http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/32122

شناسه خبر: 32122
۱۳۹۴-۶-۱۴ ۱۰:۲۱

مادری که خیلی مرد بود!

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">حالا که این خاطره را بعد از گذشت سال ها می گویم، هنوز نتوانسته ام صحنه ها و لحظه های آن زیر زمین را فراموش کنم. خیلی دلم می خواهد آن دختر بچه –که حالا خانمی شده است- را ببینم و به او بگویم از طرف من دست مادرش را ببوسد. مادری که خیلی مرد بود!</span></div>
تا شهدا؛ روی تپه های الله اکبر مجروح شدم. یک تیر بالای زانوی چپم خورد و از طرف دیگر در آمد. این تیر در امتداد خود به پای راستم خورد و قدرت قدم برداشتن را از من گرفت. همان جا نشستم. تیر و ترکش از چپ و راست می آمد. روی زمین دراز کشیدم. هر دو پایم خونریزی داشت. بچه ها بدجوری با عراقی ها در افتاده بودند. منطقه کمی که آرام شد، چند نفر مجروح را سریع جمع کردند. من و چند شهید و مجروح دیگر را داخل یک نفر بر زرهی گذاشتند و بعد از یک مسافت طولانی و تکان های شدید نفر بر به یک دهکده ی نیمه ویران رسید.
آنجا یک درمانگاه ابتدایی رو به راه کرده بودند. بعد از یک پانسمان که باعث جلوگیری از خونریزی می شد، با یک هلی کوپتر به اهواز آمدیم. در طول راه، من لحظه هایی را در بیهوشی گذراندم. وقتی برانکارد مرا زمین گذاشتند، متوجه شدم که این درمانگاه، زیر زمین یکی از خانه های اهواز است.
این زیر زمین خیلی بزرگ نبود. به اندازه ی یک اتاق تودرتوی معمولی مساحت داشت. چند امدادگر مرد، مثل پروانه دور سر مجروح ها می چرخیدند. فقط یک زن میان امداد گران مرد بود. زنی که کمی چاق بود و لباس عربی به تن داشت. حدود چهل سال سن داشت. نمی دانم چرا حدس زدم که این زن صاحب خانه است. از دیدن این زن متعجب شده بودم. با خودم گفتم، یک زن در این شهر جنگ زده که عراقی ها فاصله ای زیادی با آن ندارند، چه میکند؟
زن بالای سرم آمد، با لهجه ی عربی مشخصات مرا پرسید و در برگه ی سفید یادداشت کرد. امدادگر ها مشغول پانسمان و مداوای پاهایم شدند. همانطور که درد می کشیدم، چشمم به درختر بچه ای سه یا چهار ساله ای افتاد، که در میان آن همه مجروح و شلوغی زیر زمین مشغول بازی بود. گویا در این هفت، هشت ماهی که از جنگ می گذشت دیدن این مجروح ها و خون های ماسیده بر زمین برای او عادی شده بود. با دیدن این دختر بچه درد خود را فراموش کردم. بعد از این که کار امداد گر ها با پاهایم تمام شد باید منتظر می شدم تا به فرودگاه منتقل شوم. در همین دقایق بود که فهمیدم دختر بچه، دختر همان خانم امدادگر عرب و صاحب خانه است. 
حالا که این خاطره را بعد از گذشت سال ها می گویم، هنوز نتوانسته ام صحنه ها و لحظه های آن زیر زمین را فراموش کنم. خیلی دلم می خواهد آن دختر بچه –که حالا خانمی شده است- را ببینم و به او بگویم از طرف من دست مادرش را ببوسد. مادری که خیلی مرد بود! راوی: رزمنده ی مرحوم هوشنگ حنیفه