http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/34775

شناسه خبر: 34775
۱۳۹۴-۸-۱۱ ۱۶:۲۰

کفتار / روایتی از سرهنگ عبدالله صالحی

<span style="font-family: tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; font-weight: normal; text-align: justify;">حرفش هنوز تمام نشده بود که یکباره خرناس های وحشتناکی همراه با دویدن، و تکان خوردن درختان و ریختن برف های روی آنها، مقابل مان دیدیم و انگشتان هر چهار نفرمان ماشه را فشردند</span>
تا شهدا: آبان ماه سال 62 با تعدادی سرباز و درجه دار برای انجام ماموریتی به سومار رفتم. ابتدا گفتند بیشتر از یک هفته طول نمی کشد، اما نشان به آن نشان که یک سال طول کشید. روزی که می رفتیم، برف می بارید و روزی که باز می گشتیم باز هم زمستان از راه رسیده بود.
وظیفه ما در سومار، کمک به یکی از واحد ها بود که با کمبود نیرو مواجه شده بود. شهر سومار کوهستانی بود و به علت نزدیکی به مرز از جنگ بی نصیب نمانده بود. هم برد توپخانه دشمن به آن می رسید و هم اینکه، هواپیماهای دشمن در هر رفت و برگشت با ریختن بمب، نیشی به آن می زدند. واحد ما در ارتفاعات خارج از شهر اسکان داشت. زمستان و سرما در منطقه غرب هم زودتر آغاز می شود و دیرتر می رود. سرما و برف و بورانش هم بسیار سخت و به قول خودشان زمهریر است. یکی از روزها که هوا برفی بود و برف سنگینی همه جا را پوشانده بود، پیام رمزی فرستاده شد که پس از افشا فهمیدیم عراق تعدادی کماندوی چترباز برای خرابکاری در منطقه ما پیاده کرده است. بسیار هم تاکید شده بود آمادگی صد در صد را به اجرا بگذاریم. با این جور پیام ها به کرات مواجه شده بودیم و می دانستیم باید چشم و گوشمان را خیلی باز می کردیم. منتها این اتفاق در زمانی رخ داد که نفرات واحد به علت بیماری و مرخصی به یک سوم تقلیل پیدا کرده بود. نیروهای کمکی هم که برایمان فرستاده بودند در پادگان سقز مانده بودند.
مسیرهای زمینی ناامن بود و می بایست با بالگردهای هوانیروز به ما ملحق می شدند که به علت نامساعد بودن هوا چند روزی بود در پادگان سقز مانده بودند. فرمانده واحد که سروانی به نام ایرج پاشایی بود، من و دو ستواندوم وظیفه را به سنگرش احضار کرد. داخل که شدیم، نگرانی را در صورتش خواندیم. دلواپس گفت: «از وضعیت نیروهای کمکی که خبر دارید، روی هم 67 نفر هستیم که 24 نفر بیمار و مجروح در یگان داریم. با همین 43 نفر تا رسیدن نیروهای کمکی باید گشت بزنیم و منطقه را حفاظت کنیم. چه پیشنهادی دارید؟ » 
ستوان آذرفر گفت: «اگر اجازه می دهید گشت ها را چهار نفره و ساعات گشت را کم کنیم؟ » هر یک پیشنهادی دادیم و در آخر پیشنهاد آذرفر را قبول کردیم. چهار تیم ده نفری و ده گشت چهار نفری تشکیل دادیم و از همان لحظه به اجرا گذاشتیم. در روز که هوا روشن بود مشکلی نداشتیم .هر چند هوا برفی و سرد بود اما این حسن را داشت که هر جنبنده ای را روی سفیدی برف می دیدیم. اما در شب و به خصوص تاریکی و ابر، بسیار مشکل داشتیم. دو شبانه روز را با برف و سرما و کمترین استراحت گذراندیم. نیمه های سومین شب، پنج، گشت چهار نفری عازم رفتن شدند. چشم به رفتن آن دوخته بودم که یکی از گشت ها را سه نفری دیدم. از نفر چهارم که پرسیدم، فهمیدم بدجوری تب و لرز دارد و نمی تواند به گشت برود.
