http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/40693
شناسه خبر: 40693
۱۳۹۴-۱۲-۹ ۱۱:۲۹
خاکریز و خاطره
مروری بر خاطرات جمعی از جهادگران استان کرمان در دوران دفاع مقدس.
تا شهدا؛ دفاع 8 ساله مردم میهن مان علیه تجاوزگران،یک نعمت بود.آنان آمده بودند تا میراث 1400 ساله مان را یک شبه به غارت ببرند. جوانان این مرز و بوم با خون خود نهال نورس انقلاب را آبیاری کردند تا آیندگان بر این درخت تنومند تکیه زنند و بر خود و گذشتگان ببالند.
هرچند ممکن است پس از سال ها دوری از آن روزگاران خون وحماسه، گرد فراموشی بر خاطرات پاشیده باشد،اما اطمینان داریم که نسل های آینده به خوبی از این میراث جاودان پاسداری خواهند نمود.
مطالبی را که در ادامه می خوانید بخشی از کتاب «خاکریز وخاطره » می باشد که مشتمل بر خاطرات جمعی از جهادگران استان کرمان در دوران دفاع مقدس می باشد که با تلاش بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس گردآوری شده است.
عملیات فتح المبین بود و بچه ها بایستی در کوتاه ترین زمان، جاده تدارکاتی را آماده می کردند. یک شب هنگام جاده سازی یکی از کامیون ها رفت روی مین و قسمت عقبش جدا شد ، اما راننده آسیبی ندید . ما یک دستگاه را از دست داده بودیم ، اما برای جبران، سریع دست به کار شده و زدن خاکریز را شروع کردیم . حجم آتش دشمن بسیار بالا بود . بچه ها هم سرعت عملشان بالا رفته بود . گروه حاج محمد حسین عرب نژاد دستگاه ها را پلاک کرده و به عقب فرستادند.
ایجاد جاده و خاکریز کل محور عملیات به عهده جهاد کرمان بود وجهاد 24 دستگاه را وارد عمل کرده بود . خیلی از بچه ها در آن عملیات به شهادت رسیدند.
دهقان پور قبل از شروع عملیات گفت: عید هم تمام شد و ما به خانه نرفتیم.
گفتم: ناراحتی نرفتی خانه عید دیدنی! با لبخند تلخی گفت: نه! نگران شیرخشک بچه کوچکم هستم،اما خدا بزرگ است؛من که راضیم به رضای او،خودش همه چیز را جور می کند.
او مداح اهل بیت(ع) بود.قبل از عملیات،نوحه علی اصغر(ع) وعلی اکبر(ع) را خواند وتا لحظه شهادت،ذکر ( آیه الکرسی) را رها نکرد.وقتی خبر شهادت او را شنیدم،به یاد آخرین حرف های او و نگرانی اش برای شیر خشک بچه اش افتادم.دلم شکست و از خدا خواستم به خانواده اش صبر وطاقت بدهد.
در عملیات خیبر که در زمستان 1362 و در جزایر مجنون انجام شد، یکی از دستگاه ها گازوئیل تمام کرد و در بین راه خاموش شد.حیران بودیم چه طور ماشین را عقب بکشیم که شهید محمد حسین عرب نژاد از راه رسید. قرآن کوچکی به فرمان بولدوزر بست و مشغول نماز شد.
وقتی سر بر سجاده گذاشت،گفتم:دعا می کنی؟!
گفت: ارزش این ماشین از جان من خیلی بیشتر است،دعا می کنم دستگاه حفظ شود،حالا به هر قیمتی که شده!
عرب نژاد با یاد خدا پشت ماشین نشست و ماشین را به راحتی عقب کشید!
در همان سال، در تنگه چزابه قرار بود عملیات وسیعی صورت گیرد.جاده تنگه چزابه به عراق منتهی می شد.بچه های تخریب چی برای باز کردن جاده و شناسایی منطقه جلو رفتند وقرار بود راننده های لودر و بولدوزر پشت سر آنها حرکت کنند.شهید سالاری که دید تخریب چی ها دیر کردند، رفت سراغشان ببیند عیب کار کجاست!
بعد از مدتی که برگشت،گفت: عراقی ها تمام آسفالت را مین کاشته اند.به مرور زمان لابه لای زمین علف سبز شده و روی مین ها را پوشانده،سیم های خاردار چند حلقه ای هم مانع کار بچه ها شده اند.
شهید سالاری ادامه داد: این طوری نمی شود، باید فکر دیگری بکنیم!
راننده ها یکصدا گفتند: با تیغ های بولدوزر راه را باز می کنیم!
با اراده رانندگان جهاد،میدان مین باز شد وبدون وارد عمل شدن هیچ نیروی دیگری خط شکسته شد.سالاری از ناحیه پهلو زخمی شد و در حالی که وجودش غرق خون شده بود، وسط جاده افتاد.
رانندگان بولدوزر که متوجه او نبودند،بی محابا حرکت می کردند.در یک لحظه متوجه سالاری شدیم که در خطر کشته شدن با بولدوزر قرار گرفته بود.سریع او را از جلوی تیغ بولدوزر دور کردیم وبا آمبولانس به عقب فرستادیم.در آن روز 10-15 اسیر گرفتیم وتا صبح مقاومت کردیم.
با طلوع خورشید پیکی آمد و فرمان عقب نشینی را ابلاغ کرد.همان لحظه قاسم شجاع حیدری گفت: بچه ها! بوی غذا می آید،شما احساس نمی کنید؟
هنوز ما جواب نداده بودیم که به سرعت خودش را به سنگر عراقی ها رساند و چند ثانیه بعد با اسیری که قابلمه غذا در دست داشت،بیرون آمد.اگر چه ما 28 مجروح و23 شهید دادیم،اما عملیات را به خوبی کنترل کردیم.بعد از عقب نشینی به طلائیه رفتیم و با کمک بچه های المهدی فارس و سیدالشهدای تهران،خاکریزی به طول دوازده متر احداث کردیم.
