http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/39962

شناسه خبر: 39962
۱۳۹۴-۱۱-۲۱ ۱۱:۴۸

شیرزنی که شکنجه تحمل کرد ولی لو نداد

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">وقتی مرا به ساواک بردند همان طور که هنوز دست ها و چشم هایم بسته بودند شروع کردند به سوال پرسیدن و من هم جواب می دادم. آنها هرچه می پرسیدند.</span></div>
به گزارش تا شهدا؛ وقتی مرا به ساواک بردند همان طور که هنوز دست ها و چشم هایم بسته بودند شروع کردند به سوال پرسیدن و من هم جواب می دادم. آنها هرچه می پرسیدند من فقط می گفتم: من کاری نکردم، من چیزی نمی دانم.
اصلا چیزی نمی دیدم فقط صداها را می شنیدم. بوی تند و غلیظ  سیگار به مشامم می رسید.  درحالی که داشتند سوال می کردند یکدفعه یک نفرشان سیگارش را روی پیشانی من خاموش کرد. و گفت: معلوم می شه تو از اون پدرسوخته هاش هستی که به این آسانی حرف نمی زنی.
تا مغز سرم سوخت تمام بدنم شل شد، آه و ناله ام به آسمان رفت. باز هر چه سوال کردند من گفتم: من هیچی نمی دانم.بعد سیگاری دیگر را روی زانویم گذاشتند. درد تمام وجودم را گرفت. احساس کردم گـُر گرفته ام. صدای آخ و ناله ام بلند شد.
مجددا شروع کردند به سوال کردن. همش تند تند سوال ها را تکرار می کردند. وقتی از من همان جواب قبلی را شنیدند یک سیگار روی زانوی دیگرم خاموش کردند و پای دیگرم را هم سوزاندند. تمام این لحظات در دلم حضرت زهرا و حضرت زینب و ائمه را صدا می زدم و از آنها یاری می جستم و به آنها پناه می بردم.
یک وسیله سنگینی از پشت سر به دستهایم آویزان کردند که باعث میشد از پشت یا بغل بخورم زمین .
یکبار که افتادم دیگر بلندم نکردند بلکه با شلاقی شروع کردند به کمرم زدن،  مدت زیادی  زدند که من دیگر افتادم و نای تکان خوردن نداشتم. تقریبا ساعت های ۳ بعد از نیمه شب بود که من را مجددا سوار ماشین کردند و بردند. موقعی که چشم هایم را باز کردند. دیدم توی همان اتاق ژاندارمری هستم که اول بار بودم و بعد دستهایم را باز کردند و گفتند: آزادی؛ ولی حق نداری از شهر خارج شوی و هر صبح باید بیایی ژاندارمری امضا بدهی. هرچند سخت ترین شب عمرم بود اما از اینکه از این امتحان سربلند بیرون آمدم و همرزمانم را لو نداده ام خوشحال بودم. مخصوصا که می توانستم دوباره به مبارزه ادامه دهم.