http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/41287

شناسه خبر: 41287
۱۳۹۵-۱-۲۳ ۱۴:۴۲

الهی ترکش طلائیه نصیبت بشه!

<p style="text-align: justify;">ظهر بود و همه جا روشن و منطقه نیز در دید کامل دشمن بود. از این رو موقع آمبولانس نمی توانست به ما نزدیک شود. مرا به داخل سنگر بردند. دشمن بر حجم آتش افزود. زانویم، خونریزی و درد داشت. در این بین آن سرباز زاهدانی رسید. خیالم راحت شد. مرا که باآن حال دید گفت&hellip;</p>

به گزارش تا شهدا؛ روز نهم آبان ۱۳۶۶ بود. در منطقه طلائیه بودیم. به من دستور دادند که مسئولیت چهار، پنج سرباز را بر عهده بگیرم و به دژبانی پد خاکی برویم.
 
قرار شد از گروهان دوم، پشتیبانی کنیم. ساعت دوازده ظهر بود. عراقی ها داشتند خمپاره می زدند. حدفاصل پد خاکی و قرارگاه مرکزی، پل های شناور زده بودیم. خودم پست نگهبانی را تحویل گرفتم و به سربازها گفتم که بروید داخل سنگر و استراحت کنند.
 
یک لحظه شنیدم که صدای گلوله آمد. تا خواستم خودم را روی زمین بیندازم و هنوز در هوا بودم که احساس کردم چیزی محکم به بدنم خورد. زانوهایم داغ شد. آن موقع دردی حس نمی کردم. خون از زانویم فواره زد. فریاد زدم:
– بچه ها بیایید. ترکش خوردم!
 
 نمی خواستم از جایم حرکت کنم. سربازها سریع آمدند و مرا از روی زمین بلند کردند. دشمن مرتب گلوله می زد و ترکش گلوله های خمپاره با صدای… ویژه ی… خاصی از کنارمان عبور می کرد. یکی از سربازها که زاهدانی بود، برای غذا رفته بود و هنوز برنگشته بود. در فکر او هم بودم. بچه ها با بی سیم تماس گرفتند و آمبولانس خواستند.
 
ظهر بود و همه جا روشن و منطقه نیز در دید کامل دشمن بود. از این رو موقع آمبولانس نمی توانست به ما نزدیک شود. مرا به داخل سنگر بردند. دشمن بر حجم آتش افزود. زانویم، خونریزی و درد داشت. در این بین آن سرباز زاهدانی رسید. خیالم راحت شد. مرا که باآن حال دید گفت:
– اِ ترکش طلائیه خوردی.
 
-ها!
 
« ترکش طلائیه» آن روزها میان بچه ها معروف بود. گفت:
– خوش به حالت. راحت می شوی و می روی. دعا کن نصیب من هم بشود!
 
با آن حال خنده ای کردم و گفتم:
– ان شاءالله نصیب تو هم بشود.
 
هدف دشمن انهدام یک پل ۷۰ متری بود. هر اندازه آتش تهیه ریخت موفق نشد. حجم آتش که کم شد، آن زاهدانی گفت:
– من شناخته را می برم پشت خط.
 
– با چی؟
 
– روی دوشم می اندازم.
 
یک سرباز شمالی بود که او هم به من علاقه خاصی داشت. دوتایی بلندم کردند و راه افتادند. از پل که گذشتیم ناگهان یک گلوله خمپاره آمد نزدیک ما منفجر شد. فریاد زدم:
– مرا روی زمین پرت نکنید. خمپاره با ما کاری ندارد.
 
گلوله دوم داخل آب منفجر شد. زاهدانی روی زمین افتاد و من هم رویش افتادم. به شوخی گفت:
– خدا را شکر! از جبهه بی نصیب نماندم.
 
مرابردند تدارکات گردان و زانویم را پانسمان کردند. حسابی گرسنه بودم. گفتم:
– دارم از گرسنگی می میرم!
 
پرستار گفت:
– اولین مجروحی هستی که می بینم فکر زخمش نیست و می گوید گرسنمه. صبر کن.
 
– بابا گرسنمه. دروغ بگویم؟
 
رفتند و نان و کنسروی برایم آوردند و من خوردم. پرستار گفت:
– سیر شدی؟
 
– بله. حالا مرا ببرید بیمارستان! زانوم درد می کنه!
 
آمبولانسی آمد و مرا به بیمارستان صحرایی برد. نزدیک جاده اهواز، خرمشهر بود. بعد می خواستند با جیپ مرا به بیمارستانی در اهواز ببرند. گفتم:
– من مجروحم. کسی مجروح رابا جیپ نمی برد.
 
– پس با چی می برند؟
 
– با آمبولانس. شما کدام مجروح را سراغ دارید که با جیپ ببرند؟
 
افسری بود که حرف هایم را شنید. گفت:
– حرف تو درسته. اما زخم تو سطحی است. خطرناک نیست. آمبولانس را گذاشته ام برای مجروحانی که حالشان خرابه. حال تو، با این سر و زبان، الحمدالله از من هم بهتره!
 
راوی: آزاده مجید بنشاخته (سجادیان)