http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/38269

شناسه خبر: 38269
۱۳۹۴-۱۰-۲۳ ۱۵:۳۵

کباب های نخورده/ روایتی از بهناز ضرابی زاده

<p style="text-align: justify;"><span>توی سنگر نشسته ام به خاطرات عید سال های گذشته فکر می کنم. اواخر اسفند که می شد بوی بهار و عید همه جا پخش می شد. شادی خرید کفش و لباس نو توی وجودم موج می زد و برای رسیدن تحویل سال لحظه شماری می کردم. حالا بهار از راه رسیده است، اما نه شوق خرید کفش و لباس نو در وجودم زنده شده و نه بوی عید را حس می کنم.</span></p>
تا شهدا؛ همین چند ساعت پیش بهار از راه رسید. بوی باران و بوی خاک تنها چیزهایی است که از بهار نصیبمان شده.
توی سنگر نشسته ام به خاطرات عید سال های گذشته فکر می کنم. اواخر اسفند که می شد بوی بهار و عید همه جا پخش می شد. شادی خرید کفش و لباس نو توی وجودم موج می زد و برای رسیدن تحویل سال لحظه شماری می کردم. حالا بهار از راه رسیده است، اما نه شوق خرید کفش و لباس نو در وجودم زنده شده و نه بوی عید را حس می کنم.   باران زمین و آسمان شلمچه را به هم دوخته. خاک شلمچه مثل سیریش سیاه همه چیز را به هم می چسباند. کافی است پایت را از سنگر بیرون بگذاری، آنوقت تا زانو توی گل فرو می روی و بیرون آمدنت هم با خداست.   سه روزی می شود که ماشین آیفای پخش غذا نتوانسته است این طرفها بیاید. گرسنگی و تشنگی امانمان را بریده است.   من و امیری کنار هم نشسته ایم. اصغر سرما خورده، پتوی سربازی را دور خودش پیچیده و گوشه ای گلوله شده است. تنها کمی از موهایش بیرون مانده. رسول با خشاب اسلحه اش بازی می کند. مصطفی اسلحه اش را تمیز می کند. یونسی کتاب دعا می خواند، آرام. اما هر از گاهی صدایش بلند می شود.   خاطرات مثل رژه سربازان از جلوی چشم هایم  می گذرند. چند هفته پیش که برای مرخصی به همدان رفتم، پسرعمو ها به افتخارم سور دادند. شام را توی یک چلو کبابی خوردیم. چلوکباب ها روی میز بودند و نوشابه های نارنجی نیمه شده بودند. خنک، دل را جلا می داد. غذایم را خوردم. چند کباب هنوز توی دیس وسط میز بود.   بچه ها به شوخی به من گفتند:   «بخور، بخور دیگه گیرت نمی آید.»   من تا گلو پر کرده بودم و دیگر جا نداشتم. با به یاد آوردن آن لحظه ها اشکم در می آید. چرا آن دو تا کباب اضافی را نخوردم؟! چقدر دیوانه بودم که نوشابه ها را سر نکشیدم...!    درِ سنگر باز شد.   -بچه ها غذا، غذا، بدوید. ماشین غذا کنار مقر ایستاده.   من و امیری از جا می کنیم. به بچه ها می گویم:   « ما می رویم غذای سنگر را یکجا تحویل بگیریم.»   بند پوتین هایمان را می بندیم و به راه می افتیم. توی دلم می خندم. از بچگی به یاد دارم که مادرم می گفت: « حاجت شکم زود برآورده می شود!»    با امیری آرام و آهسته راه می افتیم. پوتین هایم توی گِل فرو می رود و وقتی آنها را بیرون می آورم، چند کیلویی گِل به آنها چسبیده است.   مقر تا سنگر ما پانصد متری فاصله دارد. حتما ماشین نتوانسته جلو تر بیاید. بچه های سنگر دیگر هم وضعیت ما را دارند. به کندی قدم بر می دارند. دو، سه نفری توی گِل گیر کرده اند. چند نفری هم سعی دارند آنها را بیرون بیاورند. مواظبم که بلای آنها سر من نیاید. به کنار ماشین می رسیم. آیفای بژ رنگی است که لاستیک هایش توی گِل فرو رفته و شتک روی شیشه هایش پاشیده شده است.   غذا عدس پلو است. قابلمه را پر می کنیم و نان و پنیر صبحانه را تحویل می گیریم. بوی عدس پلو فضا را پر می کند.   امیری به خنده می گوید:   «سید همین جا بشین غذا مان را بخوریم. سهم بچه ها را می بریم.»   می گویم :   «امیری، بی معرفتی است.»    امیری می خندد  و می گوید:   « گرسنگی که معرفت نمی شناسد سید جان!»   هر دو می خندیم. با احتیاط تمام دوباره راه آمده را بر می گردیم. عدس پلو دست امیری است و نان و پنیر صبحانه را من سفت چسبیده ام. دیگر کفشهایمان پیدا نست؛ یک تکه گِل شده. چند ثانیه ای طول می کشد تا پایمان را از گِ ل جدا کنیم و آن یکی را روی زمین بگذاریم.    آسمان گرفته و بوی غم و غربت عجیبی همه جا پیچیده  است. گاهی صدای چند انفجار و شلیک گلوله هایی سکوت را می شکند. شش دانگ حواسم فقط به جلوی پایم است. تا سنگر فاصله زیادی نداریم. این طرف و آن طرف را نگاه می کنم. امیری نیست. سرم را بر می گردانم. امیری توی گِل ها نشسته و قابلمه عدس پلو آن طرف تر روی زمین پخش شده. فقط سفیدی برنج ها مشخص است. نمی دانم چکار کنم؛ به داد عدس پلو برسم یا دست امیری را بگیرم.    عدس پلو ها که دیگر قابل برگشت نیست. ناچار دست امیری را می گیرم. امیری بیچاره تا زانو توی گِل فرو رفته است. گریه ام می گیرد. راستس راستی اشک توی چشمانم جمع شده. عید، گرسسنگی، بهار ، غربت، باران، جنگ! امیری را از گِل بیرون می آورم. بچه ها از سمگر بیرون می آیند. وقتی غذای ریخته شده روی گِل ها را می بینند، ناله هایشان به هوا بلند می شود. نان و پنیر صبحانه هنوز توی دست من است. نمی دانم چطور دوباره یاد کباب های اضافه و نوشابه های خنک نخورده می افتم.