفظ قرآن حرم می رفت 4 جز قرآن حفظ کرد 4 جز قرآن با هم تثبیت می کرد هفته یک روز صوت و لحن قرآن می رفت.
سبک زندگی شهید چطور بود مراسم عروسی و نحوه زندگی شما به چه صورت بود؟
عروسی ما ساده برگزار شد در مراسم عروسی مان نماز جماعت خوانده شد آقا ابراهیم خیلی مقید بودند که هر مراسمی شرکت نکند از هر عروسی دعوت بود که مراسم گناه داشت نمی رفت می گفت به خاطر خوشحالی صاحبخونه در مراسمی که گناه است نباید رفت. زندگی مان را ساده شروع کردیم حقوقش اندک بود نصفش را اجاره می داد و یک ذره دیگر خیلی و شیرین و با برکت بود خیلی طرف تجملات نمی رفتیم من هم دنبال تجملات نبودم بعد از چند سال ظرف و فرش را عوض کردیم، آقا ابراهیم می گفت زندگی طوری است که نباید وابسته به مادیات شد اگر از معنویات فاصله بگیریم از خدا فاصله می گیریم و محبت و عشقی به خدا نداریم.
برای تربیت فرزندانتان به چه نکاتی توجه داشتند؟
به تفریح بچه ها اهمیت می داد همیشه می گفت بچه های دوره زمانه طوری شدند که تربیت شان سخت شده تربیت بچه ها را با توسل به ائمه برعهده می گرفت همیشه حرم می رفتیم می گفت یکی از دعاهایمان در حرم حضرت معصومه و جمکران این باشدکه تربیت بچه ها را به عالی ترین وجه انجام دهیم.
حرف مان در منزل دو تا نبود الحمدالله طوری بود که همه چیز طبق حدیث و روایت پیامبر بود داستان های مختلف نقل می کردند همیشه مشاور داشتیم از ایشان استفاده می کردیم خیلی کمک می کرد، برای تربیت بچه ها کمک از خواستن از اهل بیت خیلی مهم است..
شهید عشریه در چه خانواده ای بزرگ شد که راه شهادت را انتخاب کرد؟
آقا ابراهیم 2برادر و 3 دختر دارد که در نکا زندگی می کنند، خانواده اش مقید به دین و آداب اسلامی و مذهب بودند به رزق و نان حلال اهمیت می دادند تا بچه ها راه درست را بروند مادرش خیلی سختی کشید یتیمی بزرگ شده بود بچه ها را با سختی بزرگ کرد. آقا ابراهیم در این خانواده رشد کرد و بالاخره راهش را پیدا کرد.
شما با رفتنشان به سوریه مخالفتی نکردید؟
اولین بار که به سویه رفت می گفت می خواهم بروم مدافع حرم شوم
با مادرش حرف می زد گفت شاید بروم سوریه. من گفتم من راضی ام اگر بخواهم ناراحت باشم جواب حضرت زهرا و حضرت رقیه را چی بگویم ما که تافته جدا بافته نبودیم.
همسرم می گفت بالاخره همه جا احتیاج باشد باید برویم و از اسلام دفاع کنیم انجا هم برویم خدمتی انجام دهیم انشاء الله می رویم سوریه و برگردیم و در رکاب امام زمان شهید می شویم. الحمدالله روحیه ام طوری بود مخالفتی نداشتم می گفتم این همه جوان دوران جنگ شهید شدند خیلی ها پدر خانواده رااز دست دادند خونمان رنگین تر از آنها که نیست.
وقت عمل باید عمل کرد زن و بچه را بهانه دفاع نکردن از حرم اهل بیت قرار ندهیم 3 سال منتظر بود تا به صورت داوطلب اعزام شود. می گفتم مادیات برایم مهم نیست اینها برایم مهم نیست باید خود حضرت زینب بخواهد به عنوان مدافع حرم بروید اواخر می گفت من می خواهم به سوریه بروم شهید شوم و اگر به مرگ طبیعی بمیرم چی؟
مادرش گفته بود خدا پشت و پناهت برو و سالم برگرد به لطف حضرت زینب داشت می رفت انگار آرامش داشتم خیلی اذیت کننده نبود قربان حضرت زینب بروم با آن هم زجری داشت چگونه صبر کرد.
