http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/30624
شناسه خبر: 30624
۱۳۹۴-۴-۲۷ ۰۷:۴۴
آيههايسرخ
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">عبداللهي- آيه هاي سرخ نازل شد تا خون هايي نذر آسمان شود و قرآن بشارت دادشان که «عند ربهم يرزقون» و چه زيبا قرآن در مسير زندگي و جهادشان جاخوش کرده بود... در اين مجال با ذکرچند خاطره ، سبک زندگي شخصي و جهادي شهدا را در آيينه قرآن و آيات نوراني اش مرور مي کنيم. زندگي و جهادي که به پهناي آسمان رنگ عشق و خون دارد...</span></div>
تا شهدا: خون روي صورتم پاشيدند...روزچهارم عمليات آزادسازي مهران بود.برادري را ديدم که از بالاي کوه با لباس خونين پايين مي آمد. پرسيدم چرا لباست خوني است؟ گفت: برادر قدوسي وسط ارتفاع داخل سنگر انفرادي درحال خواندن قرآن بود من هم کناراو نشسته بودم. ناگهان خمپاره اي آمد. من سرم را پايين آوردم و بعد انگار ظرف خوني را روي صورتم پاشيدند...
شديد مجروح شده بود اما در همان حال هنوز لبهايش به هم مي خورد و قرآن تلاوت مي کرد. قرآن در دستهايش بود وخون بدنش روي آن ريخته بود. (راوي: سيدباقراسلامي خواه همرزم شهيد قدوسي)
هديه قرآنيوقتي پسرم رسول متولد شد براي ديدن من که به بيمارستان آمد ، يک قرآن هديه آورد ، ميگفت: هر چه فکر کردم چه هديه با ارزشي برايت بياورم تا نهايت تشکر را کرده باشم چيزي بهتر از قرآن پيدا نکردم .
«وَهَذَا کِتابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُواْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (واين (قرآن) کتابى است مبارک که آن را نازل کرديم. پس آن را پيروى نموده و تقوا پيشه کنيد، باشد که مورد رحمت قرار گيريد).
( راوي: همسرشهيدعلي عاصمي)
هر صبح با قرآنقرآن زياد مي خواند به ما هم توصيه مي کرد.گاهي بعد از نماز و قرآن به سرکار مي رفت و حتي کم بودن زمان براي صرف صبحانه برايش مهم نبود اما قرآن خواندن برايش اولويت داشت. يک بارگفتم: خب قرآن راوقت ديگر بخوان تا به صبحانه برسي. گفت: قرآن صبح لذت دارد. خوب است روز را با قرآن شروع کنيم.
( راوي: همسرشهيدعلي عاصمي)
قرآن در تمام لحظه هازودتر از من به خانه آمده وچون کليد نداشت درکوچه به انتظارم نشسته بود، از دور او را ديدم که پشت درحياط منتظراست وکتابي را در دست دارد و مطالعه مي کند، جلوتر که آمدم متوجه شدم قرآن کوچکش را در دست گرفته و مشغول قرائت قرآن است. او حتي در کوچه هم وقتش را تلف نمي کرد. (راوي: همسرشهيد محمدرضا نظافت)
امدادهاي غيبيدر نزديکي شهر پنجوين محاصره شده بوديم. اميد بچه ها قطع شده بود.آرم سپاه را از روي سينه مي کندند و هرچيزديگري را که نشانه سپاه محسوب مي شد ازخود دور مي کردند. براي اينکه اگرگير افتادند معلوم نشودکه پاسدار هستند. شنيده بوديم که رفتار عراقي ها با پاسداران وحشتناک است. جواد که سعي مي کرد آرامش خود را حفظ کند و به بچه ها اميد بدهد مي گفت: هروقت با چنين مشکلي برخورد کرديد آيه «وَجَعَلنا مِن بَينِ اَيديهِم سَدَّا وَ مِن خَلفِهِم سَدَّا فَاَغشَينهُم فَهُم لايُبصِرونَ» را بخوانيد. آن وقت خدا بين ما و دشمن سدي قرار مي دهد که شکستني نيست. همين طور هم شد. به لطف خدا و درايت جواد بسياري از بچه ها نجات پيدا کردند
(راوي: عباس لامعي همرزم شهيدآخوندي)
پيمان شفاعت شهيدان تخريب لشکر 5 نصرشفاعت نامه شهداي تخريب لشکر 5 نصر اين بود:
بسمه تعالي/به نام کسي که قلوب مسلمين را به يکديگر نزديک مي کند/ با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتاب هايش و رسولانش و پيامبرانش و امامان معصوم عليه السلام، بر اين که اگر من از اهل بهشت و مشمول شفاعت بوده باشم و رخصت يافتم که داخل بهشت و جنت شوم داخل آن نروم مگر اين که تو با من باشي. ساقط کردم از تو جمع حقوق برادري را غير از شفاعت و دعا و زيارت.
