http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/39864
شناسه خبر: 39864
۱۳۹۴-۱۱-۱۹ ۰۹:۳۴
من هم دوست دارم در مدرسه درس بخوانم!
«سید مهدی برقعی» در 15 سالگی عازم جبهه شد و در تاریخ 1362/8/30، در عملیات والفجر 4 (منطقه پنجوین عراق) به شهادت رسیدند.
تا شهدا؛ «سید مهدی برقعی» در 15 سالگی عازم جبهه شد و در تاریخ 1362/8/30 و در عملیات والفجر 4 (منطقه پنجوین عراق) به شهادت رسیدند. پدرش کارمند بانک بود و در دوران قبل از انقلاب به عنوان یکی از انقلابیون فعال به ایفای نقش پرداخت و با شروع جنگ تحمیلی خود را به جبهه رساند. مادرش هم یکی از معلمان دلسوز و مهربان بود که تمام دغدغه اش تربیت فرزندانی برومند و فرهیخه برای انقلاب بود. حالا که بیش از 32 سال از شهادت سید مهدی می گذرد، پدر و مادر نمونه این شهید عزیز، هر هفته برای زیارت فرزندشان به گلزار شهدا می آیند و با آرمان هایش تجدید پیمان می کنند. حاج سید محمود برقعی پدر شهید که سال هاست در دوران بازنشستگی به سر می برد، حالات جهاد خود در سنگر دیگری از جبهه انقلاب دنبال می کند. وی هم اکنون رئیس انجمن خیرین مدرسه ساز و مسکن ساز استان قم است و در این عرصه تلاش چشم گیری دارد.

انصراف از ادامه تحصیل در دانشگاه به خاطر مهدیسید مهدی در یک شب سرد زمستانی و در شب احیای بیست و سوم ماه رمضان سال 1346 به دنیا آمد. وقتی به دنیا آمد، به خاطر مشکلی که در به دنیا آوردنش بوجود آمد، سیاه و کبود شده بود و امیدی به زنده بودنش وجود نداشت اما لطف خداوند شامل حالمان شد و زنده ماند. دوران کودکی اش بسیار جذاب و دوست داشتنی بود. به خاطر متانت و وقاری که در رفتارش داشت همیشه بزرگتر از سن و سالش به نظر می رسید. مادرش با اینکه به کسوت معلمی مشغول بود، توجه زیادی نسبت به مهدی داشت. همیشه درس و نمراتش در مدرسه عالی بود. اهمیت مهدی برای مادرش تا جایی بود که از او دعوت کردند که بدون کنکور وارد دانشگاه شود، قبول نکرد و از ادامه تحصیلات منصرف شد تا تمام توجه و تمرکزش را صرف تربیت مهدی کند.

من هم دوست دارم در مدرسه درس بخوانممهدی وقتی وارد دبیرستان شد حال و هوای بسیج به سرش زد و عضو بسیج شد. در آن ایام آنقدر فعال بود که به همکلاسی هایش هم آموزش نظامی می داد. سال دوم دبیرستان بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. پدر و مادرش در ابتدا مخالفت کردند اما وقتی دیدند که مهدی عزمش را جزم کرده تا به ندای امامش لبیک بگوید، با رفتنش به جبهه موافقت کردند. اولین بار که از جبهه برگشت، چند روز ماند و سپس دوباره عزم جبهه کرد. اما این بار از اتوبوس جا ماند! عمویش به او گفت که دیگر نمی خواهد بروی، تو دینت را ادا کردی. اما مهدی قبول نکرد و پدرش را وادار کرد تا او را به عوارضی برساند تا بتواند به اتوبوس جبهه ملحق شود و به این ترتیب دوباره عازم جبهه شد. وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد، کتاب های سال سومش رسید اما افسوس که دیگر مهدی در بین ما نبود. وقتی مهدی به شهادت رسید، شهید مهدی زین الدین اول به ما گفت مجروح شده و به بیمارستانی در یزد منتقل شده است. تصمیم گرفتیم برای دیدنش به یزد برویم اما آیت الله دیباجی به ما گفتند برای شما بیمارستان یزد و بهشت معصومه فرقی نمی کند! به این ترتیب ما را متوجه شهادت فرزندمان کرد. او وصیت نامه نداشت اما در یکی از نامه هایش نوشته بود: «من هم مثل همه دانش آموزان دوست دارم به سنگر مدرسه بیایم و درس بخوانم ولیکن جبهه واجب تر است و برای من ارزشش از همه چیز بیشتر است.»