هرچند ممکن است پس از سال ها دوری از آن روزگاران خون وحماسه، گرد فراموشی بر خاطرات پاشیده باشد،اما اطمینان داریم که نسل های آینده به خوبی از این میراث جاودان پاسداری خواهند نمود.
مطالبی را که در ادامه می خوانید بخشی از کتاب «خاکریز وخاطره » می باشد که مشتمل بر خاطرات جمعی از جهادگران استان کرمان در دوران دفاع مقدس می باشد که با تلاش بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس گردآوری شده است.
عملیات فتح المبین بود و بچه ها بایستی در کوتاه ترین زمان، جاده تدارکاتی را آماده می کردند. یک شب هنگام جاده سازی یکی از کامیون ها رفت روی مین و قسمت عقبش جدا شد ، اما راننده آسیبی ندید . ما یک دستگاه را از دست داده بودیم ، اما برای جبران، سریع دست به کار شده و زدن خاکریز را شروع کردیم . حجم آتش دشمن بسیار بالا بود . بچه ها هم سرعت عملشان بالا رفته بود . گروه حاج محمد حسین عرب نژاد دستگاه ها را پلاک کرده و به عقب فرستادند.
ایجاد جاده و خاکریز کل محور عملیات به عهده جهاد کرمان بود وجهاد 24 دستگاه را وارد عمل کرده بود . خیلی از بچه ها در آن عملیات به شهادت رسیدند.
دهقان پور قبل از شروع عملیات گفت: عید هم تمام شد و ما به خانه نرفتیم.
گفتم: ناراحتی نرفتی خانه عید دیدنی! با لبخند تلخی گفت: نه! نگران شیرخشک بچه کوچکم هستم،اما خدا بزرگ است؛من که راضیم به رضای او،خودش همه چیز را جور می کند.
او مداح اهل بیت(ع) بود.قبل از عملیات،نوحه علی اصغر(ع) وعلی اکبر(ع) را خواند وتا لحظه شهادت،ذکر ( آیه الکرسی) را رها نکرد.وقتی خبر شهادت او را شنیدم،به یاد آخرین حرف های او و نگرانی اش برای شیر خشک بچه اش افتادم.دلم شکست و از خدا خواستم به خانواده اش صبر وطاقت بدهد.
در عملیات خیبر که در زمستان 1362 و در جزایر مجنون انجام شد، یکی از دستگاه ها گازوئیل تمام کرد و در بین راه خاموش شد.حیران بودیم چه طور ماشین را عقب بکشیم که شهید محمد حسین عرب نژاد از راه رسید. قرآن کوچکی به فرمان بولدوزر بست و مشغول نماز شد.
وقتی سر بر سجاده گذاشت،گفتم:دعا می کنی؟!
گفت: ارزش این ماشین از جان من خیلی بیشتر است،دعا می کنم دستگاه حفظ شود،حالا به هر قیمتی که شده!
عرب نژاد با یاد خدا پشت ماشین نشست و ماشین را به راحتی عقب کشید!
در همان سال، در تنگه چزابه قرار بود عملیات وسیعی صورت گیرد.جاده تنگه چزابه به عراق منتهی می شد.بچه های تخریب چی برای باز کردن جاده و شناسایی منطقه جلو رفتند وقرار بود راننده های لودر و بولدوزر پشت سر آنها حرکت کنند.شهید سالاری که دید تخریب چی ها دیر کردند، رفت سراغشان ببیند عیب کار کجاست!
بعد از مدتی که برگشت،گفت: عراقی ها تمام آسفالت را مین کاشته اند.به مرور زمان لابه لای زمین علف سبز شده و روی مین ها را پوشانده،سیم های خاردار چند حلقه ای هم مانع کار بچه ها شده اند.
شهید سالاری ادامه داد: این طوری نمی شود، باید فکر دیگری بکنیم!
راننده ها یکصدا گفتند: با تیغ های بولدوزر راه را باز می کنیم!
با اراده رانندگان جهاد،میدان مین باز شد وبدون وارد عمل شدن هیچ نیروی دیگری خط شکسته شد.سالاری از ناحیه پهلو زخمی شد و در حالی که وجودش غرق خون شده بود، وسط جاده افتاد.
رانندگان بولدوزر که متوجه او نبودند،بی محابا حرکت می کردند.در یک لحظه متوجه سالاری شدیم که در خطر کشته شدن با بولدوزر قرار گرفته بود.سریع او را از جلوی تیغ بولدوزر دور کردیم وبا آمبولانس به عقب فرستادیم.در آن روز 10-15 اسیر گرفتیم وتا صبح مقاومت کردیم.
با طلوع خورشید پیکی آمد و فرمان عقب نشینی را ابلاغ کرد.همان لحظه قاسم شجاع حیدری گفت: بچه ها! بوی غذا می آید،شما احساس نمی کنید؟
هنوز ما جواب نداده بودیم که به سرعت خودش را به سنگر عراقی ها رساند و چند ثانیه بعد با اسیری که قابلمه غذا در دست داشت،بیرون آمد.اگر چه ما 28 مجروح و23 شهید دادیم،اما عملیات را به خوبی کنترل کردیم.بعد از عقب نشینی به طلائیه رفتیم و با کمک بچه های المهدی فارس و سیدالشهدای تهران،خاکریزی به طول دوازده متر احداث کردیم.