http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/32414
شناسه خبر: 32414
۱۳۹۴-۶-۲۲ ۱۷:۵۳
با جان و دل/ شهید محمد تقی ممدوحی
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">آن روز در انجمن کتاب و عترت جلسه ای مبنی بر چگونگی تبلیغات انقلابی تشکیل شد. به دنبال عکس امام می گشتند. بنده که اسحق خامی هستم گفتم:« ما در خانه یکی از عکس های امام را داریم.»</span></div>
تا شهدا؛ آن روز در انجمن کتاب و عترت جلسه ای مبنی بر چگونگی تبلیغات انقلابی تشکیل شد. به دنبال عکس امام می گشتند. بنده که اسحق خامی هستم گفتم:« ما در خانه یکی از عکس های امام را داریم.»
با اجازه ی پدربزرگم عکس امام را به مسجد آوردم و با محمد تقی ممدوحی از عکس امام کلیشه درآوردیم. با محمد تقی بدون ترس از ماموران شهربانی به همه جا می رفتیم و تا صبح با اسپری رنگی عکس امام را از روی کلیشه روی دیوار ها می کشیدیم. تمام شهر پر شده بود از عکس امام و شعار های انقلابی. محمد تقی در طول مبارزات انقلاب بعضی مواقع تمام شب را در انجمن مسجد می ماند و هر کاری که به او محول می شد آن را با جان و دل انجام می داد و در بسیاری از کارهای خیر پیش قدم می شد. یک شب تا دیر وقت بعد از نوشتن شعار های انقلابی در دیوار های شهر به انجمن برگشتیم.
پدرش چون او دیر کرده بود به دنبالش به انجمن آمده بود. وقتی محمد تقی را دید گفت:« فرزندم! ما همه نگران می شویم, لااقل موقع خواب به خانه بیا...»
از پدرش عذر خواهی کرد و گفت:« پدرجان! این همه مردم شب ها برای پیروزی انقلاب تلاش می کنند, روی دیوارها شعار می نویسند, اعلامیه پخش می کنند و ... من هم یکی از آن ها. چگونه با اینکه همه ی مردم دست به دست هم داده, مبارزه می کنند من در رخت خواب بخوابم! پدر جان به خدا وجدانم قبول نمی کند!»
*شهید محمد تقی ممدوحی
با اجازه ی پدربزرگم عکس امام را به مسجد آوردم و با محمد تقی ممدوحی از عکس امام کلیشه درآوردیم. با محمد تقی بدون ترس از ماموران شهربانی به همه جا می رفتیم و تا صبح با اسپری رنگی عکس امام را از روی کلیشه روی دیوار ها می کشیدیم. تمام شهر پر شده بود از عکس امام و شعار های انقلابی. محمد تقی در طول مبارزات انقلاب بعضی مواقع تمام شب را در انجمن مسجد می ماند و هر کاری که به او محول می شد آن را با جان و دل انجام می داد و در بسیاری از کارهای خیر پیش قدم می شد. یک شب تا دیر وقت بعد از نوشتن شعار های انقلابی در دیوار های شهر به انجمن برگشتیم.
پدرش چون او دیر کرده بود به دنبالش به انجمن آمده بود. وقتی محمد تقی را دید گفت:« فرزندم! ما همه نگران می شویم, لااقل موقع خواب به خانه بیا...»
از پدرش عذر خواهی کرد و گفت:« پدرجان! این همه مردم شب ها برای پیروزی انقلاب تلاش می کنند, روی دیوارها شعار می نویسند, اعلامیه پخش می کنند و ... من هم یکی از آن ها. چگونه با اینکه همه ی مردم دست به دست هم داده, مبارزه می کنند من در رخت خواب بخوابم! پدر جان به خدا وجدانم قبول نمی کند!»
*شهید محمد تقی ممدوحی