http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/42837

شناسه خبر: 42837
۱۳۹۵-۳-۷ ۱۸:۱۲

فرزند 5 روزه را پشتم بستم و در هوای برفی صحرا هیزم جمع می کردم

<p>علی 28 ماه جبهه را گذراند دور آخر سفرش به مازندران دلش هوای امام رضا(ع) کرده بود و زیارت هم رفت و به همه دوستانش می&zwnj;گفت این بار آخر است که برگشتم و در این اعزام شهید می&zwnj;شوم.</p>

به گزارش تا شهدا؛ مادر شهید علی یوسفی از فرزند شهیدش روایت می‌کند، همان بانوی زحمت‌کش روستایی که دوش به دوش همسر کشاورزی و دامپروری را پیشه خود ساختند تا با دسترنج  خود لقمه حلال بر سفره خانواده بیاورند و فرزندانی با سیره ائمه و اطهار به جامعه تحویل دهند.

 

خانم زهره غلام نژاد مادری که روایت‌گر عشق شد از فرزندی می‌گوید که پسر ارشد خانواده بود و آرزوی رخت دامادی بر تن پسر بر دلش ماند، این بانوی مازندرانی اینچنین روایت می‌کند: در روستا آبکسر زندگی می کردیم و امکاناتی وجود نداشت. فقط خدا کمک می‌کرد تا توانستیم فرزندانی سالم به بار بیاوریم. علی در سال 1347 در خانواده‌ای به دنیا آمد که با شرایط سخت اقتصادی تنها به خدا توکل کرده بودند. منزل مادر شوهر زندگی می‌کردیم. شرایط آن زمان خیلی سخت بود. وقتی علی 5 روزه بود هیزمی نداشتیم که غذا بپزیم و چیزی نبود که بخوریم، در هوای برفی، علی را در پتو پیچیدم و به پشتم بستم و به صحرا رفتم و هیزم جمع آوری کردم.

 

علی بچه زرنگ، باهوش و دلسوزی بود و خیلی به درس خواندن علاقه داشت. تا پنجم ابتدایی درس خواند، چون تعدادی دام و طیور داشتیم و پدرش برای مراقبت از آنها به کمک نیاز داشت، ترک تحصیل کرد و کمک حال پدر شد. دام ها را برای چرا به صحرا می‌برد و هیزم می‌آورد. با آن شرایط سخت زندگی، هیچ وقت به بیراهه نرفت و اهل مسجد بود و اکثر نمازهایش را در مسجد می‌خواند.

 

 

*راننده تانک گردان یک زرهی لشکر 25 کربلا

علی در خدمت مقدس سربازی، رزمنده  گردان یک زرهی لشکر 25 کربلا، راننده و گلوله گذار تانک بود و در عملیات‌های کربلای 4 و 5 حضور فعالی داشت. مدتی هم در خورعبداله شهر فاو بود.

 

زمانی هر چه نامه می‌دادیم برگشت می‌خورد، فهمیدیم باید اتفاقی افتاده باشد، که به ما خبر دادند علی در بمباران هفت تپه از ناحیه ساق پا ترکش خورد و حدود دو ماه در بیمارستان اهواز بستری بود. هیچ وقت از سختی‌های جنگ چیزی نمی‌گفت و دائم از خوبی جبهه و صفای رزمنده‌ها و شهدا صحبت می‌کرد.

 

*انس با شهدا و وعده شهادت

همیشه بعد از خداحافظی از ما در کنار قبرستان محل می‌ایستاد و فاتحه می‌خواند در آخرین اعزام به جبهه وقتی با یکی از دوستانش در حال ترک محل بود به مزار دوست و همرزمش شهید مظلومی رفت از ماشین پیاده شد و علف‌های هرز دور مزار شهید پرویز مظلومی را کند و قبر را شست. با پایش علف‌های کنار قبر شهید مظلومی را کنار زد و به دوستش گفت: اینجا خالی است  محل دفن من؛ مرا در کنار شهید مظلومی دفن کنید این آخریم اعزام من است. او رفت و با شهادت آمد.

 

بعد از آخرین اعزام علی به جبهه شبی در خواب دیدم که علی با رنگ و روی پریده از من کمک می‌خواهد و می‌گوید مرا بگیر ومن بعد از دیدن این خواب بسیار بیمار شدم و تب لرز شدید داشتم دو روزی نگذشت که به ما خبر دادند که او مجروح شده است و هرچند متوجه شده بودم که او شهید شد وقتی به سردخانه رسیدم انگاری تازه به خواب رفته بود در جیبش خودکار بود و دستش پانسمان شده، دوستانش می‌گفتند او سه ساعت در بیمارستان زنده بود و بعد به شهادت رسید.

