http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/32635
شناسه خبر: 32635
۱۳۹۴-۶-۲۶ ۱۱:۴۳
ماموریت پنهان
<div style="text-align: justify;">پنهانی گفت:« باید مجسمه ی کلب کبیر، یعنی سگ بزرگ-منظور رضا شاه- رو بکشیم پایین.»</div><div style="text-align: justify;">در گوشی گفتم:« مثل این که مغزت بوی پیاز داغ می ده؟»<span class="Apple-tab-span" style="white-space:pre"> </span></div><div style="text-align: justify;">گفت:« نه! جدی جدی ام. با هم می ریم، شبونه می کشیمش پایین!»</div>
پنهانی گفت:« باید مجسمه ی کلب کبیر، یعنی سگ بزرگ-منظور رضا شاه- رو بکشیم پایین.»در گوشی گفتم:« مثل این که مغزت بوی پیاز داغ می ده؟» گفت:« نه! جدی جدی ام. با هم می ریم، شبونه می کشیمش پایین!»یه جوری می گفت می کشیمش پایین، انگار به جای مجسمه می خواد یه قلوه سنگ رو از روی یه ارتفاع بلند سه متری هل بده پایین.شب بود. حدس می زدم که چند تا چشم ما رو دیدن و الان خبر میدن به پلیسا. دل دل می کردم که:« بابا! این بد مصب پیچ شده به بتون، بذار بریم!»اما اون بیخیال همه چیز، افتاده بود به جان جسم برنزی، هی هل می داد.دست آخر یه لگد حواله کرد به مجسمه.ول کن معامله نبود. وقتی که یه ساعتی از دور، ما دوتا نوجوان رو که زیر مجسمه ی سه متری رضا شاه نشسته بودند، دیدند، پریدم رو آسفالت خیابان و داد زدم: لامصب، بجنب. پلیسا دارن میان؟یکباره چند صدای تیر آمد و از قضا یکیشون که با هدف کله ی علی تشکیل شده بود، خورد به ما تحت مجسمه. اون وقت بود که علی تیزوفرز پرید پایین و د بدو.اون روز شانزده سالش بود.
*شهید علی چیتسازیان
*شهید علی چیتسازیان