http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/33088

شناسه خبر: 33088
۱۳۹۴-۷-۵ ۱۳:۳۱

برگی از خاطرات رزمندگان دفاع مقدس استان قزوین

<div style="text-align: justify;">روز بعد که پایانی گرفت گفت: حالا می خواهم به پاسگاه آرمورده بروم و با همشهری هایم خداحافظی کنم و اگر نامه دارند برای خانواده شان ببرم. روز بعد که شهر بانه رفت هواپیمای عراقی آمد و راکت انداخت . ترکش یبه کمرش اصابت کرده از سینه اش بیرون آمدو شربت شهادت &nbsp;را با لذت تمام نوشید و به سوی مادرش فاطمه زهرا(س) روانه شد.</div>
تا شهدا: من در سال 1366 در شهرستان "بانه " بودم. مسئول آبرسانی پایگاه ها یکی از نیروهای بسیجی به نام سید حسین موسوی اهل " قیدار" بود.یک روز به من گفت: " اگر پایگاه ساوان بالا را لوله کشی کنم تسویه می گیرم و به پایانی میرم" گفتم : " تو تا شهید نشی فرماندهی بهت پایانی نمی دهد".
 یک روز مقداری آجر، سیمان و 2000 متر لوله سیاه داخل ماشین گذاشت و رفت.روز بعد آ»د و گفت: امینی، خانم حضرت زهرا(س) به من آّب داد" گیج شده بودم گفتم: توضیح بده بده بدانم زهرا کیست و جریان چیست؟ گفت رفتم از چشمه داخل روستا آب  را لوله کشی کنم و به پایگاه ببرم اهالی روستا مانع شدند و گفتد که گاوهای ما تشنه می مانند. با تانکر برای بچه ها به آب برسانید . گفت که این بسیجی ها برای دفاع از ناموس و سرزمین شما جان خودشان را فدا می کنند آن وقت شما به آن ها آب نمی دهید؟ هر چه گفتم و اصرار کردم حرف خودشان را زدند و من نا امید برگشتم.
 من هر وقت ناراحت می شدم دو رکعت نماز می خواندم .نرسیده به پایگاه به راننده گفتم ماشین را نگه دارد.پیاده شدم و دو رکعت نماز خواندم و در سجده آ[خر گفتم:یا زهرا (س) من را پیش این بچه ها شرمنده نکن.تا خبر خوشی به من نرسد سر از سجده بر نمی دارم.ناگهان تامین جاده به طرفم آمد و گفت: " خاج آقا موسوی، دیگر لازم نیست از چشمه روستا لوله بکشی.یک جای دیگر چشمه باز شده"
بلند شدم و رفتم دیدم آب راه افتاد و حدود 10 متری هم جاری شده.جلوی آن یک حوض کوچک درست کردم و لوله را وصل کردم و تا غروب آّ ب را به پایگاه رساندم.خوشحال گفت: حالا می روم پایانی بگیرم. گفتم : حاج آقا موسوی از چهره ات معلوم است نورانی شده ای و بچه ها باید شما را روی دست بگیرند و به شهرتان ببرند.گفت: بادمجان بم آفت ندارد.
روز بعد که پایانی گرفت گفت: حالا می خواهم به پاسگاه آرمورده بروم و با همشهری هایم خداحافظی کنم و اگر نامه دارند برای خانواده شان ببرم. روز بعد که شهر بانه رفت هواپیمای عراقی آمد و راکت انداخت . ترکش یبه کمرش اصابت کرده از سینه اش بیرون آمدو شربت شهادت  را با لذت تمام نوشید و به سوی مادرش فاطمه زهرا(س) روانه شد.