http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/25827

شناسه خبر: 25827
۱۳۹۳-۱۲-۱۱ ۲۱:۳۶

«گزاصفهان» سوغاتي كه غلامرضا از جبهه آورد!

<p style="text-align: justify;">زندگي همسران شهيد هرچند هم كوتاه باشد سراسر خاطره است؛ خاطراتي شيرين و به يادماندني.</p>

تا شهدا - زندگي مشترك جميله محمدخاني همسر شهيد غلامرضا خدابخش نيز كوله‌باري از يك عمر بركت و وفاداري براي اين بانوي جانباز و امدادگر جنگ به جا گذاشت. وقتي با محمد‌خاني كه خود نيز رزمنده و جانباز دفاع مقدس است همكلام شدم، حس مي‌كردم انگار او هنوز دارد با همسر شهيدش زندگي مي‌كند. شهيد غلامرضا خدابخش سال67 به شهادت رسيد و جانباز جميله محمدخاني از آن روز ديگر با خاطرات همسرش زندگي مي‌كند. دقايقي با اين جانباز و همسر شهيد همكلام شديم كه ماحصلش را پيش رو داريد.

در ابتدا خودتان را معرفي كنيد و اينكه به عنوان يك خانم چطور مسير زندگي‌تان به جهاد و مبارزات انقلابي كشيده شد؟

جميله محمدخاني (خدابخش) هستم كه سال 1334 در شهرستان شاهرود متولد شدم. از دوران طفوليت به تهران مهاجرت كرديم. خانواده ما مذهبي بودند. شش تا برادر داشتم، حاج‌شيخ يوسف (كردستاني) امام جماعت بازار پدرخانم يكي از برادرانم بود. زماني كه امام‌خميني(ره) از تهران تبعيد شدند همراه ايشان رفتند، برادرم و خانواده‌شان اعلاميه امام (ره) را پخش مي‌كردند و من با برادرم همراهي مي‌كردم. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هم در كارهاي فرهنگي و تبليغاتي فعال بودم. زماني كه سپاه پاسداران تشكيل شد مسئوليت ستاد جبهه و جنگ خواهران شرق تهران را بر عهده گرفتم. كارمان اين شده بود تمام پايگاه‌هاي بسيج را به عنوان پشتيباني جنگ تعيين كنيم و براي اينكه بتوانيم جبهه را پوشش دهيم از سياهي ذغال تا سفيدي نمك و آنچه نياز رزمندگان بود تدارك مي‌ديديم و ستاد اوليه جبهه و جنگ را تشكيل داديم.

خود شما هم در مناطق عملياتي حضور مي‌يافتيد؟

بله، هر سه ماه يك‌بار به عنوان مأموريت كاري به جبهه مي‌رفتم و از سال 59 تا 67 در مناطق جنگي جنوب، كردستان، كرمانشاه، پاوه، مهران، اهواز، آبادان و خرمشهر حضور داشتم و آخرين‌بار قبل از عمليات مرصاد بود كه به جبهه رفتم. سال 62 در رزم شبانه با اصابت تير مستقيم دشمن از ناحيه دست مجروح شدم. من چپ دست بودم و از شانس تير به دست چپم خورده بود. بار ديگر سال66 در انديمشك دست چپم تركش خورد. جالب است كه در هر دو مجروحيت در خط مقدم حضور نداشتم، اما گاهي اوقات به مأموريت خط مقدم مثلاً به دشت عباس هم مي‌رفتم. به هرحال اكنون 20درصد جانبازي به من دادند. در مجموع دو‌‌ سال و هشت ماه سابقه جبهه دارم. از ديگر فعاليت‌هايم اين بود كه نيروهاي پشتيباني را به جبهه مي‌برديم. به بيمارستان‌ها سركشي مي‌كرديم و مقطعي هم امدادگر بودم.

بعد از اتمام جنگ فعاليت‌‌هايتان را ادامه داديد؟

بعد از جنگ همكاري‌ام را با سپاه ادامه دادم والان در قسمت ايثارگران ناحيه مالك اشتر و شهيد محلاتي فعاليت و در بنياد شهيد به عنوان كارشناس معتمد معين همكاري مي‌كنم. سعادتي هم دست داده كه از طريق شهرداري روزانه با 12 خانواده شهيد ديدار مي‌كنيم.

به همسر شهيدتان بپردازيم؛ چگونه با ايشان آشنا شديد و چه تحولي در همسرتان به وجود آمد كه به خيل شهدا پيوست؟

همسرم شهيد غلامرضا خدابخش متولد 1322 بود. ايشان هم انساني انقلابي و پاي كار نظام بود. ايشان از اوايل سال 61 از طريق جهادسازندگي به جبهه اعزام شدند و بيشتر اوقات هم به صورت انفرادي به جبهه مي‌رفتند. من با همسرم كه از بستگانم بود از قبل آشنايي داشتم و اين آشنايي به ازدواج منتهي شد. 14سال با او زندگي كردم. بعد از مطالعه كتاب معاد شهيد دستغيب آن را به همسرم هديه كردم كتاب را برايش مي‌خواندم. عجيب بود كه مطالب اين كتاب، روي ايشان تأثير زيادي گذاشت. همسرم روحيه شهادت‌طلبي داشت ولي ابراز نمي‌كرد و اين كتاب و اثرات معنوي‌اش باعث شد براي دفاع از كشور راهي جبهه شود.