نحوه شهادت شان چگونه بود شما چطور از شهادتشان با خبر شدید؟
20 اسفند 94 بود که به سوریه رفت و سحرگاه 25 فروردین 95 شهید شد در تپه العیس عملیات بود با دوستانش رفته بودن ، مثل اینکه از طرف آنها پاتک زدند آقا ابراهیم با دوستانش کمین گرفتند حمله کردند و شناسایی کردند و قسمتشان شد که شهید شدند در منطقه حلب قبل از خان طومان سوریه شهید شدند پیکرشان هنوز در منطقه مانده و هنوز منطقه آزاد نشد یک فیلم شهادت آمده که یک گروهی داشتند از آنجا می رفتند تا تکفیریها برسند فیلم گرفتند نمی تونستند به مقر اصلی بیاورند تپه العیس آزاد نشده و در دست جبهه النصره است.
25 فروردین انگار در سایت ها خبر پخش می شد که ایشان شهید شد به ما خبر دادند ولی خبر اصلی روز 17 خرداد بود تا 17 خرداد رسمی خبر نشد آمدند گفتند این خبر درست است وشهید عشریه به جمع شهدا پیوستند مراسم شهید 20 خرداد بود که مراسم خوبی با ازدحام مردم نکا در مصلی برگزار شد.
الان چطور صبوری می کنید دختران معروفند که بابایی اند شما با بهانه های دخترک 3 ساله تان برای پدر چگونه آرامشان می کنید؟
به خاطر 3 دخترم صبوری می کنم با اینکه شهر غریبیم اما به لطف حضرت زینب این داغ را تحمل می کنم هر وقت دل تنگ شدم می گویم خوشا به سعادت شان با امام حسین و حضرت زهرا هم سفره هستند و من از این بابت که شهید شدند تا حالا گریه نکردم همیشه همسر شهیدم را کنار خودم احساس می کنم.
خدا در سوره آل عمران می فرماید کسانی که شهید شدند زنده اند و روزی خوار خداوندند برایم مسجل شده زنده است آن موقع می گفت شهید شوم بچه ها می گفتند شهید نشو می گفت شهید شدم ناراحت نشوید حضرت رقیه پدرش شهید شد تا دلتان تنگ شد یاد حضرت رقیه بیفتید، من تا خبر شهادت شنیدم تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. فقط روزه حضرت رقیه و حضرت زینب خواندم، شهید عشریه در ایام شهادت روضه حضرت زهرا می خواند با شهیدم حرف میزنم دل تنگی ام رفع میشود.
بچه ها برای پدر بی قرار ی می کنند چه می گویند؟
معصومه چون کوچک است تا چیزی می خواهد می گوید می خواهم بابا بیاید، می گویم معصومه بابا بابا رفت پیش خدا . وقتی امام زمان ظهور کند زنده باشیم بابا می آید این طور دل تنگی اش کم میشود به او می گویم تا دلت تنگ شد نماز و قرآن بخوان باعث می شود بابا به تو آرامش بدهد.
شهید عشریه 18 اسفند می خواست به سوریه برود وصیت نامه کامل نوشت 19 اسفند صبح با بچه ها حرف زد گفت بچه ها اگر شهید شدم مادر را اذیت نکنید بعد که می خواست برود وصیت نامه را به من داد تا فرودگاه رفت زهرا دختر بزرگم زنگ زد با هم حرف می زدند تا اینکه از ایران به طرف سوریه حرکت کرد.
می گفت اگر قسمت شد شهید شدم شفیع شما می شوم.