http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/30656
شناسه خبر: 30656
۱۳۹۴-۴-۲۷ ۱۰:۱۸
سیلی آبداری که از پدر شهید خوردم!
<div style="text-align: justify;">پسرش توی یکی از عملیاتها شهید شده بود، اینکه چه کسی برود و خبر شهادت را به پدرش که او هم اتفاقاً آن روزها در جبهه بود، بدهد بحث بود، گفتن خبرهای این جوری، آن هم به نزدیکترین فرد، آن قدرها هم که آدم فکر میکند، راحت نیست.</div>
تا شهدا:شوخطبعیهای رزمندگان، بخشی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را دربرمیگیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخیها و طنزپردازیهایی نیز آمیخته بود، بهطوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخطبعیها است؛ در ادامه خاطره زیبایی از رزمنده لشکر ویژه 25 کربلا، از نظرتان میگذرد. همتالله پادیاب بیان میکند: پسرش توی یکی از عملیاتها شهید شده بود، اینکه چه کسی برود و خبر شهادت را به پدرش که او هم اتفاقاً آن روزها در جبهه بود، بدهد بحث بود، گفتن خبرهای این جوری، آن هم به نزدیکترین فرد، آن قدرها هم که آدم فکر میکند، راحت نیست.
وی میافزاید: بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن، قرعه بهنام من افتاد، باید یک جورایی زمینهسازی میکردم، پیِ این بودم از کجا شروع کنم که پدر بیچاره از خبر شهادت جگرگوشهاش پس نیفتد، طبق معمولِ این شرایط، تنها چیزی که به یاری آدم میآید، «دروغ مصلحتی» است.
پادیاب خاطرنشان میکند: چشم دوخته بودم به این طرف و آن طرف که پدر شهید را ببینم، پدر بیچاره داشت از مسیری رد میشد، جلویش سبز شدم، بعد از سلام و احوالپرسی، رو به او کردم و گفتم: «حاجی! راستش خبری میخواهم بهتان بدهم، بچهها از آن جلو جلوها خبر آوردند که پسرت مجروح شده، حالش الحمدلله خوب است و زیاد جای نگرانی نیست.»
وی ادامه میدهد: تا به پیرمرد گفتم پسرت مجروح شده، یک قدم جلوتر آمد، تا حدی که تنها به اندازه یک بینی از هم فاصله داشتیم، تمام قد، جلوی روم ایستاد و یک زیرگوشی آبدار و جانانه نثار صورتم کرد، بعد هم با عصبانیت هرچه تمام گفت: «بچه من مجروح شده؟» ضربه سیلیاش آنقدر محکم بود که نزدیک بود بیفتم زمین، اصلاً انتظارش را نداشتم، آنهم جلوی روی بچهها، من هم که دیگر کنترل خودم را از دست داده بودم، آرام دستی به صورتم که مطمئناً سرخ شده بود، کشیدم و با قاطعیت رو به او گفتم: «حالا که اینطوری شد، بگذار راستش را بهتان بگویم، آقازاده جنابعالی شهید شدند، نه مجروح، ما را باش که نخواستیم ناراحتتان کنیم.»
* فارس
وی میافزاید: بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن، قرعه بهنام من افتاد، باید یک جورایی زمینهسازی میکردم، پیِ این بودم از کجا شروع کنم که پدر بیچاره از خبر شهادت جگرگوشهاش پس نیفتد، طبق معمولِ این شرایط، تنها چیزی که به یاری آدم میآید، «دروغ مصلحتی» است.
پادیاب خاطرنشان میکند: چشم دوخته بودم به این طرف و آن طرف که پدر شهید را ببینم، پدر بیچاره داشت از مسیری رد میشد، جلویش سبز شدم، بعد از سلام و احوالپرسی، رو به او کردم و گفتم: «حاجی! راستش خبری میخواهم بهتان بدهم، بچهها از آن جلو جلوها خبر آوردند که پسرت مجروح شده، حالش الحمدلله خوب است و زیاد جای نگرانی نیست.»
وی ادامه میدهد: تا به پیرمرد گفتم پسرت مجروح شده، یک قدم جلوتر آمد، تا حدی که تنها به اندازه یک بینی از هم فاصله داشتیم، تمام قد، جلوی روم ایستاد و یک زیرگوشی آبدار و جانانه نثار صورتم کرد، بعد هم با عصبانیت هرچه تمام گفت: «بچه من مجروح شده؟» ضربه سیلیاش آنقدر محکم بود که نزدیک بود بیفتم زمین، اصلاً انتظارش را نداشتم، آنهم جلوی روی بچهها، من هم که دیگر کنترل خودم را از دست داده بودم، آرام دستی به صورتم که مطمئناً سرخ شده بود، کشیدم و با قاطعیت رو به او گفتم: «حالا که اینطوری شد، بگذار راستش را بهتان بگویم، آقازاده جنابعالی شهید شدند، نه مجروح، ما را باش که نخواستیم ناراحتتان کنیم.»
* فارس