http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/30123

شناسه خبر: 30123
۱۳۹۴-۴-۸ ۱۵:۰۳

ماجراي نبش قبر شهيد بهنام محمدي و جسدي که پس از ۳۱ سال سالم بود!

<div style="text-align: justify;">روايت سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس، بهنام محمدي نوجوان ۱۳ ساله زبر و زرنگي بود که به او تعليمات لازم را جهت کسب اطلاعات از دشمن داده بودم، و به‌عنوان اطلاعات‌چي در خدمتم بود.</div><div style="text-align: justify;"><br></div>
تا شهدا - روايت سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس، بهنام محمدي نوجوان ۱۳ ساله زبر و زرنگي بود که به او تعليمات لازم را جهت کسب اطلاعات از دشمن داده بودم، و به‌عنوان اطلاعات‌چي در خدمتم بود.
يک روز به بهنام گفتم «برو پيش عراقي‌ها و بگو صدام کِي به خرمشهر مي‌آيد؟ مادرم يک گوسفند نذر کرده که هر وقت صدام آمد زير پايش قرباني کند؛ آنوقت آن‌ها ديگر با تو کاري نخواهند داشت. بعد به آنها بگو که تعداد زيادي تانک از فلان مسير در حال حرکتند و دارند به سمت شما مي‌آيند»؛ مي‌خواستم با استفاده از اين ترفند جلوي پيشروي دشمن گرفته شود، تا نيروي کمکي برسد؛ که البته جلوي پيشروي دشمن گرفته شد، اما نيروي کمکي هيچ وقت نرسيد.
همچنين در برخي اوقات که درگير جنگ و دفاع بوديم، بهنام محمدي را مي‌ديدم که دوان دوان جلو آمده و اطلاعاتي از آرايش نظامي دشمن به ما مي‌داد، يا مثلا مي‌گفت «تيمسار! به جان مادرم از فلان کوچه پنج تانک دارند به طرف ما مي‌آيند»؛ که من فورا آرپي جي زن ها را به آن محور مي‌فرستادم. خدا رحمتش کند.   
* شجاعت بهنام در تعويض پرچم‌ها   يک روز بهنام وقتي که پرچم عراق را بالاي يکي از ساختمان‌هاي بلند خرمشهر مي‌بيند، به‌طور نامحسوسي خود را به ساختمان رسانده و به دور از چشم بعثي‌ها پرچم ايران را جايگزين پرچم عراق مي‌کند؛ واقعا ديدن پرچم ايران بر فراز آن قسمت اشغال شده‌ خرمشهر روحيه مضاعفي را در بچه‌ها ايجاد کرده بود، و جالب‌تر اينکه عراقي‌ها  تا ۱۸ آبان متوجه اين موضوع نشده بودند.
بهنام بعد از تعويض پرچم نزد ما آمده بود؛ دست او هنگام تعويض پرچم به دليل ضخامت طناب، و سرعتي که در پايين کشيدن پرچم عراق و بالا بردن پرچم کشورمان داشت، مجروح شده بود.
به گروهبان مقدم گفتم باند بياورد و دست بهنام را پانسمان کند، مقدم باند را از کوله‌اش بيرون آورد، اما بهنام اجازه پانسمان دستش را نمي‌داد و با دويدن به دور من، مقدم را به دنبال خود مي‌کشاند؛ به بهنام گفتم «چرا نمي‌ايستي؟! مي‌خواهد پانسمانت کند تا زخمت چرک نکند»؛ بهنام رو کرد به من و گفت «باند را بگذاريد براي سربازاني که مادر ندارند و تير مي‌خورند.»
هرچه سعي کرديم اين نوجوان ۱۳ ساله اجازه نداد دستش را ببنديم؛ او يک مشت خاک روي دستش ريخت و رفت.   
* چگونگي شهادت نوجوان دلاور   حدود ساعت ۹ صبح روز ۲۴ مهر، بهنام در «بازار نقدي» مورد اصابت ترکش «خمسه خمسه» قرار گرفت، و در پياده‌رو به زمين افتاد؛ سپس تانک از روي زانوانش عبور کرد، که در اثر آن پايش از زانو به پايين قطع شد، و ايشان به اين ترتيب به شهادت رسيد. مادر شهيد محمدي مي‌گفت که بهنام هر شب به خوابش مي‌آيد و مي‌گويد «من از دوستانم جا ماندم، مرا به مسجد سليمان ببريد»؛ به اصرار مادر شهيد، ايشان را سال ۹۰ نبش قبر کردند.
با اجازه علما قرار بر اين شد که پيکر ايشان از محل دفن به مسجد سليمان انتقال پيدا کند. آيت‌الله جمي امام جمعه و جناب سروان دهقان با من تماس گرفتند و گفتند شما هم براي مراسم بياييد. بليط هواپيما گرفتم و براي نبش قبرش رفتيم، من و حاج آقا کعبي جلو رفتيم مادرش سمت راست من و پدرش روبروي من قرار داشتند خاک را برداشتند و رسيدند به نزديکي سنگي که روي جنازه ايشان بود؛ من رفتم جلو و گفتم «بيل را کنار بگذاريد، چون استخوان‌هاي اين بچه قطعا در اين مدت پوسيده، و اگر تکه‌اي از اين سنگ روي آن‌ها بيافتد استخوان‌ها از بين مي‌رود.
بگذاريد من با دست خاک را کنار بزنم و استخوان‌هايش را سالم برداريم».   آرام آرام با دستانمان خاک را کنار زديم و به سنگ رسيديم، وقتي که سنگ اول را برداشتيم، با پيکر سالم شهيد مواجه شديم، من که در همان لحظه از حال رفتم، مادرش هم غش کرد؛ باور کردني نبود، انگار که اين بچه يک دقيقه پيش خوابيده است؛ بعد از ۳۱ سال هنوز زانويش خون مي‌چکيد.    
مادر شهيد محمدي، پيکر نوجوان شهيدش را ساعات زيادي در آغوش خود گرفته بود، و حاضر نبود او را از خود جدا کند؛ او مي‌گفت «مردم! اين بچه بوي گلاب مي‌دهد؛ چرا مي‌خواهيد از من جدايش کنيد؟ مگر نمي‌بينيد که تمامي اعضايش سالم است؟ پس چرا مي‌خواهيد او را دفن کنيد؟ مگر شما از دست بچه من سير شده‌ايد»؛ واقعا صحنه‌ي عجيبي بود.   
من سال گذشته مادر بهنام را ديدم؛ به من گفت «جناب سرهنگ! عجب اشتباهي کردم؛ اين بچه قبل از اينکه جايش را عوض کنيم هرشب به خوابم مي‌آمد و با من حرف مي‌زد، و مي‌گفت "جايم را عوض کنيد، من از دوستانم دور افتادم"، اما از وقتي که جايش را تغيير داديم، ديگر مثل قبل به خوابم نمي‌آيد»؛ من به ايشان گفتم «آيا شما ناراحتي که او خوشحال است»؛ گفت «خوشحالم از اينکه که او خوشحال است، اما ناراحتم که چرا هر شب نمي‌بينمش». ما چنين عزيزاني را داشتيم، که همه بايد قدر اين افراد را بدانيم."