 

*علی، سومین شهید آبکسر

 علی سومین شهید روستای آبکسر بود و بیشتر با شهید مظلومی و شهید داداشی دوست بود. علی 17 ساله ی من بعد از دو سال خدمت سربازی 19 ساله در7/5/67 در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

 

یادم نمی‌رود تابستان بود و همرزمانش به دنبال عکس علی بودند اما به ما چیزی نمی‌گفتند. پدرش ناباورانه شهادت فرزند را تحمل کرد.

 

*درمان درد مادر در خواب

اغلب برای اینکه علی به خوابم بیاید بسیار تسبیح می‌زدم و قسم می‌دادم تا اینکه شبی شب علی به خوابم آمد و گفت: برای درمان درد پایت باید آبگرم آب معدنی به زانویت بزنی تا دردش بهتر شود و بعد از این صحبت کوتاه از خواب بیدار شدم. همین کار را کردم و خوب شدم.

 

*بیان خلاقیت پسر و جاری شدن اشک پدر

پدری شهید علی یوسفی دل پر دردی داشت و با هر واژه از خاطرات پسر ارشدش اشک از چشمانش جاری می‌شد. این پیر فرزانه قتی دستانش را بر چشمانش می‌کشید م‌گفت: فرزندانم را با سختی به عرصه رساندم. دو ساله بودم که پدرم را از دست دادم و در دامان عمه‌ای عزیزتر از مادر بزرگ شدم. حال وقتی از فرزندانم صحبت می‌کنم ناخوداگاه اشک از چشمانم سرازیر می‌شود. این فرزندان همه ثمره زندگی من هستند.

 

*در حلبچه به تنهایی سه تانک دشمن را به غنیمت گرفت

علی 17 سال سن داشت و با توجه به سن کمش در دوران سربازی خلاقیتی داشت که مدام تشویقی می‌گرفت و او را به مرخصی می‌فرستادند. وقتی دشمن به حلبچه حمله کرد علی سه تانک غنیمت گرفت و همین باعث شد تشویقی بگیرد و به مازندران برگردد.

 

وقتی علی مجروح شد یک ماهی به مرخصی آمد و در همین موقع یکی از هم محلی‌های ما شهید شده بود و او به تشییع جنازه شهید رفت با همان حال مجروحیت دوباره عزم جبهه کرد بسیار بی‌تاب بود و تمام فکرش رفتن به منطقه بود و با صدای مارش عملیات نظامی از رادیو روحیه می‌گرفت و از فضای منطقه تعریف می‌کرد.

 

*در آخرین اعزام به پابوسی امام رضا رفت

علی 28 ماه جبهه را گذراند دور آخر سفرش به مازندران دلش هوای امام رضا(ع) کرده بود و زیارت هم رفت و به همه دوستانش می‌گفت این بار آخر است که برگشتم و در این اعزام شهید می‌شوم. اما دوستانش که به هوش و خلاقیت او ایمان داشتند فکر شهادت علی به سرشان نمی‌زد، حتی می‌گفتند اگر علی نباشد کار ما زار می‌شود گرسنه می‌مانیم و تامین غذا برایمان سخت است.

 

*از کمک به مردم تا ورود به عرصه سازندگی در روستا

علی از بیکاری خوشش نمی‌آمد از کمک به دیگران لذت می‌برد. پسرم در عرصه سازندگی روستای آبکسر در بخش کلیجانرستاق سهم بسزایی داشت، در ساخت مدرسه شهید مظلومی و حمام محل بسیار کمک می‌کرد و از این بابت بسیار راضی بود.

 

بعد از شهادت، علی دوبار در خوابم آمد و یکبار در حال برگشت از خدمت سربازی بود و بار دیگر در حال چوپانی و هدایت گوسفندان به حالتی زنده و پویا بود که اصلا فکر نمی‌کردم که علی شهید شده است.

 

*حامی همرزمان در جبهه

حسین یوسفی برادر فرهنگی شهید علی یوسفی ازخاطرات خود با برادر بزرگتر اینچنین روایت کرد: یکی از جانبازان به نام اسدی راد که الان به شهادت رسید، نقل می‌کرد: علی کمک حال همرزمانش بود حتی وقتی دشمن حمله می‌کرد، بدون ترس از تیر و ترکش وارد صحنه می‌شد و مجروحان و جانبازان را به کول می‌گرفت و به پشت جبهه برمی‌گرداند.

 

شبی خواب دیدم که پشت ماشین در حال حمل چیزی شبیه شن سیاه رنگ است، وقتی پرسیدم این‌ها چیست و برای چه به محل آوردی، در پاسخ می‌گوید: مقداری قیر برای آسفالت حیاط مدرسه آوردم زمینش مناسب نیست.

 

علی، سرانجام بعد از 27 ماه خدمت، در تاریخ 7/5/67 در منطقه عملیاتی شلمچه، هنگام نبرد با دشمن بر اثر اصابت بمب شیمیایی شهید شد. دو روز بعد از شهادتش در تاریخ 9/5/67 تشییع باشکوهی شد و با چهره ای زیبا او را به خاک سپردیم.