استخوانهای بدون پلاک شهدا و شوکی که به زوج آلمانی وارد شد
تا شهدا - قرارهم بود که یک روز مهمان ما باشند، پس هر چه بود قرار بود همان روز نصیبشان شود، البته به ذهن بنده حقیر این طور بود، ولی میدانستم فردا برای این دو خبرهایی است! شهدا از آن سردنیا مهمان بی دلیل دعوت نمیکنند.
به خودم میگفتم ببین، شهدا بخواهند همین است، نکند ما که این همه به شهدا نزدیکیم غافل از شهدا باشیم ...
صبح ساعت هشت؛ معراج شهدای محمودوند
پیاده شدیم، کاروانهای زیادی آنجا بودند و مهمانی، یک مهمانی عجیب داشت میشد. این را برای آنان که نمیدانند مینویسم، «محمودوند جایی است که پیکر شهدای تفحص شده را آنجا میآورند، محمودوند هم یکی از همین بچههای تفحص بود که در راه شاد کردن دل مادران شهدا و یافتن اجساد شهدا ، جان خود تقدیم خدا کرده بود.»
راستش اصلا فکرش هم برای من سخت بود، همان اول قرار بود این زوج آلمانی مواجه شوند با پیکر شهدایی که بوی عطر غربتشان همه را مست میکند. میدانستم برای آنها سخت است!
راستی بگذارید قبل از بیان خاطره این دیدار اعتراف کنم!
اعتراف میکنم فکر میکردم پیکر این شهدا برای ما که مقام شهدا را میشناسیم این همه غربت و قداست دارد، اما با آنچه که در جلوی دیدگان صدها نفر داشت اتفاق میافتاد همه فکرهای باطل من در حال اصلاح شدن بود.
گویی قرار بود هر کس که در کنار این دعوت شده های آلمانی باشد حس کند دعوت شده، حس کند برای شهدایی شدن باید کمی بیشتر دل داد.
من به عنوان راوی فقط نمیشد با آنها باشم، ولی خب دوادور مراقب اوضاع بودم، روضه خوانی کردیم و اشک ریختیم، دیدم این مرد آلمانی گوشه ضریح را گرفته، به سی و دو شهید گمنام، به سی و دو استخوان بدون پلاک خیره شده، طوری که ترسیدم اتفاقی برایش بیفتد.
بهت و حیرت مرد آلمانی
رفتم سمتش تا مرا دید نشست روی زمین، ایستادم کنارش، خواستم بنشینم که دستم را گرفت تا بنشینم کنارش، گفت: «حاچ آخا، حاچ آقا ...» دیدم بغض کرده، گفتم: «راحت باش، آرام باش ...»
اشک در چشمانش جمع بود، با بغض گفت: «ما آلمانی ها در جنگ به این قدیس ها ظلم کردیم، نه؟»
گفتم: «دولت شما بله و هر کس که با دولت موافق بود». خواستم بگویم ما شما را به چشم دشمن نگاه نمیکنیم که ناگهان با حالتی زار گفت: «میشود به این ها بگویی من از سیاستمداران خود بیزارم و هرگز ظلمهایی که به این ها رفته را به پای ما ننویسند؟»
گفتم: «اینها دعوتتان کرده اند،» گفت: «به خدا قسم من شرمندهام از این که کشور ما در جنگ علیه این انسانهای مظلوم بود.»
گفتم: «بنشین وراحت باش و کمی آرام باش». رفتم یک دوری بزنم برای برنامه بعدی، چند دقیقه ای گذشت، دیدم نشسته با چند تا از این خُدام شهدا و سوالهایی میپرسد.
سوالهای زائر آلمانی از خادمین شهدا
چند خبرنگار هم دورش جمع شده بودند، رفتم کنارش نشستم تا احساس غریبی نکند، پرسید: «یعنی شما معتقدید اینها زنده اند؟»
رو کرد به من و گفت: «حاچ آخا – من میخواهم اینها را تست کنم، اگر زندهاند مشکل مرا هم حل میکنند.» گفتم:«چقدر ایمان داری به این که مشکلت را حل خواهند کرد ...؟»
گفت: «میدانم اگر دوستانم مرا و اعتقادات الان مرا ببینند میگویند من دیوانه شدهام، ولی من صد در صد مطمئنم که مشکل مرا حل میکنند.»
اما حکایت همین جا به پایان نمیرسد، دیدم یکی از خانمها آمد و گفت: «حاج آقا این خانم آلمانی از حال دارد میرود، کاش او را از آنجا بیرون بیاورند...!»
دیدیم مهمانی اصلی را شهدا برای این زن آلمانی برگزار کرده بودند، بچههای کاروان که کنارش بودند میگفتند، دیدند خیره شده به پیکر شهدا و هق هق دارد گریه میکند.
آن قدر گریه این زن شدید شده بود که چند تن از خانم ها او را از پیکر شهدا دور کردند تا قدری آرام بگیرد...!
لحظهای که زن به همسرش پیوست، با تعجب به هم مینگریستند، نگاهی که حرف های بسیاری داشت ... و این من و امثال من بودیم که خیره شده بودیم به شهدا...
با خودم گفتم، ما هم هستیم ...!!!