http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/41246

شناسه خبر: 41246
۱۳۹۵-۱-۲۲ ۱۵:۴۶

آزاده ای که خطبه عقدش را حضرت امام خواند

<p style="text-align: justify;">برخلاف بسیاری از دختران دور و زمانه خودم که آرزوی برگزاری مراسم&zwnj;های آن&zwnj;چنانی و پرهزینه را داشتند، به &laquo;محی&zwnj;الدین&raquo; پیشنهاد دادم تا خطبه عقدمون رو به عطر نفس&zwnj;های امام امت معطر کنیم. داماد که خودش از بعد انقلاب، لباس سبز پاسداری به تن کرده بود، موافق این فکر بود.</p>

به گزارش تا شهدا؛ بی تردید می توان این بانو را قهرمان گمنام اسارت نامید، کسی که صبر و انتظار را به متانت پیوند زد تا حریم خانه از گزند مصون بماند.
 

نَفَسِ امام

برخلاف بسیاری از دختران دور و زمانه خودم که آرزوی برگزاری مراسم‌های آن‌چنانی و پرهزینه را داشتند، به «محی‌الدین» پیشنهاد دادم تا خطبه عقدمون رو به عطر نفس‌های امام امت معطر کنیم. داماد که خودش از بعد انقلاب، لباس سبز پاسداری به تن کرده بود، موافق این فکر بود. چندی نگذشت که مراسم ساده‌ای در جماران برگزار شد و امام خمینی با نفس قدسی خود زندگی‌مان را بر مدار آرمان‌های فاطمی بنا کرد. بعد هم در چالوس یه مراسم خیلی ساده و آبرومندانه برگزار کردیم، تا بزرگ‌ترها هم در شادی ما شریک باشند.

 

روزهای دلتنگی

سال ۶۲ اوج جنگ بود. هنوز عدد روزهای کنار هم بودن ما به ۱۰ روز نکشیده بود که محی‌الدین عازم جبهه شد. سخت بود برای نوعروسی که بخواهد به این زودی دل بکند. ولی چه می‌شد کرد، همان ابتدای زندگی عهد کردم تا وفادار به قسمش با امام باشم. پس بنا را گذاشتم بر توکل و توسل. بعد از اعزام اول، قرار دیدار ما هر ۴۵ روز بود. بعد از ۱۵ روز هم دوباره به خط بر می‌گشت. آن وقت من می‌ماندم و شماره روزها برای دوباره دیدن تازه داماد.

 

سایه‌ی سر

بدون محی‌الدین سکوت خانه دق مرگم می‌کرد. حال و روز خوبی نداشتم. هربار که می‌رفت، نمی‌دانستم کی برمی گرده، سالم هست یا نه؟ فکر این مسائل مغزم رو داغون می‌کرد. بچه‌ای هم نبود که سرگرمِ تر و خشک کردنش باشم. بعضی وقتا برای فرار از دلتنگی لب دریا می‌رفتم تا کمی با صدای آب آروم بشم. وقتی دخترای هم‌سن و سالم را می‌دیدم که چطور سرگرم زندگی‌اند و کنار همسراشون هستند، خسته می‌شدم از گذر زمانی که بدون سایه سر طی می‌شد.

 

مفقود شد

۵ سال از زیر یه سقف رفتن ما می‌گذشت ولی هنوز زندگی روال عادی نداشت، حتی همان ۱۵ روزی که محی‌الدین برای مرخصی می‌اومد. این‌قدر وضعیت کشور حساس بود که نمی‌شد بیش از این هم انتظار داشت. سال ۶۷ شروع شد؛ همسرم در خط مقدم بود. خبر از عملیات سختی همه جا پیچید. دل تو دلم نبود. یه حسی می‌گفت انگار برای اون هم اتفاقی افتاده باشه. چند روزی از آخرین تماس گذشته بود ولی خبری نشد. یه صدایی تو گوشم زمزمه می‌کرد، منتظر تماس نباشم. باید بلند می‌شدم. با صبر و انتظار چیزی حل نمی‌شد. به پادگانی که اعزام شده بود سر زدم. ولی هیچ کسی حرف قطعی نمی‌زد. نه می‌گفتند شهید شده نه اسیر. مفقودِ مفقود بود. شب و روزم با گریه سر می‌شد. آرزو داشتم فقط یه بار دیگه روبروم بشینه و صداش رو بشنوم. احساس می‌کردم یه دنیا فاصله بین ماست. پدر و مادر و اطرافیان سعی می‌کردند با حرفاشون دلخوشم کنند، ولی هیچ کدوم تاثیری نداشت.

