http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/44390

شناسه خبر: 44390
۱۳۹۵-۴-۲۰ ۰۲:۰۸

می خواستم فرمانده ام را بکشم

<p style="text-align: justify;">سال 1360 منافقین به منظور از بین بردن نیروهای برجسته و فرماندهان جنگ طرح نفوذ در بدنه نیروهای مسلح را می ریزند . در اسدآباد همدان برای ترور سردار شهید علیرضا خزایی فرمانده سپاه ، (م-ک) دانش آموز سوم دبیرستان از هواداران سازمان مجاهدین خلق عضو بسیج می شود تا در فرصت مناسب نقشه خود را عملی کند .</p>

به گزارش تا شهدا؛ سال 1360 منافقین به منظور از بین بردن نیروهای برجسته و فرماندهان جنگ طرح نفوذ در بدنه نیروهای مسلح را می ریزند . در اسدآباد همدان برای ترور سردار شهید علیرضا خزایی فرمانده سپاه ، (م-ک) دانش آموز سوم دبیرستان از هواداران سازمان مجاهدین خلق عضو بسیج می شود تا در فرصت مناسب نقشه خود را عملی کند .

 

سال 1360 منافقین به منظور از بین بردن نیروهای برجسته و فرماندهان جنگ طرح نفوذ در بدنه نیروهای مسلح را می ریزند . در اسدآباد همدان برای ترور سردار شهید علیرضا خزایی فرمانده سپاه ، (م-ک) دانش آموز سوم دبیرستان از هواداران سازمان مجاهدین خلق عضو بسیج می شود تا در فرصت مناسب نقشه خود را عملی کند . او آموزش تکمیلی را می بیند و عازم جبهه مریوان می شود . شهید علیرضا خزایی هم همراه با گروه به مریوان می‌رود ولی شهید محمود شهبازی فرمانده سپاه همدان با ماندن خزایی (علیرغم درخواست‌های مکرر حاج احمد متوسلیان) مخالفت می‌کند . علیرضا خزایی از مریوان برمی‌گردد و به جبهه سرپل ذهاب می رود . م – ک در جبهه مریوان متحول می شود و عامل تحول او شهادت حدود 10 نفر از مجموع 22 دوست دانش آموزی بوده که با هم اعزام می شوند . او همانجا توبه می کند و ماجرا را به یکی از همشهریان خود که مسئول بسیج شهرستان بوده بازگو می کند .


قرار بر این بوده که وقتی از جبهه مریوان برگشتند طلب حلالیت از فرمانده سپاه (علیرضا خزایی) بکنند . غافل از این که علیرضا در جبهه سرپل ذهاب به شهادت رسیده است.