با وجود اینکه خودم تازه از گشت بازگشته بودم، داوطلب رفتن با آنها شدم. منطقه گشت، جنگل درختچه های کوتاه در یکی از شیب های دامنه بود که به علت تاریکی و انبوه شاخ و برگ ها، بدترین منطقه برای گشت بود. در برخی از جاها برف به حدی بود که اگر حواسمان را جمع نمی کردیم تا گلو فرو می رفتیم. مسافت زیادی در کوره راه بیشه نرفته بودیم که با صداهای خرناس مانندی، خود را به داخل برفها انداختیم و چشم به اشباح درختچه ها و لا به لای آنها دوختیم. یکی از سربازان یواش نجوا کرد: 
-سرگروهبان، من چند تا سیاهی می بینم، آنجا، بزنیم؟
حرفش هنوز تمام نشده بود که یکباره خرناس های وحشتناکی همراه با دویدن، و تکان خوردن درختان و ریختن برف های روی آنها، مقابل مان دیدیم و انگشتان هر چهار نفرمان ماشه را فشردند و شروع به شلیک کردیم. در چهار نقطه با فاصله از هم دراز کشیده بودیم و پی در پی به سوی هیکل هایی که به سویمان می دویدند شلیک می کردیم. در یک آن جهش سیاهی غول پیکری را از بالای سر و هیکلم به وضوح دیدم و فریاد «آخ!» یکی از سربازان قاطی سرو صداها شد. تنها کاری که توانستیم انجام دهیم، جهت خوابیدن را عوض کردیم و چشم به رد رفته آنها دوختیم. در حالی که نگران سربازی که ناله کرد بودم، سینه خیز به سوی یکی از آنها رفتم و یواش پرسیدم: «کسی زخمی شده؟»
سرباز که اسمش امرالله بود، با صدای سنگین گفت: «سرگروهبان، من بودم داد زدم. یک چیزی مثل چماق به پشتم خورد. نفهمیدم چی بود.»
با تصور اینکه شاید گلوله خورده باشد، دست به پشتش بردم و با کشیدن به همه جا، به دستم نگاه کردم. اما اثری از خون ندیدم. در همین موقع آن دو سرباز هم خود را به ما رساندند و یکی از آنها هراسان گفت: «دیدمشان، خوک بودند، خیلی هم بزرگ بودند...»
از یک طرف خوشحال بودم که کسی زخمی نشده و از سویی هم نگران که مبادا اشتباه دیده باشد و همان کماندوها بوده اند. توقف فایده نداشت. اگر می ماندیم هم یخ می زدیم. باید می فهمیدیم جریان چه بود. از همان راهی که آمده بودیم با احتیاط بازگشتیم. دویست متر نرفته بودیم که دوباره همان خرناس ها را شنیدیم؛ منتها خیلی واضح تر.
چهار پنج کفتار به صورت چمباتمه نشسته بودند و چشم به طرف ما دوخته شده بود. متعجب به آنها نگاه می کردیم که از هم فاصله گرفتند و به سوی ما حرکت کردند. فهمیدیم قصد حمله دارند. اگر موقعیت دیگری بود شاید همه را به رگبار می بستیم. دو، سه بار دست و تفنگ ها را به سوی آنها تکان دادیم که فرار کنند اما دیدیم با گستاخی به سوی ما دویدند و نعره کشیدند.
امان ندادیم و با شلیک به استقبالشان رفتیم. قدرت تخریب فشنگ ژ-3 بسیار قوی و کشنده است. با افتادن دو تا از آنها روی برف ها و ناله های گوشخراشی که از حلقومشان بیرون می آمد، سه کفتار دیگر فرار کردند، اما دوباره بازگشتند و با فاصله، چشم به ما و کفتار هایی که روی برف ها تلو تلو می خوردند، دوختند. با احتیاط کنار کفتارهای زخمی رفتیم. خون مثل فواره از بدنشان بیرون می زد و به خود می پیچیدند. اما با همان حال هم دندان نشان می دادند و تلاش می کردند به طرفمان حمله کنند که با چند گلوله بی نفسشان کردیم. کنار لاشه ها غرق تماشا بودیم که سروان پاشایی هم با دو گروه گشتی رسید. فردا که برای دیدن لاشه ها رفتیم، فقط خون و تکه هایی از سم ها و پشم روی برف ها دیدیم. پشت سرباز امرالله به اندازه یک نعلبکی متورم و کبود شده بود و تا مدت ها درد می کشید.