 

حرف‌های بی‌ربط

شمار روزهایی که از آخرین دیدارمون می‌گذشت از دستم در رفته بود. از این همه چشم انتظاری، از تکرار لحظه‌های بی‌خبری آشفته بودم. بعضی به جای این‌که تو این مدت تکیه گاه باشند، شروع کردن به بی‌مهری. هر روز بین جمع‌های زنانه‌شان یک آینده جدید برام می‌ساختند. یه بار می‌گفتند: «حالا که خبری از آقاتون نیست، بهتره بری دنبال زندگی خودت. تا کی می‌خوای به پای کسی بشینی که مفقودِ مفقودِ. بهتره تا جوونی و بر و رویی داری فکری برای زندگیت بکنی.» روز دیگه بهم توصیه می‌کردند بهتره کمی صبر کنم. کم‌طاقت نباشم. بیشتر از درد دوری و بی‌خبری، از این حرف‌های بی‌سر و ته و نامربوط می‌سوختم. اگه امید به نگاه خدا نداشتم، معلوم نبود از دست این دخالت‌ها چه بلایی سرم می‌اومد.

 

سجده‌ی شکر

بعد از چند ماه بی‌خبری، بالاخره خدا جواب حسرت‌های دلم رو داد. از طریق هلال احمر با خبر شدم که محی‌الدین اسیر شده. انگار بهترین خبر عمرم رو می‌شنیدم. برای عده‌ای مسخره بود که برای اسارت همسر این‌طور خوشحال باشم. ولی من از مدت‌ها پیش برای همین یه کلمه هم دل خوش کرده بودم. همین که می‌دانستم در سلامت هست، باید هزار بار سجده شکر به جا می‌آوردم.

 

زندگی ادامه داشت

بچه نداشتم، ولی زندگی بی‌هزینه هم نبود. خرج اجاره خانه و نیازهای روزمره خودش کلی بود. خدا رو شکر حقوق محی‌الدین باعث می‌شد دستم جلوی اطرافیان دراز نباشه. از ۴۰۰۰ هزار تومانی که سپاه می‌داد،۱۵۰۰ تومن اجاره می‌دادم. با بقیه سعی می‌کردم با قناعت و برنامه‌ریزی احتیاجاتم رو رفع کنم. می‌خواستم وقتی همسرم بر می‌گرده زندگی رو همین‌طور گرم ببینه و خانه و زندگی پا برجا باشه.

 

درد جسم یا فراق

چند وقتی بود حال خوبی نداشتم. به چند تا دکتر که مراجعه کردم توصیه شد سریع عمل کنم. یکه و تنها بودم. چقدر دوست داشتم، محی‌الدین هم اون روز کنارم بود و بهش تکیه می‌کردم. ولی چه می‌شد کرد تمام این‌ها آرزوهای دور دستی بود که برای به حقیقت پیوستنش دلخوش به آینده‌ای مبهم بودم. بالاخره با اصرار خانواده، عمل جراحی رو انجام دادم. درد زیادی می‌کشیدم. شاید بیشتر از درد جسم، سوز فراق بود. وقتی از بیمارستان مرخص شدم و قدم به خانه گذاشتم، یک آن بغض تلخی به سراغم آمد. تمام این چند سال و اندی انتظار به کنار، من فقط دوست داشتم، تو این لحظه دیگر پشت و پناهم در خانه به انتظارم نشسته باشه. سکوت فضا قلبم را آشفته می‌کرد.

 

پدرِ امت رفت

۱۴ خرداد سال ۶۸ بود. ۷ صبح تلویزیون رو گرفته بودم که به ناگاه خبر غیر قابل باوری شنیدم. «امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست.» همه چیز پیش چشمم مات و مبهوت بود. جیغ بلندی کشیدم. همسایه‌های اطراف به خیال این‌که اتفاق بدی برام افتاده سریع آمدند . وقتی گریه و زاریم رو دیدند فکر کردند پدرم به رحمت خدا رفته. ولی بعد که حقیقت را فهمیدند برای بعضی هاشان غیر قابل باور بود که این همه ضجه و ناراحتی برای امام بوده. متوجه نگاه‌های تمسخرآمیز چند نفرشان بودم. آن‌ها چه می‌دانستند امام با دل‌های ما چه کرده؟ از یه  پدر بیشتر خاطرش را می‌خواستم. تا آن روز دلخوش به تکیه‌گاهی مثل او بودم ولی بعد از آن مصیبت غم دوباره به سراغم آمد. من و محی‌الدین در هوا و عطر نفس‌های امام زندگی را بنا کرده بودیم. چطور قرار بود درد فراق او را هم به تنهایی به دوش کشم.

 

نامه‌های پر امید

نامه‌های محی‌الدین شده بود تنها دلخوشی من. ماه به ماه منتظر زنگ پستچی می‌شدم. کوتاه بود ولی برای من یک دنیا امید و آرزو بود. در جواب نمی‌شد خیلی ابراز احساسات کرد. تنها به یک جواب کوتاه اکتفا می‌کردم. دفترچه‌ای درست کرده بودم تا دل نوشته‌هام رو یادداشت کنم. همه اتفاقات مهم و اون حرف‌هایی را که دوست داشتم رودر رو با همسرم بگم رو می‌نوشتم. می‌خواستم وقتی که آمد تمام سختی‌ها و ناگفته‌های این مدت رو بشنود. بدون هم پای لحظه‌های اسارتش، ثانیه‌های زندگیم پر از زجر و تلخی بوده

 

