http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/30513

شناسه خبر: 30513
۱۳۹۴-۴-۲۱ ۱۶:۰۳

رتیل/ روایتی از حسن منصور خانی

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">عملیات سنگین و الفجر 8 باعث شد سه شبانه روز خواب به چشم دسته ما نرود. گذشته از زخمی های خودمان، باید به مجروحان اسیر عراقی هم می رسیدیم. بعد از سه شبانه روز که بندر فاو به دست نیرو های ایرانی تصرف شد، دسته دیگری جانشین ما شد و اجازه دادند که استراحت کوتاهی داشته باشیم.&nbsp;</span></div>
تا شهدا؛ در عملیات والفجر 8، به صورت داوطلب بسیجی در بندر فاو عراق بودم. عملیات بسیار سنگینی بود که به وسیله ارتش و سپاه، و به خصوص هوا نیروز انجام شد. و به جرأت می گویم اگر هوا نیروز و بالگرد هایش نبود، تصرف بندر فاو امکانپذیر نمی شد. آن ها بودند که همه جا به داد ما می رسیدند. هم می جنگیدند، هم زخمی و کشته ها را به عقب می بردند و هم نیرو ها را  جابه جا می کردند. هیچ وقت اولین باری که داخل بالگرد نشستم و پرواز کردم، یادم نمی رود.عملیات سنگین و الفجر 8 باعث شد سه شبانه روز خواب به چشم دسته ما نرود. گذشته از زخمی های خودمان، باید به مجروحان اسیر عراقی هم می رسیدیم. بعد از سه شبانه روز که بندر فاو به دست نیرو های ایرانی تصرف شد، دسته دیگری جانشین ما شد و اجازه دادند که استراحت کوتاهی داشته باشیم. فقط دنبال یک محل دنج می گشتیم که یک ساعت بخوابیم تا از پا نیفتیم. هر کدام از بچه ها به طرفی رفتند و من داخل یکی از سنگر ها که اطراف دریاچه نمک قرار داشت شدم.. انقدر خسته بودم که مثل نعش افتادم و فقط یادم هست که دشداشه ای را به گردنم بسته بودم، به خاطر پشه روی سر و گردنم کشیدم و خوابیدم . در عالم خواب و بیدار بودم که با صدای انفجاری از خواب پریدم اما اهمیت ندادم و دوباره پلک هایم سنگین شد. هنوز چند ثانیه از انفجار اول نگذشته بود که انفجار دوم هم رخ داد و شدت آن به حدی بود که سنگر مثل گهواره لرزید. باز هم اهمیت ندادم و سعی کردم بخوابم که سومی هم از راه رسید. انفجار سوم چنان شدید بود که سنگر تکان خورد و مقداری از سقف ریخت آنقدر مست خواب بودم که فقط چشمانم را در زیر آن پارچه باز می کردم تا ببینم نکند سقف روی سرم خراب شود. همان طور که چشمانم باز بود، از سوراخ کوچک دشداشه که مقابل یک چشمم بود به سقف سنگر نگاه کردم که یکباره خواب از سرم پرید . دشداشه را سریع از روی صورتم کنار زدم. نه ، اشتباه نمی دیدم. سقف سنگر پوشیده از جانورهای سیاهی به اندازه یک بند انگشت و بزرگتر بود که در هم می لولیدند. اول خیال کردم خفاش هستند و به سقف چسبیده اند.نیم خیز نشستم تا بهتر ببینم که اینبار دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. آن جانورها رتیل های سیاه ریز و درشتی بودند که به سقف چسبیده بودند و در هم می لولیدند. چنان وحشت سراپایم را گرفت که نفهمیدم چطور از سنگر فرار کردم. هراسان که بیرون آمدم، دو سه نفر از نیروها فکر کردند نیروی دشمن داخل سنگر مخفی شده است. می خواستند دست به اسلحه ببرند که ماجرای رتیل ها را برای آنها تعریف کردم. آنها هم آمدند و از همان جلوی در نگاه کردند. متعجب مانده بودند که من چطور حدود یک ساعت داخل آن سنگر خوابیده بودم. ضامن یک نارنجک را کشیدم و داخل سنگر انداختیم و آنها را به هوا فرستادیم.
روایتی از حسن منصور خانی