از خاطرات همسر شهيدتان بگوييد؟

يك‌بار كه غلامرضا براي مرخصي سه ماهه به خانه آمده بود، يك شب خواب حضرت امام (ره) را مي‌بيند كه با ايشان در حسينيه جماران ايستاده است. همسرم به امام مي‌گويد اگر من به جبهه بروم، خانمم چه مي‌شود؟ امام هم مي‌فرمايند: مگر روزي همسرت دست شماست؟ اين خواب روي غلامرضا تأثير زيادي مي‌گذارد و همان صبح راهي جبهه مي‌شود. آن روز ساعت 11 حركت كرد. قرار بود با بليت ساعت 2 برود تا به انديمشك برسد قبلش برايم النگو هديه خريد و براي آخرين‌بار خداحافظي كرد و رفت، تا 4عصر سركارم بودم آمدم خانه ديدم گل رز توي اتاق پذيرايي گذاشته وسايل ناهار را هم آماده كرده بود. از نبودن همسرم خيلي گريه كردم انگار به من الهام شده بود كه ديگر او را نمي‌بينم، همسرم قبل از رفتنش به جبهه كل منزل را گردگيري كرد و گفت شايد اين آخرين باري باشد كه به جبهه مي‌روم و وقتي برگشتم برايتان گز اصفهان هديه مي‌آورم (وقتي شهيد شد او را مانند گز اصفهان توي پلاستيك پيچيده بودند).

آن روز وقتي دكور خانه را ديدم گريه امانم نمي‌داد عكس برادر زاده‌ام كه شهيد شده بود را نگاه مي‌كردم و گفتم نكند او را دعوت كرده باشي. به خودم مي‌گفتم چرا پشت سر مسافر گريه مي‌كنم مي‌خواستم عكس برادر زاده‌ام را داخل اتاق بگذارم احساس كردم كسي گوشه اتاق ايستاده است. انگار همسرم به قطار نرسيده بود و دير كرده بود گفت مگر به من قول ندادي كه صبور باشي و در نبودم گريه نكني و آن روز دوباره وصيتنامه‌اش را نوشت و صدايش را ضبط كرد، روز بعد رفت جبهه، وقتي داشت بند پوتينش را مي‌بست گفت از خدا خواستم اسير و مجروح نشوم لياقت شهادت كه ندارم خجالتم مي‌آيد از خدا شهادت را بخواهم. ايشان 12/4/66به جبهه اعزام شد و شش روز بعد يعني 18/4/66 در مهران شهيد شد. خبر شهادتش را از طريق سپاه مالك اشتر به من دادند براي ديدنش به سردخانه رفتم. قد رشيدي داشت تركش مستقيم به قلبش خورده و آرام خوابيده بود.

در قرآن مجيد آمده است شهدا زنده‌اند. شما چقدر وجود شهيد را در زندگي‌تان احساس كرده‌ايد؟

من يقين دارم شهدا واقعاً زنده‌اند و حضور همسر شهيدم را در زندگي‌ام حس مي‌كنم. يك روز از سركار آمدم منزل. خسته بودم خوابم برد. خواب ديدم همسرم از جبهه آمد. لباس خاكي تنش بود. برايم هديه آورده بود. گفت اسرا را داريم مي‌بريم مشهد. بعد گفت: اگر بلند نشوي آب مي‌ريزم روي سرت. وقتي از خواب پريدم احساس كردم آب سرد روي سرم ريختند و منگوله‌هاي آب سرد روي صورتم بود.

گويا همسرتان با شهيد همت خاطره جالبي داشتند، اگر مي‌شود آن را برايمان بازگو كنيد.

همسرم از تبعيض خيلي ناراحت مي‌شد. روزي براي آنها در جبهه مهمان مي‌آيد. فرمانده‌شان به همسرم مي‌گويد جيره غذايي براي مهمان كنار بگذاريد. ايشان هم ناراحت مي‌شود كه چرا فرق بين رزمنده‌ها مي‌گذاريد. مهمان هر كه باشد نبايد فرقي بين او و ديگران گذاشت. مهمانشان وقتي اين را مي‌شنود از سنگر بيرون مي‌آيد و همسرم با كمال تعجب مي‌بيند كه مهمان شهيد ابراهيم همت است. شهيد همت نيز به شانه همسرم مي‌زند و مي‌گويد از اين رفتارت خيلي خوشم آمد.

به عنوان يك بانوي رزمنده، ‌نقش زنان در جنگ را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟

يك زن در زمان جنگ هم زن خانه بود و هم مرد بيرون. وقتي مادر و همسرش او را راهي جبهه مي‌كردند اگر آرامش خاطر آن رزمنده نداشت در جبهه نمي‌توانست بجنگد و پيروز شود. زنان ما حق بزرگي دارند و بايد بدانيم زنان ما در جنگ هم دوشادوش مردانشان بودند .

الان براي زنده نگه‌ داشتن رشادت‌هاي جوانان آن زمان چه مي‌كنيد؟

92بار فرزندان شهدا را به مناطق جنگي بردم كه اكثرا زير 30 سال بودند. وقتي در شلمچه مي‌ديدم فرزندان شهدا فرياد مي‌كشيدند و با گريه پدران شهيدشان را صدا مي‌زدند و مي‌گفتند بابا ما آمديم توكجايي؟ احساس مي‌كردم همزمان با صداي آنها شيشه‌هاي اتوبوس و زمين مي‌لرزد و اين صدا هنوز در گوشم مانده است.