و اين حرف دل چه زيبا مصداق اين آيه آسماني بود که: مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا الله عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضي نَحبَه وَ مِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبديلاً . (در ميان مومنان مرداني هستند که بر سر عهدي که با خدا بسته اند صادقانه ايستاده اند، بعضي پيمان خود را به آخر رسانده اند و شربت شهادت نوشيده اند و بعضي ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديل در عهد و پيمان خداوند نداده اند).
به خدا مي سپارمشان ...آخرين باري که به خانه ما آمد شب را همين جا خوابيد، صبح بيدار شد، ديدم خيلي سرحال و خوشحال است. گفتم: چي شده محمد جان خيلي خوشحالي؟ گفت: مادرجان ديشب خواب دوستان شهيدم را ديدم، هر پنج شش نفرشان بودند. آنها جلو مي رفتند و من دنبالشان مي دويدم، يکي از دوستانم گفت: محمد حالا ندو به ما نمي رسي، اما تا 5، 6 روز ديگر به ما ملحق مي شوي و تو هم مي آيي اينجا گفتم: مادرجان به زن و بچه ات رحمت بيايد، جواب داد: آنها را به خدا سپردم. بالاتر از خدا هم کسي هست؟ (نقل از مادر شهيد گل محمد غزنوي)
و به يادم مي آورد اين آيه را:«انَّ الله اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِ الله فَيَقْتُلُونَ و َيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَيةِ وَالْإِنجِيلِ وَالقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ الله فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِکُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». (همانا خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را به بهاى بهشت خريده است. آنان در راه خدا مىجنگند تا بکشند يا کشته شوند. (وفاى به اين) وعده حقّ که در تورات و انجيل و قرآن آمده بر عهده خداست و چه کسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟ پس مژده باد شما را بر اين معاملهاى که به وسيله آن (با خدا) بيعت کرديد و اين همان رستگارى بزرگ است).
فرشتگان خدا همراه شما هستندسردارشهيد ولي ا... چراغچي هم در يکي از سخنراني هايش گفته بود: «شما حرکت کنيد، نيروهاي غيبي بدر و فرشتگان نشان دار خدا به مدد شما مي آيند. امروز امام عصر(عج) بر اعمال ما نظارت مي کند. مبادا کوتاهي کنيد و او را برنجانيد. بايد همه شما و ما به ديدار او نايل شويم و فرمانش را بشنويم. امروز ما در مسير فرشتگاني که در پيشاپيش ما به دشمن مي تازند مي رويم.»
که تداعي گر اين آيه آسماني است: «بَلَى إِنْ تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوکُم مِّنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ ألَفٍ مِنَ الْمَلَئِکَةِ مُسَوِّمِينَ» «البته اگر صبر و مقاومت کنيد و پرهيزگارى نماييد (گرچه) دشمنان با خشم و خروش بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته مخصوص مدد مى رساند».
