http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/38952
شناسه خبر: 38952
۱۳۹۴-۱۱-۴ ۲۱:۴۹
رزمندگان کربلای 5 از نگاهی دیگر
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">ما امروز در سایه امنیتی که ماحصل بذل و ایثار خون باارزش آنهاست زندگی می کنیم و از نشانه های شکرگذاری به درگاه خدا ، تشکر و قدردانی از کسانی است که آسایش و امنیت کشور و ناموس ما به برکت از جان گذشتگی آنهاست</span></div>
تا شهدا؛ شاید تعجب کنید چرا این روزها بیشترِ مطالبم درباره شهدای غواص و عملیات کربلای 4 است !؟ اما اگه فکرش را بکنید خیلی عجیب هم نیست ! وقتی یک عزیزی به مرگ طبیعی از جمع ما جدا میشود بعضی ها تا چندین ماه و حتی تا چند سال برایش لباس سیاه می پوشند و هر طور شده نمیگذارند یادش فراموش شود !
آن وقت آدم چقدر قدرنشناس بایدباشد که شهدای مظلوم کربلای 4 را فراموش کند. که بعضی هایشان با دست بسته به شهادت رسیدند . فکرش را بکنید ، مگر چند ماه است که ما از وجود آنها مطلع شده ایم ؟ آیا نشنیده اید که کاروان دیگری از شهدای عملیات کربلای 5 در راه است ؟ چه کسی عزیزتر و باارزش تر از آنها که دشمن قدار بعثی را آن قدر به ستوه آوردند که دشمن زنده زنده آن ها را .... ای خدا... ای خدا... ای خدا !
ما امروز در سایه امنیتی که ماحصل بذل و ایثار خون باارزش آنهاست زندگی می کنیم و از نشانه های شکرگذاری به درگاه خدا ، تشکر و قدردانی از کسانی است که آسایش و امنیت کشور و ناموس ما به برکت از جان گذشتگی آنهاست . پس اینک با گوش جان یکی دیگر از روایتهای رزمنده ای دلسوخته را بشنوید که حدیث عاشقی فرزندان امام (ره) را در عملیات کربلای 5 بیان کرده است .

اهمیت این ارسال بدان جهت است که من با تمام وجود شرمنده ام که امنیت امروزم در خطه شهیدپرور استان خوزستان مدیون و مرهون بهترین جوانانی است که از دورترین نقطه ایران به عملیات کربلای 4 و 5 اعزام شدند و به خاطر عزت و آبروی من و شما از جان خود گذشتند. در حالی که در مقابل ایثار تمام جوانان رزمنده کشورم سر ادب و احترام فرود می آورم از شما می خواهم به خاطره ای از کربلای 5 توجه فرمایید که توسط برادر « یعقوب ماهری » از استان آذربایجان غربی برای من ارسال شده است :
بعدازظهر روز سوم عملیات کربلای 5 بود و من در نزدیکی اسکله یگان دریایی لشکر 31 عاشورا سرگرم انجام امورات محوله بودم . یک لحظه صدای انفجار مهیبی را در نزدیکی خود شنیدم . هواپیماهای عراقی به شدت منطقه را بمباران می کردند . دود غلیظی به هوا بلند بود . آنقدر هواپیماها در ارتفاع پایین حرکت می کردند که برای لحظه ای فکر کردم خودی هستند .
هواپیماها بمبها را با آرایش خاصی بر سر بچه ها می ریختند . بعضا بمبها و راکتها را از ارتفاع بالا رها می کردند . حجم بمباران بقدری زیاد بود که وقتی به آسمان نگاه می کردیم فضا پر بود و به تدریج روی سنگرها و نفرات فرود می آمدند . الان با بیاد آوردن دوستانم دلم آتش می گیرد که می دیدم بمبها بر سر آنها فرود می آمد و آنها را آن چنان به هوا پرت می کرد که آسمانی می شدند. در آن لحظه شرایط طوری شده بود که نمی دانستیم با نفرات دشمن بجنگیم یا بخاطر بمباران هوایی دنبال جان پناهی باشیم !
خدایا ! چه لحظات غمباری است که ببینی رفیقت با کالیبر هواپیما و یا راکت و بمب آن هم بمب خوشه ای مورد هدف قرار بگیرد . در حالی که به این طرف و آن طرف می دویدیم ناگهان چشممان به « سردار باغبان » افتاد . به همراه بعضی از بچه ها به دنبال او راه افتادیم و هر کجا می رفت ما هم به دنبال او بودیم .
سردار باغبان به بنده گفت : آقا یعقوب زیاد بچه ها به دنبال همدیگه ندوند...چونکه تلفات بیشتر میشه ! ولی کو گوش شنوا !

