http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/42093

شناسه خبر: 42093
۱۳۹۵-۲-۲۰ ۲۳:۳۹

من در سنندج و پدرم در روستا مورد اذیت و آزار گروهک های ضد انقلاب قرار می گرفتیم

<p style="text-align: justify;">در طول مدت زمانی که شهرهای کردستان در اشغال نیروهای ضد انقلاب قرار داشت، امینت از مردم سلب شده بود. نیروهای ضد انقلاب به هر بهانه ای مردم مسلمان کردستان را مورد اذیت و آزار قرار می دادند.</p>

به گزارش تا شهدا؛ محمد طیب کریمی جانباز جنگ تحمیلی و از یادگاران هشت سال دفاع مقدس گفت: در سال 1337 در روستای سرواله از توابع شهرستان دهگلان در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم.
 
پدرم حاج ملا عزیز کریمی از روحانیون برجسته منطقه بود و من از سن شش سالگی دروس حوزوی را نزد پدرم آموختم. من به  طور همزمان دوره ابتدایی را نیز در مدرسه روستا ادامه دادم و تا پایان دوره ابتدایی در زادگاهم به تحصیل ادامه دادم و بعد از آن برای ادامه تحصیل راهی سنندج شدم و در خانه ای که پدرم برایم اجاره کرده بود سکنی گزیدم.
 
سال سوم راهنمایی بودم که زمزه های پیروزی انقلاب اسلامی از هر نقطه ای از ایران اسلامی به گوش می رسید. تابستان سال 57 بود که من در روستا و نزد پدرم با نام امام خمینی(ره) آشنا شدم. آن زمان شاید بالغ بر 50 تن از روحانیون منطقه نزد پدرم درس می خواندند و در محضر ایشان علوم دینی را فرا گرفته بودند. پدرم در کلاس های درسش از امام خمینی(ره) صحبت می کرد و مردم را از لحاظ روانی برای پذیرش انقلاب و امام خمینی(ره) آماده می کرد.
 
حرف های پدرم سینه به سینه و روستا به روستا بین مردم منطقه می چرخید. در این میان تعدادی از دوست داران رژیم پهلوی که به واسطه خیانت رژیم پهلوی توانسته بودند برای خودشان کاسبی خوبی راه بیاندازند از صحبت های پدرم به شدت ناراحت بودند و کینه ایشان را به دل گرفته بودند. این عده اندک مدام در میان مردم می گفتند: چرا ملا عزیز مدام شخص اول مملکت را زیر سؤال می برد و اقدامات ایشان را نقد می کند؟ ایشان با چه حقی شخص اول مملکت را این گونه نقد می کند؟
 
من هم هر وقت به روستا می آمدم پای صحبت های پدرم می نشستم و تمامی حرف های پدرم را در حافظه ام ذخیره می کردم و بعد از اینکه به سنندج برمی گشتم در میان هم کلاسی هایم بازگو می کردم. این دست فعالیت های من باعث شده بود حتی در پخش اعلامیه های حضرت امام (ؤه) نیز شرکت کنم و بتوانم سهم کوچکی در پیروزی انقلاب داشته باشم.
 
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، گروهک های سیاسی خیلی سریع در منطقه ظاهر شدند. اکثر خیابان های سنندج محلی شده بود برای فعالیت های گروهک هایی که تا قبل از پیروزی انقلاب هیچ اثری از آن ها نبود. در خیابان شهدا اکثر مغازه ها به دفتر فعالیت گروه های سیاسی تبدیل شده بود.
 
چند ماهی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور گروهک های مسلح در کردستان و هم چنین هجرت تعدادی از مسلمانان کردستان و اعضای کمیته انقلاب سنندج به استان کرمانشاه، من نیز تصمیم گرفتم همراه این عزیزان به کرمانشاه بروم، ولی پدرم مانع شد و گفت: همین جا بمان و با کمک دوستانت زمینه را برای بازگشت آن عزیزان مهیا کن. من هم تصمیم گرفتم در سنندج به فعالیت هایم ادامه دهم.
 
