http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/37400
شناسه خبر: 37400
۱۳۹۴-۱۰-۶ ۱۴:۵۷
آب میوه ی خنک
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">پاترول سفید فرماندهی لشکر را شناختم. فرمانده همراه معاونینش کنار چند نفر دیگر ایستاده بودند. چطور می شد با این وضع ، دمپایی به پا و بدون اونیفورم نظامی پیاده شد. آن هم جلوی این همه فرمانده.</span></div>
تا شهدا؛ مدتی بود که آیفای پخش هدایای مردمی را تحویلم داده بودند. هروقت که از پشت جبهه هدایا به مقر فرماندهی می رسید با بیسیم خبرم می کردند. مقر فرماندهی آبادان بود؛ خیابان امیری؛ داخل بانک سپه، نزدیک سینما رکس.
آن روز هدایای خنکی تحویل گرفته بودم. فلاسک های یونولیتی پر از یخ و آبمیوه را پشت آیفا روی هم چیدم تا به فرماندهی گروهان ببرم و از آنجا به دسته ها و سنگر ها تقسیم شود.
هوای گرم و شرجی نیمه های مرداد ماه آبادان، آن هم موقع صلاة ظهر که گرما به بالای پنجاه درجه می رسید، آدم را می کشت. موتور ماشین ناله می کرد و با هر فریادی گرمای بیشتری را توی ماشین پخش می کرد. آفتابی که روی تنه ی آهنی و داغ ماشین می تابید، چند برابر گرم تر می شد و روی صورتم می پاشید. تاب و تحملم تمام شده بود. از گرما و شرجی هوا کلافه شده بودم.
سعی کردم با فکر های خنک از شدت گرما کم کنم رفتم تو فکر زمستان های سرد همدان با آن همه برف و کولاک و یخ بندان. ای کاش الان نیمه های بهمن ماه بود و وسط حیاط خانه ی قدیمی مان روی کومه های برف با یک زیر پوش رکابی خوابیده بودم. یا نه ، کاش می شد در یکی از فلاسک های پشت ماشین را باز کنم و وسط یخ ها لم دهم.
با خودم گفتم وسط جاده که کسی نیست، بهتر است لباسهایم را در آورم. اول نوبت اونیفورم بود. با یک دست فرمان را گرفتم و با یک دست دکمه های لباس را باز کردم. وقتی بیرونش آوردم از پنجره کوچک و بدون شیشه ی پشت ماشین آن را مابین چند تا فلاسک جاسازی کردم. بعد هم بند پوتین هایم را باز کردم و دمپایی های رنگ و رو رفته ای را که زیر صندلی ماشین گذاشته بودم پایم کردم.
دمپایی را که برداشتم، چشمم به کلمن قرمز رنگی که رویش با ماژیک مشکی نوشته بود « یا عطشان» افتاد که کف ماشین قل می خورد. بازش کردم و آن را یکباره روی سرم خالی کردم. آب داخل کلمن یخ بود و برای لحضه ای کوتاه تمام بدنم از سرما مور مور شد. چند دقیقه ای اوضاع بهتر شد و شدت گرما کمتر، اما فقط چند دقیقه، چون خیلی زود زیرپوشم خشک خشک شد. انگار نه انگار که چند لحضه پیش یک کلمن روی سرم خالی شده! ماشین را خاموش کردم و توی دنده خلاص به دست سراشیبی سپردمش. حالا از دست گرمای موتور هم راحت شده بودم.
کنار یکی از ایست های بازرسی تعدادی فرمانده و سرباز ایستاده بودند. سرباز ها برایم دست تکان دادند وچند بار با علامت ایست از من خواستند که ماشین را متوقف کنم و پیاده شوم.
پاترول سفید فرماندهی لشکر را شناختم. فرمانده همراه معاونینش کنار چند نفر دیگر ایستاده بودند. چطور می شد با این وضع ، دمپایی به پا و بدون اونیفورم نظامی پیاده شد. آن هم جلوی این همه فرمانده.
یکی از فرماندهان که به حتم برای بازدید از جبهه آمده بود، نقشه ای به دست گرفته بود و فرماندهان دیگر هم دور تا دورش ایستاده بودند. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگر با این وضعیت پیاده شوم، حتماً تنبیه خواهم شد خواستم خم شوم و اونیفورمم را از بین فلاسک های پشت ماشین بیرون آورم، اما یکی از فرماندهان به طرفم آمد. مجبور شدم با همان دمپایی و زیر پوش از ماشین پیاده شوم. از ترس می لرزیدم.
فرمانده دستش را جلو آورد و بعد از سلام و احوال پرسی با من دیده بوسی کرد.
پرسید:
« کجا خدمت می کنی؟»
همان طور که جواب می دادم زیر چشمی اسم روی لباسش را خواندم:« سرهنگ علی صیاد شیرازی» اسم او را زیاد شنیده بودم، اما اولین بار بود که می دیدمش.
پرسید که چکار می کنی؟
با ترس، من من کنان توضیح دادم که هدایای مردمی را به فرماندهی گروهان می برم. خم شدم، در یکی از فلاسک ها را باز کردم . یک آبمیوه ی خنک برداشتم، نی را توش فرو کردم و به جناب سرهنگ تعارف کردم. بعد هم چند آبمیوه ی دیگر بین فرماندهان و سربازان دیگر تقصیم کردم.
جناب سرهنگ سرش را کنار گوشم آورد و با شوخی گفت:
« راستش را بگو خودت چند تا خوردی!»
حالا کاملا ترسم ریخته بود. گفتم:
« باور کنید هیچ!»