پدافندها مدام شلیک می کردند که بعضی از شلیک ها به هدف اصابت می کرد و باعث سقوط هواپیما می شد اما آن کلاغ های شوم دست بردار نبودند به طوری که روی سنگر پدافندها شیرجه می رفتند و نیروهای پدافند هوایی را مظلومانه به شهادت می رساندند . بالاخره آن روز تا غروب دشمن بعثی با هواپیماهای اهدایی کشورهای معاند بر سر بچه های لشکر 31 عاشورا انواع و اقسام بمب و راکت ریختند چون لشکر پیروزی های چشمگیری در عملیات داشت .
روز چهارم عملیات به نظرمان تقریبا آرام بود . من و چند نفر دیگر کنار خاکریز ایستاده بودیم . ناگهان صدای انفجاری در نزدیکی ما بلند شد و ما به طرف زمین خیز برداشتیم اما فرصت جان پناه گرفتن را نداشتیم . من حتی فرصت نکردم دست خود را به طرف سرم ببرم که از برخورد ترکش در امان بماند . البته یکی از دلایلش این بود که ما چند نفر در فواصل خیلی نزدیک خود را روی زمین انداختیم که تا بدن خود را روی زمین بخوابانیم زمان برد .

در آن لحظه من از ناحیه سر ، دست و کتف مجروح شدم و آن چند نفر دیگر هم به شدت زخمی شدند . زیرا نقطه اصابت نزدیک بود و زمین خشک باعث پراکندگی ترکشهای بیشتر شد . بالاخره ما را به اورژانس اعزام کردند و در آنجا یک درمان اولیه برای ما انجام شد . اما برادر ابوالفضل حصاری بعلت شدت جراحات به شهادت رسید . وقتی می خواستند ما را به شهر منتقل کنند قبول نکردم و با همان وضع دوباره به مقر بازگشتم . سردار باغبان با دیدن من اصرار کرد که برگردم . اما من در منطقه ماندم . عزیزان خدایی این حرف بنده را به حساب ریا و تعریف از خود نگذارید ولی من با سر و دست و کتف باندپیچی شده ماندم و بحول و قوه الهی تا آخرین ماموریت پیش دوستان و همرزمانم بودم .
آن وقت آدم چقدر قدرنشناس بایدباشد که شهدای مظلوم کربلای 4 را فراموش کند. که بعضی هایشان با دست بسته به شهادت رسیدند . فکرش را بکنید ، مگر چند ماه است که ما از وجود آنها مطلع شده ایم ؟ آیا نشنیده اید که کاروان دیگری از شهدای عملیات کربلای 5 در راه است ؟ چه کسی عزیزتر و باارزش تر از آنها که دشمن قدار بعثی را آن قدر به ستوه آوردند که دشمن زنده زنده آن ها را .... ای خدا... ای خدا... ای خدا !
ما امروز در سایه امنیتی که ماحصل بذل و ایثار خون باارزش آنهاست زندگی می کنیم و از نشانه های شکرگذاری به درگاه خدا ، تشکر و قدردانی از کسانی است که آسایش و امنیت کشور و ناموس ما به برکت از جان گذشتگی آنهاست . پس اینک با گوش جان یکی دیگر از روایتهای رزمنده ای دلسوخته را بشنوید که حدیث عاشقی فرزندان امام (ره) را در عملیات کربلای 5 بیان کرده است .