من فقط چند تا فشنگ داشتمدعا خواندن هم برايشان شور و حال عجيبي داشت. حجت الاسلام قاسمي همرزم سردار شهيد برونسي از اين شور و حال هاي شهيدان نقل مي کند: گردان در محاصره دشمن قرار گرفته بود و مهماتمان رو به اتمام. خود من فقط چند تا فشنگ داشتم. عده اي از بچه ها شهيد و مجروح شده بودند، بعضي از بچه ها روحيه خود را از دست داده بودند، شهيد برونسي مرتب مي گفت «ما ائمه معصومين را داريم». بعد گفت: بياييد شروع کنيم دعاي «کاشف الکرب» را بخوانيم. هر کدام از بچه ها سيصد بار دعا را خواندند، بعد از اتمام دعا توفان بزرگي شروع شد و گرد و خاک بلند شد، دشمن بر اثر همان توفان شديد عقب نشيني کرد و ما نجات پيدا کرديم.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً». (اى کسانى که ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آن گاه که (دشمنان شما در قالب) لشکريانى به سراغتان آمدند، ولى ما (براى دفاع از شما) تند بادى (سخت) و لشکريانى که آنها را نمى ديديد برآنان فرستاديم، (و بدين وسيله دشمنان را قلع و قمع کرديم)، و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بيناست).
صدقه اجبارياز دروغ و غيبت به شدت بدش مي آمد، صندوقي درست کرده و در خانه گذاشت که هرکس دروغ مي گفت يا غيبت مي کرد بايد مقداري پول جريمه در صندوق مي انداخت آن پول هم صرف کمک در جبهه مي شد. اين باعث شده بودکه همه ناخود آگاه از اين گناه دوري کنيم.
(راوي: همسرشهيدکلاته سيفري)
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا». (به راستى رستگار شد، آن کس که نفس خود را تزکيه کرد).
تربيت فرزندپدرم مرا روي زانوانش مي نشاند و سوره حمد را به من ياد مي داد.خيلي کوچک بودم که آن را ياد گرفتم. اکنون سال ها از آن زمان مي گذرد، ولي هنوزکه هنوز است هر وقت سوره حمد را مي خوانم ياد پدر در دلم زنده مي شود. (راوي فرزندشهيدمحمدطاهري)
در عمليات بيت المقدس، تيپ 21 امام رضا عليه السلام تقريباً شهيد زياد داده بود، پس از عمليات در کاترپيلار اهواز مستقر بوديم که يک بسيجي جلو آمد ، از آن بسيجي هايي بود که شهادت آن همه بچه ها دلش را سوزانده بود و فکر مي کرد که شهادت بچه ها بر اثر سوء مديريت فرماندهي بوده است. اين بسيجي آمد و يک سيلي محکم به صورت حاج ولي ا... چراغچي زد، حاج ولي ا... چشمهايش را بست و صورتش را گرفت و به آن بسيجي گفت: «تو حق داري، تو راست مي گويي» بعد رو به ما کرد و گفت : «چقدر شيرين است که آدم به تکليفش عمل کند، سيلي هم بخورد»
«وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا لَا نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَّحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَى». (وخانوادهات را به نماز فرمان ده و بر آن پايدار باش. ما از تو روزى نمىخواهيم، (بلکه) ما تو را روزى مىدهيم، و سرانجامِ (نيکو) براى (اهل) تقوا است)
با صداي بلند شروع به قرآن خواندن کردمحمود باقرزاده همرزم شهيد چراغچي، خاطره اي ديگر از آن شهيد را چنين بازگو مي کند: نمي دانم چه حادثه اي پيش آمده بود که او سخت ناراحت شده بود. براي اولين بار ناراحتي را درچهره اش ديدم. بي اعتنا به چند نفري که آنجا بوديم، قرآن را برداشت و با صداي بلند شروع به خواندن کرد. صدايش بس دلنشين و جذاب بود. درحين خواندن اشک مي ريخت.گاهي صداي قرآنش راهق هق گريه بند مي آورد. يکي دو صفحه خواند و قرآن رابست وکنارگذاشت. انگار همه چيز تمام شد .دوباره لبخند برلبانش نشست. بلند شد. صورت افراد را بوسيد و به کارش مشغول شد.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّلِمِينَ إِلَّا خَسَاراً». (و آنچه از قرآن فرو مىفرستيم، مايه شفا(ى دل) و رحمتى براى مؤمنان است و ستمگران را جز خسران نمىافزايد.)
