http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/33590

شناسه خبر: 33590
۱۳۹۴-۷-۱۵ ۱۰:۲۷

آرامش و طمانینه / روایتی از احمد ساربان نژاد

<span style="font-family: tahoma; font-size: 12px; font-style: normal; text-align: justify;">دشمن هرچه داشت از زمین و هوا می ریخت. یکایک بچه ها را با ایمان و خلوص شان می شناختم. حضور احمد باعث دلگرمی عمیق بچه ها بود. همان جا هم از شوخی هایش دست بر نداشته بود</span>
تا شهدا: به دلیل آشفتگی اوضاع و آتش دشمن که بی امان می بارید، به من روحانی اجازه دادند وارد خط بشوم.وقتی خبر شهادت تعدادی از دوستانم را شنیدم، از فرماندهان خواستم مرا با خودشان ببرند.هوای منطقه از دود کاملا سیاه شده بود. بچه ها هر طرف پراکنده بودند. دشمن هرچه داشت از زمین و هوا می ریخت. یکایک بچه ها را با ایمان و خلوص شان می شناختم. حضور احمد باعث دلگرمی عمیق بچه ها بود. همان جا هم از شوخی هایش دست بر نداشته بود. بلند می گفت: «آب خوردن!» بچه ها: «اللهم صلی علی محمد و آل محمد » احمد: «مهمات!»بچه ها: «اللهم صلی علی محمد و آل محمد»احمد: «استراحت!»بچه ها: «اللهم صلی محمد و آل محمد»با این کار همه را شارژ می کرد. با دیدن احمد به یاد خاطرات شیرین گذشته افتادم.در این فکر ها بودم که ناگهان دیدم احمد نقش بر زمین شد. اوضاع بچه ها به هم ریخت.هیچ کس نمی دانست که چه باید کرد.