http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/39154
شناسه خبر: 39154
۱۳۹۴-۱۱-۷ ۱۵:۳۱
خاطراتی از همسر شهید سید مجتبی علمدار
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">همسر شهید علمدار: صدای شهید، مرا برای نماز صبح بیدار می کند «در تمام لحظه های زندگی وجود شهید علمدار را احساس می کنم و چند وقتی است که با صدای نفس اش برای نماز صبح بیدار می شوم.»</span></div>
تا شهدا؛ ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.
جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .
عنایت امام زمان (عج)
سیّد همیشه «یا زهرا(س)» می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.
ایام عجیب
همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.
لحظات آخر
… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟
گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد .
می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان.
هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …

همسر شهید علمدار: صدای شهید، مرا برای نماز صبح بیدار می کند
«در تمام لحظه های زندگی وجود شهید علمدار را احساس می کنم و چند وقتی است که با صدای نفس اش برای نماز صبح بیدار می شوم.»
«سیده فاطمه موسوی»، همسر جانباز شهید سیدمجتبی علمدار و دخترش زهرا در گفتگوی ویژه ای با خبرنگار نوید شاهد، ناگفته های زندگی خود را در نبود پدر بازگو کردند. همسر شهید علمدار درباره خصوصیات اخلاقی این شهید گفت: ««در تمام لحظه های زندگی وجود شهید علمدار را احساس می کنم و چند وقتی است که با صدای نفس اش برای نماز صبح بیدار می شوم. مهربان و خیلی مومن بود و همیشه حق را می گفت. پاسدار حق بود و همیشه اولویت را به کارهای فرهنگی می دادو بعد از جنگ گفته بود که 5 سال بیشتر در دنیا زنده نیست و این حرفش به حقیقت پیوست.» وی با بیان اینکه دوست داشت در تصمیم گیری ها، نظر شوهرش اولویت داشته باشد، اظهار داشت: «واقعاً به «مجتبی» ایمان داشتم و می دانستم دستورات اسلام را می گوید و برای همین حتی در نامگذاری اسم دخترم که «زهرا»را پیشنهاد داد، بسیار خوشحال شدم.» « زهرا عملدار »، دختر شهید که دوم دبیرستان است، درباره وجود پدر در زندگی اش، تفسیر خاص خود را دارد: «من همه نمره های خوبی که در درس هایم می گیرم، مدیون پدرم هستم. چرا که سایه او در همه جای زندگیم است و چه در غم ها و چه در شادی ها، وجودش را احساس می کنم و به خصوص وقتی بیشتر تنها می شوم و یا از چیزی ناراحتم، باهاش صحبت می کنم و می گویم اگر تو بودی الان اینطوری نمی شد؛اما بابا هم نگاه معناداری می کند و خجالت زده با خودم می گویم: زهرا چرا این حرف را زدی؟» دختر شهیدعلمدار افزود: وقتی که واقعاً احساس نبود بابا را می کنم، سر مزارش می روم هر چند خاطره ای از او ندارم و این مسئله مرا ناراحت می کند؛ اما بیشتر وقت ها با او صحبت می کنم، گریه می کنم، سرش داد می زنم و ... زهرا بغضش را می خورد و ادامه می دهد: دختر شهید علمدار بودن، سبز رنگ است و هر وقت می خندد، مطمئن می شوم از من راضی است.» زهرا از آرزوهایش هم حرف زد و گفت: «خوابش را دیدم و می گفت که باید دکتر شوم و حتی برایم تعیین می کرد که باید متخصص قلب و مغز باشم و از کسانی هم که فقیرند نباید پول بگیری و در آخر، وقتی منم با بابا صحبت می کنم، از او می خواهم من را آدم کند.»
جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .
عنایت امام زمان (عج)
سیّد همیشه «یا زهرا(س)» می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.
ایام عجیب
همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.
لحظات آخر
… یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟
گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد .
می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان.
هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد …

همسر شهید علمدار: صدای شهید، مرا برای نماز صبح بیدار می کند
«در تمام لحظه های زندگی وجود شهید علمدار را احساس می کنم و چند وقتی است که با صدای نفس اش برای نماز صبح بیدار می شوم.»
«سیده فاطمه موسوی»، همسر جانباز شهید سیدمجتبی علمدار و دخترش زهرا در گفتگوی ویژه ای با خبرنگار نوید شاهد، ناگفته های زندگی خود را در نبود پدر بازگو کردند. همسر شهید علمدار درباره خصوصیات اخلاقی این شهید گفت: ««در تمام لحظه های زندگی وجود شهید علمدار را احساس می کنم و چند وقتی است که با صدای نفس اش برای نماز صبح بیدار می شوم. مهربان و خیلی مومن بود و همیشه حق را می گفت. پاسدار حق بود و همیشه اولویت را به کارهای فرهنگی می دادو بعد از جنگ گفته بود که 5 سال بیشتر در دنیا زنده نیست و این حرفش به حقیقت پیوست.» وی با بیان اینکه دوست داشت در تصمیم گیری ها، نظر شوهرش اولویت داشته باشد، اظهار داشت: «واقعاً به «مجتبی» ایمان داشتم و می دانستم دستورات اسلام را می گوید و برای همین حتی در نامگذاری اسم دخترم که «زهرا»را پیشنهاد داد، بسیار خوشحال شدم.» « زهرا عملدار »، دختر شهید که دوم دبیرستان است، درباره وجود پدر در زندگی اش، تفسیر خاص خود را دارد: «من همه نمره های خوبی که در درس هایم می گیرم، مدیون پدرم هستم. چرا که سایه او در همه جای زندگیم است و چه در غم ها و چه در شادی ها، وجودش را احساس می کنم و به خصوص وقتی بیشتر تنها می شوم و یا از چیزی ناراحتم، باهاش صحبت می کنم و می گویم اگر تو بودی الان اینطوری نمی شد؛اما بابا هم نگاه معناداری می کند و خجالت زده با خودم می گویم: زهرا چرا این حرف را زدی؟» دختر شهیدعلمدار افزود: وقتی که واقعاً احساس نبود بابا را می کنم، سر مزارش می روم هر چند خاطره ای از او ندارم و این مسئله مرا ناراحت می کند؛ اما بیشتر وقت ها با او صحبت می کنم، گریه می کنم، سرش داد می زنم و ... زهرا بغضش را می خورد و ادامه می دهد: دختر شهید علمدار بودن، سبز رنگ است و هر وقت می خندد، مطمئن می شوم از من راضی است.» زهرا از آرزوهایش هم حرف زد و گفت: «خوابش را دیدم و می گفت که باید دکتر شوم و حتی برایم تعیین می کرد که باید متخصص قلب و مغز باشم و از کسانی هم که فقیرند نباید پول بگیری و در آخر، وقتی منم با بابا صحبت می کنم، از او می خواهم من را آدم کند.»