ذکر خدا مي گفت و لبخند مي زد....از بچه هاي گروه تخريب بود و نوزده سال داشت. داخل ميدان در اثر انفجار پايش قطع شده و شب تا صبح وسط ميدان مين مانده بود تصادفي او را ديدم با شتاب به طرفش رفتم تا کمکش کنم. فرياد زد:« جلو نيا اينجا پر از مين است» و بعد با لبخندي گفت نگران نباش من حالم خوب است.نگاهي به پاي قطع شده اش که در چند قدمي او افتاده بود کردم. بالاخره معبري بازکردم و به کمکش رفتم. دستش را دور گردنم انداخته بودم او را به خارج از ميدان مين مي بردم، زمزمه اي گنگ با خودش داشت. مناجات مي کرد و مي گفت: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب... . (راوي: شهيد رمضانعلي عامل)
شديد مجروح شده بود اما در همان حال هنوز لبهايش به هم مي خورد و قرآن تلاوت مي کرد. قرآن در دستهايش بود وخون بدنش روي آن ريخته بود. (راوي: سيدباقراسلامي خواه همرزم شهيد قدوسي)
هديه قرآنيوقتي پسرم رسول متولد شد براي ديدن من که به بيمارستان آمد ، يک قرآن هديه آورد ، ميگفت: هر چه فکر کردم چه هديه با ارزشي برايت بياورم تا نهايت تشکر را کرده باشم چيزي بهتر از قرآن پيدا نکردم .
«وَهَذَا کِتابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُواْ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (واين (قرآن) کتابى است مبارک که آن را نازل کرديم. پس آن را پيروى نموده و تقوا پيشه کنيد، باشد که مورد رحمت قرار گيريد).
( راوي: همسرشهيدعلي عاصمي)
هر صبح با قرآنقرآن زياد مي خواند به ما هم توصيه مي کرد.گاهي بعد از نماز و قرآن به سرکار مي رفت و حتي کم بودن زمان براي صرف صبحانه برايش مهم نبود اما قرآن خواندن برايش اولويت داشت. يک بارگفتم: خب قرآن راوقت ديگر بخوان تا به صبحانه برسي. گفت: قرآن صبح لذت دارد. خوب است روز را با قرآن شروع کنيم.
( راوي: همسرشهيدعلي عاصمي)
قرآن در تمام لحظه هازودتر از من به خانه آمده وچون کليد نداشت درکوچه به انتظارم نشسته بود، از دور او را ديدم که پشت درحياط منتظراست وکتابي را در دست دارد و مطالعه مي کند، جلوتر که آمدم متوجه شدم قرآن کوچکش را در دست گرفته و مشغول قرائت قرآن است. او حتي در کوچه هم وقتش را تلف نمي کرد. (راوي: همسرشهيد محمدرضا نظافت)
امدادهاي غيبيدر نزديکي شهر پنجوين محاصره شده بوديم. اميد بچه ها قطع شده بود.آرم سپاه را از روي سينه مي کندند و هرچيزديگري را که نشانه سپاه محسوب مي شد ازخود دور مي کردند. براي اينکه اگرگير افتادند معلوم نشودکه پاسدار هستند. شنيده بوديم که رفتار عراقي ها با پاسداران وحشتناک است. جواد که سعي مي کرد آرامش خود را حفظ کند و به بچه ها اميد بدهد مي گفت: هروقت با چنين مشکلي برخورد کرديد آيه «وَجَعَلنا مِن بَينِ اَيديهِم سَدَّا وَ مِن خَلفِهِم سَدَّا فَاَغشَينهُم فَهُم لايُبصِرونَ» را بخوانيد. آن وقت خدا بين ما و دشمن سدي قرار مي دهد که شکستني نيست. همين طور هم شد. به لطف خدا و درايت جواد بسياري از بچه ها نجات پيدا کردند
(راوي: عباس لامعي همرزم شهيدآخوندي)
پيمان شفاعت شهيدان تخريب لشکر 5 نصرشفاعت نامه شهداي تخريب لشکر 5 نصر اين بود:
بسمه تعالي/به نام کسي که قلوب مسلمين را به يکديگر نزديک مي کند/ با تو برادر شدم در راه خدا و صفا کردم با تو در راه خدا و عهد کردم با خدا و فرشتگانش و کتاب هايش و رسولانش و پيامبرانش و امامان معصوم عليه السلام، بر اين که اگر من از اهل بهشت و مشمول شفاعت بوده باشم و رخصت يافتم که داخل بهشت و جنت شوم داخل آن نروم مگر اين که تو با من باشي. ساقط کردم از تو جمع حقوق برادري را غير از شفاعت و دعا و زيارت.
