http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/33449

شناسه خبر: 33449
۱۳۹۴-۷-۱۳ ۱۲:۰۷

عاشقی که از حد بگذرد،

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">در آغازین روزهای مهرماه، به رسم شاگردی وادب، پای درس عشق عزیزی نشستیم که نه چشم هایش توان نگریستن در دنیای خاکستری مان را داشت و نه جسم خسته اش تاب و توان تحمل سختی های این زندگی پر رنج را...!</span></div>
تا شهدا؛ در آغازین روزهای مهرماه، به رسم شاگردی وادب، پای درس عشق عزیزی نشستیم که نه چشم هایش توان نگریستن در دنیای خاکستری مان را داشت و نه جسم خسته اش تاب و توان تحمل سختی های این زندگی پر رنج را...!

لحظاتی دل دادیم به درد ودل هایش، سخنانی که طعم تلخ حرف های آدم های امروز را نداشت...!!!میزبان عزیزمان، خود را اینگونه برایمان معرفی کرد :- جوادم، جواد ملاحسینی متولد 1350- جانبازم ( می خندد، انگار که دلش غنج می رود برای جانبازی اش)، بلند می گوید : جانبااااااااااز 70 درصد، از ناحیه 2چشم نابینا/ قطع دست راست و جراحت 2پا. (گویی می خواهد سبک عاشقی اش را فریاد کند و چه با افتخار هم فریاد می کند)- سال 1366در 16سالگی با هزار ترفند و ماجرا، عازم جبهه ها شدم.بعد از حدود 6 ماه فعالیت در جبهه های جنوب و غرب، سرانجام در منطقه سردشت در عملیات نصر7 بر اثر انفجار زاغه مهمات به درجه جانبازی رسیدم. ( زیرکانه می خندد)می پرسم ترفند وماجرا!!!!!! قضیه از چه قرار است آقای ملاحسینی؟؟؟- پاسخ میدهد راستش را بخواهید من عاشق جبهه بودم. رزمنده شدن و جنگیدن آرزویم بود. اما به خاطر سن کم اجازه رفتن به جبهه را به من ندادند بنابراین برای گرفتن مجوز، شناسنامه ام را دستکاری کردم.- از بستری شدن هایش بعد از جراحت در بیمارستان های تهران، شیراز، تبریز و اردکان تا اعزام شدن به آلمان برای مداوا برایمان می گوید و از زجرها و دلسوزی های مادرش ( آرام تر سخن می گوید، میتوان بغض خفته ای را در پس چشمان نابینایش احساس کرد)

از ازدواجش می پرسیم ؟- در 18سالگی متاهل می شوم وحاصل این ازدواج 2فرزند دختری است که به فاصله تقریبا 10 ماه از هم متولد می شوند. از همان کودکی حدود 12-10 سالگی رانندگی آموختند و حالا خیلی خوشحالم که رانندگان قهاری هستند ودست راست پدر!!!!!! (پدری که دست ندارد).از ازدواج زودهنگام یکی از دخترانش می گوید در حدود 13سالگی! و زود پدربزرگ شدن خودش در سن 32سالگی! و قهرمانی های زنی که پا به پای سختی های زندگی با یک جانباز 70درصد پیر شده است. ( اینجای حرف هایش، رنگ واژه ها عوض می شود. میتوان رضایت و لذت را از تبسم های نشسته بر لبانش نظاره کرد)- از خاطرات تلخ و شیرین جبهه می گوید. از شجاعت ها، مردانگی ها و از دفاعی که مقدس بود واهلش مقدس تر....میپرسیم اگر به اراده خودتان بود، بین شهادت، جانبازی و اسارت کدام را انتخاب می کردید؟؟- زیرکانه پاسخ می دهد؛ همه این ها لیاقت میخواهد. یکی از برادرانم شهید است و دیگری آزاده و من هم که به خواست خدا، جانبازم. هر کدام به وعده الهی، اجر و پاداش خود را دارند. ( ناگهان دلم میلرزد...مرحبا به این مادر،3فرزند برومند خود را چه فداکارانه پیشکش کرده است به خدا..!!!!)از توقعات وانتظاراتش از مسئولین می پرسیم ؟- توقع زیادی ندارم. همین که فراموشمان نکنند و بیشتر به فکر رفاه خانواده های ما باشند و یاد جبهه و جنگ را زنده نگه دارند، کافی است. ما برای رضای خدا و حفظ میهن جانباز شدیم و از دیگران توقع زیادی  نداشته و نخواهیم داشت.نظر شما در مورد وضعیت جوانان امروز کشورمان چیست؟ چگونه می شود روحیه شهادت طلبی و ایثار را در نسل جوان گسترش داد؟- همه جوانان کشور ما وطن دوست و شجاع هستند و حتم داشته باشید که اگر باز هم جنگی صورت بگیرد، شجاعانه از کشورشان دفاع خواهند کرد. شهادت طلبی روحیه تمام جوانان ما در تمام دوره ها بوده، هست و خواهد بود.

این بار دختر و همسرش را مخاطب قرار می دهیم :از سختی های زندگی با یک جانباز برایمان بگویید ؟- دخترش سکوت می کند.....باز هم سکوت....و بعد بغض....و بعد چشمانی که سنگینی حجم سوالمان را تاب نیاورده و فرو می ریزد.حقا که سکوت و بغضشان مصداق بارز این بیت است :" گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود"    برای حسن ختام بحث، دست به دامن واژه ها می شویم :    آقای ملاحسینی عزیز دوست داریم به سبک و سیاق خودتان، نظرتان را درباره این کلمات بگویید :- جنگ : کار ما جنگ نبود، دفاع بود، ما دلیرانه ایستادیم.- شهدا : خون شهدا را پایمال نکنید، راهشان را ادامه دهید.- ایثار : من اگر صدبار دیگر هم به عقب برگردم باز هم راه جانبازی و ایثار را انتخاب می کنم.- وطن : من عاشق وطنم هستم و خواهم بود.سخنانش دل نشین بود و سرشار از ایمان و پایان گپ و گفت ما با خانواده  ملاحسینی تلفیق شد با شیرین کاری های طوطی سخن گوی آقای ملاحسینی (نازگل خانم) که به گفته خودشان سالیانی است در کنار آنها روزگار میگذراند.حقیقتا...او مردی است بزرگ که به پاس 6 ماه عاشقی، اکنون 28 سال است که فتوای عاشقی میدهد....! مردی که وسعت باورهایش، چشم هر بینای دنیا پسند را کور می کند. و این است نهایت عشق بازی با خدا....وچه معامله زیبایی!!!!!به قول حضرت حافظ :" در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...."و او مجنون وار از خود گذشته بود. و عاشقی میکرد