رادیو، نقطه‌ی امید

مرداد ۶۹ خبری در شهر پیچید. قرار بود اسرا مبادله شوند. با شنیدن این خبر تمام بدنم یخ کرد. نمی‌دانستم باید باور کنم یانه. گاهی افکار منفی به سراغم می‌آمد که نکنه محی‌الدین تو این گروه‌ها نباشه. یا این‌که جانباز شده باشه. پدر شوهرم توصیه به توکل کرد. یکی از اقوام خبر داد که هر شب رادیو اسامی اسرا رو اعلام می‌کنه. گوش به رادیو سپردیم. چند شب گذشت، دیگه داشتم نا امید می‌شدم که شب پنجم اسم محی‌الدین رو اعلام کرد. قطره‌های اشک پشت پلکم جمع شد. می‌دانستم از پس هر دوره‌ی تلخی، دوره‌‌ای شیرین در راه است؛ حالا بعد این همه فراق، داشت زندگی رنگ و بوی جدیدی برام می‌گرفت. اون لحظه به زمین افتادم و از شوق ضجه زدم.

 

بین خنده و گریه

قرار بود کاروان اسرا رو از نوشهر بیارن. من و پدر شوهرم جلوتر از همه رفتیم. جمعیت زیادی بود. باورم نمی‌شد. احساس ترس داشتم. مدام آخرین دیدار در ذهنم مجسم می‌شد. بین خنده و گریه گم شده بودم. در میان جمعیت جایی رو جدا کردن تا من و پدر شوهرم دیدار اول رو با محی‌الدین داشته باشیم. ثانیه‌شماری می‌کردم. به ناگاه چهره اش رو دیدم که به سمتمون اومد. تا چشم در چشم شدیم غم این همه سال تو دلم راه گم کرد. می‌خواستم به پایش بیفتم ولی دستم رو گرفت. می‌خواستم ثابت کنم که چقدر وابسته‌اش بودم. بوسه‌ای به دستانش زدم. اشک مجالی نمی‌داد که هر دو حرفی بزنیم. احساس یه خواب کوتاه و شیرین رو داشتم. مدت‌ها بود که حسرت تکرار دیدار آخر رو داشتم. حالا خدا با مهربانیش همه خواب‌ها رو تعبیر کرده بود.

 

کمر همت بستم

روزهای اول به دیدار گذشت. از همه جا می‌آمدند. هم برای تبریک هم برای سپاس. روزها گذشت تا زندگی به روال عادی برگشت. خیال می‌کردم محی‌الدین که برگرده زندگی برام مثل بهشت می‌شه. ولی روزهای سخت اسارت، شکنجه‌های وحشیانه بعثی‌ها، اعصاب آشفته‌ای رو برایش به جا گذاشته بود. با هر حرف کوچکی از کوره در می‌رفت. داد و فریاد راه می‌انداخت. حتی دل‌نوشته‌ا‌م رو که نشون دادم، پاسخ درستی به احساساتم نداد. محی‌الدین من، فاصله زیادی با آن‌چه که انتظارش رو داشتم پیدا کرده بود. خودمو نباختم. کمر همت بستم. باید باز صبر می‌کردم. درک می‌کردم. دست خودش نبود. دو سال طول کشید تا کمی احساس به زندگی پیدا کرد. تلخی  و اندوه این چند سال کم توقع ام کرده بود. یه لبخند همسرم برام یک دنیا می‌ارزید.

 

محی‌الدین جانباز شد

کمی که حالش بهتر شد، برگشت سپاه. طاقت خانه نشینی نداشت. سرگرم کار شد. ولی انگار روزهای سخت تمامی نداشت. تو یکی از ماموریت ها، از ناحیه پا زخمی شد و به درجه جانبازی رسید. تا دیروز اگه روحیه ناآرامش رو باید تحمل می‌کردم الان با وضعیت جدید، بخشی از کارهاش رو هم باید انجام می‌دادم. آرمانی فک نمی‌کردم. ولی شکر گذار خدا بودم. شاید تقدیر خدا این‌طور برام رقم خورده بود. زندگی سخت‌تر شد، ولی همیشه دست عنایت الهی رو تو لحظه لحظه زندگی دیدم.

 

عهد روزِ اول

ورود یه دختر و پسر رنگ جدیدی به زندگی بخشید. باید نیمه پر لیوان رو می‌دیدم. به شادی‌ها دل سپردم. عاشق همسرم هستم. فرزندان صالحی دارم. نباید از سختی‌ها رنجید. بالاخره هر کسی در زندگی سختی‌هایی داره ولی باید قدردان همین طلوع و غروب‌هایی باشم که کنار جمع ۴ نفرمون هستم. فراموش نمی‌کنم بی‌قراری‌هایی رو که در حسرت یک خانواده داشتم. حالا به جای خواب و خیال، زندگی گرمی دارم. شاید تمام این‌ها به خاطر همان عطر نفس‌های امام امت در زندگیمان هست که هر زمان از تلخی‌ها خسته می‌شویم، عهد روز اول به یادمان می‌آید.