و اين حرف دل چه زيبا مصداق اين آيه آسماني بود که: مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا الله عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضي نَحبَه وَ مِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبديلاً . (در ميان مومنان مرداني هستند که بر سر عهدي که با خدا بسته اند صادقانه ايستاده اند، بعضي پيمان خود را به آخر رسانده اند و شربت شهادت نوشيده اند و بعضي ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديل در عهد و پيمان خداوند نداده اند).
به خدا مي سپارمشان ...آخرين باري که به خانه ما آمد شب را همين جا خوابيد، صبح بيدار شد، ديدم خيلي سرحال و خوشحال است. گفتم: چي شده محمد جان خيلي خوشحالي؟ گفت: مادرجان ديشب خواب دوستان شهيدم را ديدم، هر پنج شش نفرشان بودند. آنها جلو مي رفتند و من دنبالشان مي دويدم، يکي از دوستانم گفت: محمد حالا ندو به ما نمي رسي، اما تا 5، 6 روز ديگر به ما ملحق مي شوي و تو هم مي آيي اينجا گفتم: مادرجان به زن و بچه ات رحمت بيايد، جواب داد: آنها را به خدا سپردم. بالاتر از خدا هم کسي هست؟ (نقل از مادر شهيد گل محمد غزنوي)
و به يادم مي آورد اين آيه را:«انَّ الله اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِ الله فَيَقْتُلُونَ و َيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَيةِ وَالْإِنجِيلِ وَالقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ الله فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِکُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». (همانا خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را به بهاى بهشت خريده است. آنان در راه خدا مىجنگند تا بکشند يا کشته شوند. (وفاى به اين) وعده حقّ که در تورات و انجيل و قرآن آمده بر عهده خداست و چه کسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟ پس مژده باد شما را بر اين معاملهاى که به وسيله آن (با خدا) بيعت کرديد و اين همان رستگارى بزرگ است).
فرشتگان خدا همراه شما هستندسردارشهيد ولي ا... چراغچي هم در يکي از سخنراني هايش گفته بود: «شما حرکت کنيد، نيروهاي غيبي بدر و فرشتگان نشان دار خدا به مدد شما مي آيند. امروز امام عصر(عج) بر اعمال ما نظارت مي کند. مبادا کوتاهي کنيد و او را برنجانيد. بايد همه شما و ما به ديدار او نايل شويم و فرمانش را بشنويم. امروز ما در مسير فرشتگاني که در پيشاپيش ما به دشمن مي تازند مي رويم.»
که تداعي گر اين آيه آسماني است: «بَلَى إِنْ تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوکُم مِّنْ فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ ألَفٍ مِنَ الْمَلَئِکَةِ مُسَوِّمِينَ» «البته اگر صبر و مقاومت کنيد و پرهيزگارى نماييد (گرچه) دشمنان با خشم و خروش بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته مخصوص مدد مى رساند».
من فقط چند تا فشنگ داشتمدعا خواندن هم برايشان شور و حال عجيبي داشت. حجت الاسلام قاسمي همرزم سردار شهيد برونسي از اين شور و حال هاي شهيدان نقل مي کند: گردان در محاصره دشمن قرار گرفته بود و مهماتمان رو به اتمام. خود من فقط چند تا فشنگ داشتم. عده اي از بچه ها شهيد و مجروح شده بودند، بعضي از بچه ها روحيه خود را از دست داده بودند، شهيد برونسي مرتب مي گفت «ما ائمه معصومين را داريم». بعد گفت: بياييد شروع کنيم دعاي «کاشف الکرب» را بخوانيم. هر کدام از بچه ها سيصد بار دعا را خواندند، بعد از اتمام دعا توفان بزرگي شروع شد و گرد و خاک بلند شد، دشمن بر اثر همان توفان شديد عقب نشيني کرد و ما نجات پيدا کرديم.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ جَاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَ کَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً». (اى کسانى که ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آن گاه که (دشمنان شما در قالب) لشکريانى به سراغتان آمدند، ولى ما (براى دفاع از شما) تند بادى (سخت) و لشکريانى که آنها را نمى ديديد برآنان فرستاديم، (و بدين وسيله دشمنان را قلع و قمع کرديم)، و خداوند به آنچه انجام مىدهيد بيناست).