در طول مدتی که تعدادی از جوانان انقلابی سنندج، مریوان و سایر شهرهای کردستان به کرمانشاه مهاجرت کرده بودند، بارها در مسجد جامع سنندج توسط هواداران گروهک های ضد انقلاب مورد ضرب و شتم قرار گرفتم. هر وقت که به اتفاق مردم مسلمان سنندج برای برپایی نماز جمعه در مسجد جامع سنندج گرد هم جمع می شدیم، سر و کله اعضای گروهک های ضد انقلاب ظاهر می شد و ما بعد از یک کتک مفصلی که از دست این از خدا بی خبرها می خوردیم، راهی خانه هایمان می شدیم و دوباره هفته بعد برای برپایی نماز جمعه مقابل مسجد جامع تجمع می کردیم، ولی باز هم برنامه هفته قبل تکرار می شد.
 
سنندج در آن روزها وضع ناگواری داشت. گروهک هایی که ادعای مسلمان بودن می کردند، اجازه نمی دادند که نماز جمعه و جماعت برپا شود. نیروهای ضد انقلاب به هر کس که ریش بلندی داشت، مشکوک می شدند و او را به اسارت می گرفتند و بعد از مدتی او را به شهادت می رساندند. من هم که در خانواده و محیط مذهبی بزرگ شده بودم، نمی توانستم ببینم عده ای که با نماز خواندن مردم مشکل دارند، زمام امور را دست بگیرند و ادعا داشته باشند که مردم باید از آن ها تبعیت کنند.
 
چندین مرتبه همراه تعدادی از دوستانم ـ شهید طهماسبی و نعمت الله وهابی ـ برای ملاقات مهاجران به کرمانشاه رفتم. هر وقت که به کرمانشاه می رفتیم با مهاجران صحبت می کردیم و با دل گرمی به سنندج می آمدیم و خودمان را برای مبارزه با نیروهای ضد انقلاب آماده می کردیم. تا اینکه در آخرین سفری که به کرمانشاه داشتیم، متوجه شدیم که به زودی نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد و سپاه برای آزادسازی کامیاران و بعد از ان سنندج عملیات گسترده ای را آغاز خواند نمود.
 
در طول مدت زمانی که من در سنندج ساکن بودم، یک روز نیروهای ضد انقلاب وارد روستای سرواله می شوند و چون تعدادی از آن ها از قبل با اقدامات و سخنرانی های پدرم آشنایی داشتند، ایشان را اسیر می کنند. نیروهای ضد انقلاب پدرم را در حالیکه چشمانش بسته بوده به روستای سورال ـ از توابع دهگلان ـ منتقل می کنند. زمانی که نیروهای ضد انقلاب وارد روستای سورال می شوند، مردم روستا گرد پدرم جمع می شوند و دلیل به اسارت گرفته شدن پدرم را از نیروهای ضد انقلاب می پرسند. نیروهای ضد انقلاب می گویند: ما دستور داریم که ایشان را به زندان توریور منتقل نماییم.
 
مردم روستای سورال که از مدت ها قبل پدرم را می شناختند، اجازه این کار را به نیروهای ضد انقلاب نمی دهند و به آن ها می گویند: اگر می خواهید ملا عزیز را با خود ببرید باید از روی جنازه مردم روستای سورال عبور کنید. پدرم قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در روزهای جمعه اقدام به برپایی نماز جمعه در روستای سرواله می کرد و افراد زیادی از کلیه روستاهای اطراف برای برپایی نماز جمعه وارد روستای سرواله می شدند و این اقدام پدرم هر هفته ادامه داشت. به این ترتیب نیروهای ضد انقلاب مجبور می شوند پدرم را آزاد نمایند.
 
نیروهای ضد انقلاب قبل از آزاد کردن پدرم وارد منزل ما می شوند و مبلغ 30.000 تومان پول پدرم را به غارت می برند و تمام کتاب هایی که در کتابخانه منزل پدرم بوده که شامل چندین جلد کلام الله مجید و تعدادی کتب درسی و مذهبی بوده را به آتش می کشند و فرار می کنند.
 
وقتی از ماجرایی که برای پدرم رخ داده بوده با خبر شدم سریع خودم را به روستای سرواله رساندم، پدرم در عین آرامش و خون سرد بود می گفت: ما نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را پذیرفته ایم و باید برای برپایی این نظام و رسیدن به اهداف نظام هزینه بپردازیم.