http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/24150

شناسه خبر: 24150
۱۳۹۳-۱۱-۴ ۲۰:۲۰

شهید روح الله آصفی

<p style="text-align: justify;">روح الله راننده تاکسی که به حجاب مسافرش بیشتر کرایه او اهمیت می داد و این دغدغه و ایمان او را در ذهن یکی از مسافرانش ماندگار کرد.</p>

تا شهدا - روح الله در ۱۲ مهر ۱۳۳۶ در سمیرم به دنیا آمد.در سن هفت سالگی به مدرسه رفتند وتاپنجم ابتدایی ادامه تحصیل دادند. سپس ترک تحصیل نموده وبه شغل کارگری پرداختند بعد از انقلاب به عضویت بسیج در آمدند ودر سپاه مشغول خدمت شدند. در همان سالها روح الله ازدواج نمود وصاحب دو فرزند شد که یکی قبل از شهادت ودیگری بعد از شهادت وی به دنیا آمدند.
خاطره ای از رقیه افشاری
تابستان سال ۶۰-۵۹ یک روزساعت ۱۰ صبح مادرم مرا برای انجام کاری راهی خانه خواهرم کرد آن روزها تازه سرویس های مسافربری در شهر شروع به کار کرده بودند از خانه بیرون آمدم وسر خیابان منتظر تاکسی شدم تا اینکه بعد از چند دقیقه ماشین آمد ومن سوار شدم من آن موقع ۱۲-۱۱ سال داشتم وچادر نمی پوشیدم یادم هست آن روز زیاد به مسائل حجاب ومحرم نامحرم آگاهی نداشتم وبه همین جهت به پوشیدن روسری اکتفا می کردم آن روز روپوش مدرسه پوشیده بودم بعد از چند دقیقه ای که به مقصد رسیدم به آقای راننده گفتم می خواهم پیاده شوم یک دستم ساک بود وبا دست دیگرم خواستم پول راننده را بدهم روسری ام کمی عقب بود پول را نگرفت وگفت :خواهرم من از شما کرایه نمی گیرم به شرط اینکه قول بدهی از این به بعد چادرسرت کنی. ودر حفظ حجاب کوشا باشی که ارزشش برای من از صدها کرایه بیشتر است تاکسی دور شد اما از اینکه جلو مسافران مرا نصیحت کرده بود ناراحت بودم از طرفی هم با دیدن پول کرایه که نگرفته بود خوشحال شدم آن شب جریان پول نگرفتن راننده را به خانواده ام گفتم . بعد از آن ماجرا به مادرم گفتم که چادر می خواهم تا اینکه یک روز مادر بزرگم چادری آورد تا مادرم برایم کوتاه کند هرچند نو نبود ولی با پوشیدنش احساس خوشحالی وغرور کردم خیلی دلم می خواست آن راننده را ببینم وبه او بگویم لیاقت راهنمایی شما را داشتم نمی دانم چه مدتی از این ماجرا گذشته بود شاید ۱۰ یا ۱۱ ماه ،تا اینکه یک روز عصر پنج شنبه به هوای زیارت امامزاده سلطان ابراهیم و گلزار شهدا رفتم بعد از خواندن حمد وسوره از روی کنجکاوی سرگرم تماشای تک تک حجله های شهدا شدم نمی دانم ردیف سوم یا چهارم بود که حجله ای نگاهم را به خود جلب کرد عکس خیلی برایم آشنا بود، پاهایم سست شد وبدنم لرزید در یک لحظه تمام خاطرات گذشته چون فیلمی از ذهنم گذشت بله همان راننده بود اشک در چشمانم حلقه زد نگاهی به اطرافم کردم نگاهی به چادرم با لبخندی رضایت بخش نگاهی به قاب عکس انداختم واز اینکه با چادر آمده بودم خدا را شکرمی کردم چون حداقل در مقابل آن شهید بزرگوار شرمنده نبودم دلم می خواست با صدای بلند فریاد بزنم برادر شهیدم: به خون پاکت سوگند پیامت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد پیامی که خون پاک شما وتمامی شهدایانقلاب به خاطر حفظ و رعایت آن ریخته شد وآن چیزی جز عفت وپاک دامنی وحفظ حجاب نیست.