وقتی مهدی اسیر نیروهای ساواک شددر دوران قبل از انقلاب در انتقال اعلامیه های حضرت امام(ره) به ما کمک می کرد. با اینکه آن موقع در مقطع ابتدایی بود و سن و سال خیلی کمی داشت اما به فعالیت های ما خیلی علاقه مند بود. یک دفعه نیروهای ساواک برگه اعلامیه امام(ره) را بین دفترش پیدا کرده بودند. مهدی هم در مورد آن اظهار بی اطلاعی کرده بود اما او را به شهربانی برده بودند و کتک مفصلی نوش جانش کرده بودند. ما هم وقتی فهمیدیم، توانستیم با تعهد و ضمانت دوستان او را بیرون بیاوریم.

انصراف از ادامه تحصیل در دانشگاه به خاطر مهدیسید مهدی در یک شب سرد زمستانی و در شب احیای بیست و سوم ماه رمضان سال 1346 به دنیا آمد. وقتی به دنیا آمد، به خاطر مشکلی که در به دنیا آوردنش بوجود آمد، سیاه و کبود شده بود و امیدی به زنده بودنش وجود نداشت اما لطف خداوند شامل حالمان شد و زنده ماند. دوران کودکی اش بسیار جذاب و دوست داشتنی بود. به خاطر متانت و وقاری که در رفتارش داشت همیشه بزرگتر از سن و سالش به نظر می رسید. مادرش با اینکه به کسوت معلمی مشغول بود، توجه زیادی نسبت به مهدی داشت. همیشه درس و نمراتش در مدرسه عالی بود. اهمیت مهدی برای مادرش تا جایی بود که از او دعوت کردند که بدون کنکور وارد دانشگاه شود، قبول نکرد و از ادامه تحصیلات منصرف شد تا تمام توجه و تمرکزش را صرف تربیت مهدی کند.

من هم دوست دارم در مدرسه درس بخوانممهدی وقتی وارد دبیرستان شد حال و هوای بسیج به سرش زد و عضو بسیج شد. در آن ایام آنقدر فعال بود که به همکلاسی هایش هم آموزش نظامی می داد. سال دوم دبیرستان بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. پدر و مادرش در ابتدا مخالفت کردند اما وقتی دیدند که مهدی عزمش را جزم کرده تا به ندای امامش لبیک بگوید، با رفتنش به جبهه موافقت کردند. اولین بار که از جبهه برگشت، چند روز ماند و سپس دوباره عزم جبهه کرد. اما این بار از اتوبوس جا ماند! عمویش به او گفت که دیگر نمی خواهد بروی، تو دینت را ادا کردی. اما مهدی قبول نکرد و پدرش را وادار کرد تا او را به عوارضی برساند تا بتواند به اتوبوس جبهه ملحق شود و به این ترتیب دوباره عازم جبهه شد. وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد، کتاب های سال سومش رسید اما افسوس که دیگر مهدی در بین ما نبود. وقتی مهدی به شهادت رسید، شهید مهدی زین الدین اول به ما گفت مجروح شده و به بیمارستانی در یزد منتقل شده است. تصمیم گرفتیم برای دیدنش به یزد برویم اما آیت الله دیباجی به ما گفتند برای شما بیمارستان یزد و بهشت معصومه فرقی نمی کند! به این ترتیب ما را متوجه شهادت فرزندمان کرد. او وصیت نامه نداشت اما در یکی از نامه هایش نوشته بود: «من هم مثل همه دانش آموزان دوست دارم به سنگر مدرسه بیایم و درس بخوانم ولیکن جبهه واجب تر است و برای من ارزشش از همه چیز بیشتر است.»

وقتی مهدی اسیر نیروهای ساواک شددر دوران قبل از انقلاب در انتقال اعلامیه های حضرت امام(ره) به ما کمک می کرد. با اینکه آن موقع در مقطع ابتدایی بود و سن و سال خیلی کمی داشت اما به فعالیت های ما خیلی علاقه مند بود. یک دفعه نیروهای ساواک برگه اعلامیه امام(ره) را بین دفترش پیدا کرده بودند. مهدی هم در مورد آن اظهار بی اطلاعی کرده بود اما او را به شهربانی برده بودند و کتک مفصلی نوش جانش کرده بودند. ما هم وقتی فهمیدیم، توانستیم با تعهد و ضمانت دوستان او را بیرون بیاوریم.