صدقه اجبارياز دروغ و غيبت به شدت بدش مي آمد، صندوقي درست کرده و در خانه گذاشت که هرکس دروغ مي گفت يا غيبت مي کرد بايد مقداري پول جريمه در صندوق مي انداخت آن پول هم صرف کمک در جبهه مي شد. اين باعث شده بودکه همه ناخود آگاه از اين گناه دوري کنيم.
(راوي: همسرشهيدکلاته سيفري)
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا». (به راستى رستگار شد، آن کس که نفس خود را تزکيه کرد).
تربيت فرزندپدرم مرا روي زانوانش مي نشاند و سوره حمد را به من ياد مي داد.خيلي کوچک بودم که آن را ياد گرفتم. اکنون سال ها از آن زمان مي گذرد، ولي هنوزکه هنوز است هر وقت سوره حمد را مي خوانم ياد پدر در دلم زنده مي شود. (راوي فرزندشهيدمحمدطاهري)
در عمليات بيت المقدس، تيپ 21 امام رضا عليه السلام تقريباً شهيد زياد داده بود، پس از عمليات در کاترپيلار اهواز مستقر بوديم که يک بسيجي جلو آمد ، از آن بسيجي هايي بود که شهادت آن همه بچه ها دلش را سوزانده بود و فکر مي کرد که شهادت بچه ها بر اثر سوء مديريت فرماندهي بوده است. اين بسيجي آمد و يک سيلي محکم به صورت حاج ولي ا... چراغچي زد، حاج ولي ا... چشمهايش را بست و صورتش را گرفت و به آن بسيجي گفت: «تو حق داري، تو راست مي گويي» بعد رو به ما کرد و گفت : «چقدر شيرين است که آدم به تکليفش عمل کند، سيلي هم بخورد»
«وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا لَا نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَّحْنُ نَرْزُقُکَ وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَى». (وخانوادهات را به نماز فرمان ده و بر آن پايدار باش. ما از تو روزى نمىخواهيم، (بلکه) ما تو را روزى مىدهيم، و سرانجامِ (نيکو) براى (اهل) تقوا است)
با صداي بلند شروع به قرآن خواندن کردمحمود باقرزاده همرزم شهيد چراغچي، خاطره اي ديگر از آن شهيد را چنين بازگو مي کند: نمي دانم چه حادثه اي پيش آمده بود که او سخت ناراحت شده بود. براي اولين بار ناراحتي را درچهره اش ديدم. بي اعتنا به چند نفري که آنجا بوديم، قرآن را برداشت و با صداي بلند شروع به خواندن کرد. صدايش بس دلنشين و جذاب بود. درحين خواندن اشک مي ريخت.گاهي صداي قرآنش راهق هق گريه بند مي آورد. يکي دو صفحه خواند و قرآن رابست وکنارگذاشت. انگار همه چيز تمام شد .دوباره لبخند برلبانش نشست. بلند شد. صورت افراد را بوسيد و به کارش مشغول شد.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّلِمِينَ إِلَّا خَسَاراً». (و آنچه از قرآن فرو مىفرستيم، مايه شفا(ى دل) و رحمتى براى مؤمنان است و ستمگران را جز خسران نمىافزايد.)
ذکر خدا مي گفت و لبخند مي زد....از بچه هاي گروه تخريب بود و نوزده سال داشت. داخل ميدان در اثر انفجار پايش قطع شده و شب تا صبح وسط ميدان مين مانده بود تصادفي او را ديدم با شتاب به طرفش رفتم تا کمکش کنم. فرياد زد:« جلو نيا اينجا پر از مين است» و بعد با لبخندي گفت نگران نباش من حالم خوب است.نگاهي به پاي قطع شده اش که در چند قدمي او افتاده بود کردم. بالاخره معبري بازکردم و به کمکش رفتم. دستش را دور گردنم انداخته بودم او را به خارج از ميدان مين مي بردم، زمزمه اي گنگ با خودش داشت. مناجات مي کرد و مي گفت: الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب... . (راوي: شهيد رمضانعلي عامل)