http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/37633
شناسه خبر: 37633
۱۳۹۴-۱۰-۱۲ ۰۹:۴۱
شهدا به شهر برگشتهاند ...
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">در و دیوار شهر، رفته رفته پُر میشود از عکسهایی که با لبخند به ما خیره شدهاند؛ چشمانی درخشان و چهرههایی مصمم که نسبت جوانترهایشان به سن و سالدارترها رو به فزونی است.</span></div>
تا شهدا؛ در و دیوار شهر، رفته رفته پُر میشود از عکسهایی که با لبخند به ما خیره شدهاند؛ چشمانی درخشان و چهرههایی مصمم که نسبت جوانترهایشان به سن و سالدارترها رو به فزونی است. بالا و پایین بنرها، عباراتی هست نظیر مدافع حرم یا حریم انقلاب اسلامی و گهگاه تاریخ شهادتی که خیلی نزدیک است: مثلا ۲۹ آذر، ۳ دی و... گویی شهر که زیر غبار مدفون شده و گهگاه لابهلای اینهمه گناه، حسی گلوگیر میشود که دعاها گیر میکنند لابهلای گرد و خاکها، در حال پوستانداختن است.
غواصها که چند ماه پیش به شهر برگشتند و شوری برخاست به پهنای بهارستان و جمهوری و شهدا، نشانهای بود از بازگشت خیابانهای تاریخی به همان جایگاه همیشگیشان و چند روز پیش که «حمیدرضا اسداللهی» در «غیاثی» رو به «خراسان» تشییع میشد، انگار محله جانگرفته بود از حضور خون شهیدی که ۳۰ سال دیرتر از همقطارانش در فکه و هویزه و شلمچه رسیده بود و دقیقا ۳۰ سال عمر داشت و دیروز میرفت به پابوس حضرت شمسالشموس در خراسان. پدرش که رفت پشت بلندگو، گفت که محمدرضا قول داده بود زود بیاید و الان آمده و جمعیت از درد به خود پیچید...
شهدایی که خیلیهاشان زیر همین آسمان زیستهاند، بعضیهاشان را دیدهایم در هنگام خرید مایحتاج روزانه یا رفت و آمد هر روزه یا گرداندن بچههایشان میان بوستان و شهربازی، اما حالا رفتهاند تا بازی بزرگتری را رقم بزنند و زدهاند و ما جا ماندهایم در فهم این تحول فرزندان حضرت روحالله. اکنون آنها برمیگردند، با کولهباری پر از ترکش و تیر و خون که برای ما تجربه است و هشدار و افسوس. وقتی میگرییم، نمیدانیم برای خودمان میگرییم یا آنها را که از دست دادهایم یا کودک ۴ سالهای که چند شب پیش بر بالین پدر نشسته، با لباسی رزمی و آماده و خدا بهترین خیرخواهان است... شهید زنده است و خونش جوشان و «درِ باغ شهادت، باز باز است».
شهدا به شهر برگشتهاند و شریانها را عیان به تسخیر خویش درآوردهاند... چه شیرین است این شورش علیه زندگی روزمره در ششگوشه تهران که این روزها میزبان شهدای سوریه است.
غواصها که چند ماه پیش به شهر برگشتند و شوری برخاست به پهنای بهارستان و جمهوری و شهدا، نشانهای بود از بازگشت خیابانهای تاریخی به همان جایگاه همیشگیشان و چند روز پیش که «حمیدرضا اسداللهی» در «غیاثی» رو به «خراسان» تشییع میشد، انگار محله جانگرفته بود از حضور خون شهیدی که ۳۰ سال دیرتر از همقطارانش در فکه و هویزه و شلمچه رسیده بود و دقیقا ۳۰ سال عمر داشت و دیروز میرفت به پابوس حضرت شمسالشموس در خراسان. پدرش که رفت پشت بلندگو، گفت که محمدرضا قول داده بود زود بیاید و الان آمده و جمعیت از درد به خود پیچید...
شهدایی که خیلیهاشان زیر همین آسمان زیستهاند، بعضیهاشان را دیدهایم در هنگام خرید مایحتاج روزانه یا رفت و آمد هر روزه یا گرداندن بچههایشان میان بوستان و شهربازی، اما حالا رفتهاند تا بازی بزرگتری را رقم بزنند و زدهاند و ما جا ماندهایم در فهم این تحول فرزندان حضرت روحالله. اکنون آنها برمیگردند، با کولهباری پر از ترکش و تیر و خون که برای ما تجربه است و هشدار و افسوس. وقتی میگرییم، نمیدانیم برای خودمان میگرییم یا آنها را که از دست دادهایم یا کودک ۴ سالهای که چند شب پیش بر بالین پدر نشسته، با لباسی رزمی و آماده و خدا بهترین خیرخواهان است... شهید زنده است و خونش جوشان و «درِ باغ شهادت، باز باز است».
شهدا به شهر برگشتهاند و شریانها را عیان به تسخیر خویش درآوردهاند... چه شیرین است این شورش علیه زندگی روزمره در ششگوشه تهران که این روزها میزبان شهدای سوریه است.