جناب سرهنگ یک آبمیوه از توی فلاسک بیرون آورد. دستی روی شانه ام زد و گفت:
« می دانم خیلی گرمت شده. حق هم داری. خدا شما را برای اسلام و این مملکت حفظ کند.»
آبمیوه را که از دست جناب سرهنگ گرفتم، باورم نمی شد که به جای تنبیه مورد دلجویی قرار گرفته ام!
آن روز هدایای خنکی تحویل گرفته بودم. فلاسک های یونولیتی پر از یخ و آبمیوه را پشت آیفا روی هم چیدم تا به فرماندهی گروهان ببرم و از آنجا به دسته ها و سنگر ها تقسیم شود.
هوای گرم و شرجی نیمه های مرداد ماه آبادان، آن هم موقع صلاة ظهر که گرما به بالای پنجاه درجه می رسید، آدم را می کشت. موتور ماشین ناله می کرد و با هر فریادی گرمای بیشتری را توی ماشین پخش می کرد. آفتابی که روی تنه ی آهنی و داغ ماشین می تابید، چند برابر گرم تر می شد و روی صورتم می پاشید. تاب و تحملم تمام شده بود. از گرما و شرجی هوا کلافه شده بودم.
سعی کردم با فکر های خنک از شدت گرما کم کنم رفتم تو فکر زمستان های سرد همدان با آن همه برف و کولاک و یخ بندان. ای کاش الان نیمه های بهمن ماه بود و وسط حیاط خانه ی قدیمی مان روی کومه های برف با یک زیر پوش رکابی خوابیده بودم. یا نه ، کاش می شد در یکی از فلاسک های پشت ماشین را باز کنم و وسط یخ ها لم دهم.
با خودم گفتم وسط جاده که کسی نیست، بهتر است لباسهایم را در آورم. اول نوبت اونیفورم بود. با یک دست فرمان را گرفتم و با یک دست دکمه های لباس را باز کردم. وقتی بیرونش آوردم از پنجره کوچک و بدون شیشه ی پشت ماشین آن را مابین چند تا فلاسک جاسازی کردم. بعد هم بند پوتین هایم را باز کردم و دمپایی های رنگ و رو رفته ای را که زیر صندلی ماشین گذاشته بودم پایم کردم.
دمپایی را که برداشتم، چشمم به کلمن قرمز رنگی که رویش با ماژیک مشکی نوشته بود « یا عطشان» افتاد که کف ماشین قل می خورد. بازش کردم و آن را یکباره روی سرم خالی کردم. آب داخل کلمن یخ بود و برای لحضه ای کوتاه تمام بدنم از سرما مور مور شد. چند دقیقه ای اوضاع بهتر شد و شدت گرما کمتر، اما فقط چند دقیقه، چون خیلی زود زیرپوشم خشک خشک شد. انگار نه انگار که چند لحضه پیش یک کلمن روی سرم خالی شده! ماشین را خاموش کردم و توی دنده خلاص به دست سراشیبی سپردمش. حالا از دست گرمای موتور هم راحت شده بودم.
کنار یکی از ایست های بازرسی تعدادی فرمانده و سرباز ایستاده بودند. سرباز ها برایم دست تکان دادند وچند بار با علامت ایست از من خواستند که ماشین را متوقف کنم و پیاده شوم.
پاترول سفید فرماندهی لشکر را شناختم. فرمانده همراه معاونینش کنار چند نفر دیگر ایستاده بودند. چطور می شد با این وضع ، دمپایی به پا و بدون اونیفورم نظامی پیاده شد. آن هم جلوی این همه فرمانده.
یکی از فرماندهان که به حتم برای بازدید از جبهه آمده بود، نقشه ای به دست گرفته بود و فرماندهان دیگر هم دور تا دورش ایستاده بودند. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگر با این وضعیت پیاده شوم، حتماً تنبیه خواهم شد خواستم خم شوم و اونیفورمم را از بین فلاسک های پشت ماشین بیرون آورم، اما یکی از فرماندهان به طرفم آمد. مجبور شدم با همان دمپایی و زیر پوش از ماشین پیاده شوم. از ترس می لرزیدم.
فرمانده دستش را جلو آورد و بعد از سلام و احوال پرسی با من دیده بوسی کرد.
پرسید:
« کجا خدمت می کنی؟»
همان طور که جواب می دادم زیر چشمی اسم روی لباسش را خواندم:« سرهنگ علی صیاد شیرازی» اسم او را زیاد شنیده بودم، اما اولین بار بود که می دیدمش.
پرسید که چکار می کنی؟
با ترس، من من کنان توضیح دادم که هدایای مردمی را به فرماندهی گروهان می برم. خم شدم، در یکی از فلاسک ها را باز کردم . یک آبمیوه ی خنک برداشتم، نی را توش فرو کردم و به جناب سرهنگ تعارف کردم. بعد هم چند آبمیوه ی دیگر بین فرماندهان و سربازان دیگر تقصیم کردم.
جناب سرهنگ سرش را کنار گوشم آورد و با شوخی گفت:
« راستش را بگو خودت چند تا خوردی!»
حالا کاملا ترسم ریخته بود. گفتم:
« باور کنید هیچ!»
جناب سرهنگ یک آبمیوه از توی فلاسک بیرون آورد. دستی روی شانه ام زد و گفت:
« می دانم خیلی گرمت شده. حق هم داری. خدا شما را برای اسلام و این مملکت حفظ کند.»
آبمیوه را که از دست جناب سرهنگ گرفتم، باورم نمی شد که به جای تنبیه مورد دلجویی قرار گرفته ام!