http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/30581

شناسه خبر: 30581
۱۳۹۴-۴-۲۳ ۱۲:۰۳

کبرا / روایتی از مرتضی سلطانی

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">او آنقدر به خلبانی و به خصوص بالگرد کبرا علاقه داشت که سفارش ساختن طرحی از این بالگرد را به صورت پلاک به یک زرگر داده بود وآن زرگر هم به صورت ماهرانه ای آن پلاک را که یک روی آن بالگرد کبرا و روی دیگرش شمایل مولا علی (ع) بود، برایش ساخته بود. آن پلاک همیشه به گردن علی بود و هیچ وقت از خودش جدا نمی کرد.</span></div>
به گزارش تا شهدا؛ شهید علی نصیری رستمی، از خلبان های بالگرد جنگنده کبرا بود. او آنقدر به خلبانی و به خصوص بالگرد کبرا علاقه داشت که سفارش ساختن طرحی از این بالگرد را به صورت پلاک به یک زرگر داده بود وآن زرگر هم به صورت ماهرانه ای آن پلاک را که یک روی آن بالگرد کبرا و روی دیگرش شمایل مولا علی (ع) بود، برایش ساخته بود. آن پلاک همیشه به گردن علی بود و هیچ وقت از خودش جدا نمی کرد.در مأموریت های جنگی هم همیشه قبل از پرواز آن را می بوسید وبه پرواز می رفت. علی نصیری بیشترین دلبستگی اش به مادر پیرش بود مادری که تمام زندگی و روح و روانش بود و یک آن اسمش از زبانش نمی افتاد. مادر برای علی پدر هم بود چرا که از یک ماهگی اورا با رنج و مشقت بزرگ کرده و به خلبانی رسانده بود. علی به همراه 103 نفر دیگر در هوانیروز استخدام شده بود که خیلی از آنها در جنگ شهید شدند. علی تنها آرزویش سلامتی مادر بود ومادر تنها آرزویش این بود که علی همیشه در کنارش باشد. و وقتی علی شهید شد، هیچ گونه تقاضایی از همسر و مال ومنال علی نداشت، مگر آن پلاک گردن آویز که همیشه به گردن علی بود. مادر می گفت: ( فقط آن گردن بند را به من بدهید که بوی وجود و گوشت و خون علی را احساس و لمس کنم) علی که شهید شد، مادر هم طاقت دوری او را تحمل نکرد و به فاصله یک ماه پس از شهادت علی رخت از دنیا بربست. بنا به خواسته اش او را در کنار علی دفن کردند.
در روزهایی که علی هنوز شهید نشده بود و در مأموریت بود به دیدار مادر می رفتیم، سفارش علی بود که به او سر بزنیم. مادر با دیدن ما خوشحال می شد و با تمام وجود از ما استقبال می کرد . اطرافش می نشستیم و برایمان از علی می گفت. وقتی ما از علی حرف می زدیم خیلی خوشحال می شد و سلامش را به فرسنگ ها راه دور در دل آسمان برایش می بردیم. یک روز با چند نفر از دوستان اطرافش نشسته بودیم ، صدای قارقار کلاغی از روی دیوار حیاط به گوش رسید. مادر با شنیدن صدای کلاغ، چشم از پشت شیشه پنجره به کلاغ که رو به اطاق قار قار می کرد، دوخت، و با خنده و شادی گفت: «خوش خبر باشی آقا کلاغه»و با خوشحالی رو به ما کرد و گفت :«علی ام امروز می آید» 
و علی هم عصر همان روز ار مأموریت بازگشت. وقتی موضوع را به علی گفتیم، سری تکان داد وگفت: «بار اول نیست، هر وقت که از مأموریت باز می گردم، اولین حرفش این است که کلاغ خبر آمدنت را آورد.»
55 روز از جنگ گذشته بود که خبر شهادت علی را آوردند. وقتی به مادر خبر دادیم، با گوشه چارقد اشک هایش را پاک کرد و با گریه گفت: «به خدا دیروز کلاغه رو دیوار نشست و قار زد اما مثل همیشه نبود و دلم آشوب شد. یک جوری قار می زد که بوی جدایی داشت!»
______________