اهمیت این ارسال بدان جهت است که من با تمام وجود شرمنده ام که امنیت امروزم در خطه شهیدپرور استان خوزستان مدیون و مرهون بهترین جوانانی است که از دورترین نقطه ایران به عملیات کربلای 4 و 5 اعزام شدند و به خاطر عزت و آبروی من و شما از جان خود گذشتند. در حالی که در مقابل ایثار تمام جوانان رزمنده کشورم سر ادب و احترام فرود می آورم از شما می خواهم به خاطره ای از کربلای 5 توجه فرمایید که توسط برادر « یعقوب ماهری » از استان آذربایجان غربی برای من ارسال شده است :
بعدازظهر روز سوم عملیات کربلای 5 بود و من در نزدیکی اسکله یگان دریایی لشکر 31 عاشورا سرگرم انجام امورات محوله بودم . یک لحظه صدای انفجار مهیبی را در نزدیکی خود شنیدم . هواپیماهای عراقی به شدت منطقه را بمباران می کردند . دود غلیظی به هوا بلند بود . آنقدر هواپیماها در ارتفاع پایین حرکت می کردند که برای لحظه ای فکر کردم خودی هستند .
هواپیماها بمبها را با آرایش خاصی بر سر بچه ها می ریختند . بعضا بمبها و راکتها را از ارتفاع بالا رها می کردند . حجم بمباران بقدری زیاد بود که وقتی به آسمان نگاه می کردیم فضا پر بود و به تدریج روی سنگرها و نفرات فرود می آمدند . الان با بیاد آوردن دوستانم دلم آتش می گیرد که می دیدم بمبها بر سر آنها فرود می آمد و آنها را آن چنان به هوا پرت می کرد که آسمانی می شدند. در آن لحظه شرایط طوری شده بود که نمی دانستیم با نفرات دشمن بجنگیم یا بخاطر بمباران هوایی دنبال جان پناهی باشیم !
خدایا ! چه لحظات غمباری است که ببینی رفیقت با کالیبر هواپیما و یا راکت و بمب آن هم بمب خوشه ای مورد هدف قرار بگیرد . در حالی که به این طرف و آن طرف می دویدیم ناگهان چشممان به « سردار باغبان » افتاد . به همراه بعضی از بچه ها به دنبال او راه افتادیم و هر کجا می رفت ما هم به دنبال او بودیم .
سردار باغبان به بنده گفت : آقا یعقوب زیاد بچه ها به دنبال همدیگه ندوند...چونکه تلفات بیشتر میشه ! ولی کو گوش شنوا !

پدافندها مدام شلیک می کردند که بعضی از شلیک ها به هدف اصابت می کرد و باعث سقوط هواپیما می شد اما آن کلاغ های شوم دست بردار نبودند به طوری که روی سنگر پدافندها شیرجه می رفتند و نیروهای پدافند هوایی را مظلومانه به شهادت می رساندند . بالاخره آن روز تا غروب دشمن بعثی با هواپیماهای اهدایی کشورهای معاند بر سر بچه های لشکر 31 عاشورا انواع و اقسام بمب و راکت ریختند چون لشکر پیروزی های چشمگیری در عملیات داشت .
روز چهارم عملیات به نظرمان تقریبا آرام بود . من و چند نفر دیگر کنار خاکریز ایستاده بودیم . ناگهان صدای انفجاری در نزدیکی ما بلند شد و ما به طرف زمین خیز برداشتیم اما فرصت جان پناه گرفتن را نداشتیم . من حتی فرصت نکردم دست خود را به طرف سرم ببرم که از برخورد ترکش در امان بماند . البته یکی از دلایلش این بود که ما چند نفر در فواصل خیلی نزدیک خود را روی زمین انداختیم که تا بدن خود را روی زمین بخوابانیم زمان برد .

در آن لحظه من از ناحیه سر ، دست و کتف مجروح شدم و آن چند نفر دیگر هم به شدت زخمی شدند . زیرا نقطه اصابت نزدیک بود و زمین خشک باعث پراکندگی ترکشهای بیشتر شد . بالاخره ما را به اورژانس اعزام کردند و در آنجا یک درمان اولیه برای ما انجام شد . اما برادر ابوالفضل حصاری بعلت شدت جراحات به شهادت رسید . وقتی می خواستند ما را به شهر منتقل کنند قبول نکردم و با همان وضع دوباره به مقر بازگشتم . سردار باغبان با دیدن من اصرار کرد که برگردم . اما من در منطقه ماندم . عزیزان خدایی این حرف بنده را به حساب ریا و تعریف از خود نگذارید ولی من با سر و دست و کتف باندپیچی شده ماندم و بحول و قوه الهی تا آخرین ماموریت پیش دوستان و همرزمانم بودم .