http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/35261

شناسه خبر: 35261
۱۳۹۴-۸-۲۰ ۱۳:۴۷

قدکوتاه‌هایی که فرمانده گردان را مغلوب کردند

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">وقتی که تصمیم گرفتم به جبهه بروم حدوداً 13 یا 14 سال سن داشتم، وقتی که به حوزه سورک برای ثبت‌نام رفتم، با مخالفت فرمانده پایگاه مواجه شدم.</span></div>
تا شهدا؛ ناگهان چشم افسر به من خورد و با اشاره مرا به سمت خود کشاند و گفت تو که از همه اینها کوتاه‌تری! من که بدجوری بغض کرده بودم، پای تاول‌زده و همه داستان اعزامم را برایش توضیح دادم.
پای صحبت‎های رزمندگان و خانواده‎های شهدا که می‌نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می‌کنند که می‎توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، می‌توانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.
 تاول‌های پا
عباسعلی آزادی می‌گوید: وقتی که تصمیم گرفتم به جبهه بروم حدوداً 13 یا 14 سال سن داشتم، وقتی که به حوزه سورک برای ثبت‌نام رفتم، با مخالفت فرمانده پایگاه مواجه شدم.
می‌گفتند هم سنت کم است و هم قدت کوتاه، تنها چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید این بود که هرچه زودتر بروم شناسنامه‌ام را تغییر بدهم و سنم را بالا ببرم. برای بار دوم که رفتم حوزه به من گفتند ما تو را می‌فرستیم اما کوتاهی قدت را می‌خواهی چی‌کار کنی؟ آنها به‌خاطر کوتاه بودن قد، تو را به عقب برمی‌گردانند، حرف‌شان درست بود، همین‌طور هم شد.
چهار مرتبه به‌خاطر کوتاهی قدم برگرداندند، برای بار پنجم به فکرم رسید که داخل پوتینم را سنگ ریزه بریزم تا کمی قدم بلندتر شود که موفق هم شدم.
قرار بود آقای محتشمی که آن زمان وزیر کشور بود، به آمل بیاید و ما باید برای رژه آماده می‌شدیم، حالا فکرش را بکنید من با پوتین پر از سنگ‌ریزه باید رژه می‌رفتم، از ساعت 5:30 تا ساعت 9 شب پایم روی سنگ‌ریزه‌ها بود.
بعد از انجام رژه ما را به پادگان گهرباران میاندورود برگرداندند، آنجا به ما گفتند حالا آزادید، وقتی برای گرفتن وضو پاهایم را از پوتین در آوردم دیدم تمام کف پایم تاول زده است و به هیچ عنوان قادر نیستم کف پایم را روی زمین بگذارم.
برای همین تصمیم گرفتم سنگ‌ریزه‌ها را از داخل پوتین در بیاورم، در همین حین دیدم بسیجی‌های دیگری هم از علی‌آبادکتول، مینودشت و ... مشکل قد داشتند و از رفتن‌شان ممانعت می‌شد، همه این بچه‌ها دور افسر پاسندی که فرمانده گردان بود، جمع شده بودند و به خواهش و التماس مشغول بودند.
ناگهان چشم افسر به من خورد و با اشاره مرا به سمت خود کشاند و گفت تو که از همه این‌ها کوتاه‌تری! من که بدجوری بغض کرده بودم، پای تاول‌زده و همه داستان اعزامم را برایش توضیح دادم.
آن افسر بعد از کمی‌مکث دستش را دور گردنم حلقه کرد و شروع کرد به گریه کردن و بعد به همه بچه‌ها گفت به‌خاطر این بسیجی همه شما را اجازه می‌دهم.
به‌خاطر این کارم رمضان با صورت به زمین افتاد، او بعد از این کارم به آرامی از زمین بلند شد و من به سمت او رفتم، دستم را برای نوازش به صورتش جلو بردم، چون صورتش بدجوری ضربه دیده بود، اما رمضان با تواضعی که داشت، نگذاشت من این کار را بکنم، او مرا در آغوش گرفت و این حرکتش موجب شد تا ما یکدیگر را ببوسیم.
این کارمان سبب شد تا بچه‌های هم‌تیمی‌مان کلی بخندند، شهید کاملی با این برخوردش خواست به من و همه بچه‌ها بفهماند که می‌شود در زمان عصبانیت خونسردی خودمان را حفظ کنیم و اتفاقات جزئی را با آرامش و متانت حل و فصل کرد.
 مستمندان از دیدنش شاد می‌شدند
شهید مهندس ایرج سورکی‌آزاد روح سخاوتمندی داشت، پیش از انقلاب سر هر ماه کارش این بود که بیشتر حقوق خودش را بین مستمندان سورک تقسیم می‌کرد که پیش از آن شناسایی کرده بود، هیچ‌گاه از این دست کارهایش حرفی نمی‌زد، ما هم بعدها فهمیدیم.