افطار در حیاط اردوگاه
به گزارش تا شهدا؛ تیرماه سال ۶۳ بعد از یک تنبیه دسته جمعی یک بار دیگر افسر عراقی وارد اردوگاه شد و این بار صبح بود،حوالی ساعت ۱۰٫
او به همراه یکی دو افسر دیگر و تمامی سربازان و مسئول ایرانی اردوگاه تمامی آسایشگاه ها و آشپزخانه ی اردوگاه را مورد بررسی قرار داد، هنگام عبور او و همراهانش از جلو هر آسایشگاهی یا از کنار هر تجمعی مسئول آسایشگاه مربوط و در بعضی مواقع جاسوسان برای اظهار وجود و خودشیرینی با دادن خبردار ادای احترام می کردند.
او نیز با بی اعتنایی کامل و غرور بی حد و حصر از کنار همه رد می شد و دستی تکان می داد. افسر اردوگاه آن روز آماده بود تا یک حرکت تبلیغاتی انجام دهد که بسیار هم مضحک بود!!ا و گفت افطار امشب همه ی اسرا مهمان من هستند این خبر در اردوگاه پیچید و ما با خود اندیشیدیم که مهمانی افسر عراقی چه شکلی است؟ و چه سفره ای دارد که بتواند ۱۵۰۰ اسیر را تغذیه کند؟
تا غروب همه ی سخن ها حول محور مهمانی امشب می چرخید تا اینکه غروب نزدیک شد و سربازان اعلام کردند: «هرکسی یک پتو بیاورد و ظرف غذای خودش را نیز همراه داشته باشد و هرکس یک نان هم از آسایشگاه خود همراه داشته باشد.»
تازه برای ما معلوم می شد که مهمانی فرمانده عراقی چه شکل و شمایلی دارد. هر گروهی با پتوی خودش در زمین والیبال مستقر شد، پتوها را کنار هم انداختیم و نشستیم. همان آش هر روزی و همان نان سهمیه بندی شده که از آسایشگاه آورده بودیم و هیچ چیز تازه ای نیز در سفره خودنمایی نمی کرد.
هنوز آفتاب درست غروب نکرده بود.۱۰یا۱۵ دقیقه به افطار باقی مانده بود که افسرعراقی گفت: «وقت افطار است، صیامکم مقبول … روزه های شما قبول باشد.»
بچه ها به هم نگاه می کردند و پچ پچ ها شروع شد افسرعراقی که ام الخشونت بود وقتی دید که کسی نمی خورد با عصبانیت گفت: «چرانمی خورید، افطاراست.»
معاون اردوگاه به او گفت: «سیدی هنوزافطار نشده است ما کمی بعد از افطار غذا می خوریم.» او گفت: «یعنی روزه ی ما باطل است!»
و سپس با عصبانیت از سربازان خواست که هرکس غذا نخورد او را بیرون بکشید و تنبیه کنید. ما مشغول بازی با نان ها شدیم سربازان بالای سر بچه هامی آمدند و می گفتند: «بخورید، حتی بعضی از آنها با حالت دلسوزانه می گفتند.» زیرا می دانستند اگر کسی مورد خشم این سفاک قرار بگیرد چه می شود.
به هر ترتیبی که بود ما آن روز افطار کردیم و نمی دانم که آن روزه با اشکال مواجه شد یا نه! مثلاً ما آن روزمهمان جناب افسر اردوگاه بودیم !!غذا را خوردیم و هوا تاریک شد به طوری که ستارگان در آسمان نمایان شدند و حالت عجیبی بود. با دیدن این حالت و ستارگان در آسمان دل انسان می گرفت. مدت ها بود که شب ها جز مهتابی و سقف آسایشگاه چیز دیگری را ندیده بودیم. یکی از بچه هاگفت: «بعد از چهار ماه آسمان را در شب دیدم…» سرباز گفت: «خدا را شکرکن، چهار ماه که چیزی نیست کسانی هستند که بیش از۴۰ ماه آسمان را در شب ندیده اند!!» وعجیب سخن بامسمایی بود. آری دل مان به حال کسانی باید بسوزد که حتی قبل از شعله ور شدن جنگ به اسارت درآمدند و هنوزهم آسمان پرستاره را ندیده اند!!!
لحظاتی بعد با به صدا درآمدن سوت آمار پایان مهمانی مفصل و گسترده فرمانده ی نظامی اردوگاه اعلام شد.مهمانی باشکوهی که خوانی از نعمت های گوناگون داشت!! ما به سوی آسایشگاه حرکت کردیم و به این تبلیغ پر اثر و پرخرج دشمن خندیدیم و روزها در مورد آن سخن گفتیم و خدا را شکر کردیم که دشمن ما احمق و نادان بود و حتی تبلیغات او نیزمسخره و مضحک می نمود. بعضی از بچه ها معتقد بودند که این شب آخرین افطار ماه مبارک بود. اما به نظر من شب قدر بود. اهل تسنن شب ۲۷ رمضان را به عنوان شب قدر گرامی می دارند و شاید حرکت عراقی ها نیز با این اعتقاد رابطه ای داشته باشد. والله اعلم.
نقل از کتاب سال های اسارت اثر محمد جواد اسکافی ج۱