http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/23469

شناسه خبر: 23469
۱۳۹۳-۱۰-۱۹ ۱۱:۳۹

برگی از خاطرات سردار شهید حسین غنیمت پور

<p style="text-align: justify;">تا شهدا - در آستانه کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور، شهید شاخص بسیج ورزشکاران کشور گوشه ای از زندگی آن شهید را مرور می&zwnj;کنیم. کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور و دومین یادواره ۲۲۵ شهید ورزشکار استان سمنان ۲۵ دی ماه سالجاری در شهرستان شاهرود برگزار می شود.</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>

تا شهدا - در آستانه کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور(شهید شاخص ورزش کشور) گوشه ای از زندگی آن شهید را مرور می کنیم:
خاطره ای از مادر شهید:
چند روز با خانواده به مشهد رفتیم. وقتی برمی‌گشتیم، توی راه حسین خیلی سرفه می‌کرد. دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم. تبش بالا بود. سعی کردم با پاشویه تب او را پایین بیاورم. هر چند راه طولانی به نظر می‌رسید، ولی به لطف خدا بالاخره به شهر رسیدیم. من و پدرش او را به بیمارستان بردیم. دکتر پس از معاینه او از اتاقش بیرون آمد. گفتم: آقای دکتر! حالش چطوره؟
دکتر با ناراحتی سری تکان داد و گفت: سینه پهلوی سختی کرده. باید امشب همین جا بمونه تا بهش دارو بدیم
دلم پر از غصّه شد. وقتی کارهای تشکیل پرونده و بستری شدنش تمام شد، به اصرار همسرم، او پیش حسین ماند. من به خانه دخترم رفتم. وقتی وارد شدم، دم در ساک‌ها را دیدم. پرسیدم: اینها چیه؟
دخترم گفت: مامان! قراره فردا صبح بریم مشهد
گفتم: زینت! حسین حالش خیلی بده، چکار کنم؟
دخترم با مهربانی دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: غصه نخور، اگه امشب شفاش رو از امام نگیرم، زوّار امام رضا نیستم
بعد از خوردن شام، دخترم رختخواب‌ها را پهن کرد. من هم توی رختخواب دراز کشیدم. دخترم گوشه‌ اتاق جانمازش را پهن کرد. تا دم‌دمای صبح نماز می‌خواند. سر به سجده گذاشته بود و ناله می‌کرد.
وقتی اذان صبح را گفتند، با هم نماز صبح را خواندیم و بعد همراه هم راه افتادیم. در بیمارستان سراغ دکتر رفتیم. دکتر وقتی ما را دید، در حالی که می‌خندید، گفت: خدا رو شکر! تب کاملاً قطع شده و حال بچه‌تون الان خیلی خوبه.

خاطره ای از خواهر شهید:
در را باز کردم. حسین پشت در بود. سلام و علیکی کردیم. در حالی که چند جلد کتاب دستش بود، به داخل خانه آمد. کتابها را از او گرفتم. نگاهی به آن انداختم و گفتم:مگه تو کتابهای استاد مطهری و آیت‌الله بهشتی رو نداری.
گفت: اینها رو نداشتم
گفتم: تو که از کتاب سیر نمیشوی.
گفت: آدم باید از همه لحظه‌های عمرش استفاده کنه.
گفتم: خوندن اینها به چه دردی می‌خوره؟
گفت:باید این قدر اطلاعاتم رو بالا ببرم که اگه یک کمونیسم ازم سؤال مذهبی ‌کنه بتونم قانعش کنم.
هنوز هم بعد از گذشت سالها، کتاب‌هایش در کتابخانه جا خوش کرده‌اند.

خاطره ای از حسین رضوانی دوست و همرزم شهید:
صبح فردای عملیات کربلای پنج برگشتیم عقب تا مقدمات کارهای پدافندی را انجام دهیم و در جلسه‌ای که با فرمانده تیپ داشتیم شرکت کنیم. وقتی حسین مرا دید، جلویم را گرفت و گفت:« منم می‌خوام بیام منطقه».
گفتم: اون‌جا خیلی شلوغه، هنوز پاکسازی نشده
سعی کردم او را قانع کنم ولی او حرف خودش را تکرار می‌کرد. حاج آقا احمدی و چند تا از رزمنده‌ها به کمکم آمدند. با او صحبت کردند ولی او تصمیمش را گرفته بود.
وقتی راه افتادیم، همراهمان آمد. به منطقه که رسیدیم، حسین دست به کار شد. سراغ سنگرها رفت. توی هر سنگری چند مجروح بودند. او با زخمی‌ها شوخی می‌کرد و در حالی‌که آنها قاه‌قاه می‌خندیدند، کمکشان می‌کرد تا روی برانکار بخوابند و توی آمبولانس قرار بگیرند.
تا ظهر همین طور این طرف و آن طرف می‌دوید و به بقیه کمک می‌کرد. نزدیک اذان بود. داد زدم:« حسین! وقت نمازه. »
به طرفم آمد. گفتم: می‌خوایم نماز جماعت بخونیم
گفت: بیا برگردیم عقب
با تعجب گفتم: عقب؟ نماز دیر می‌شه
اشاره‌ای به لباس‌هایش کرد و گفت: لباس‌هام خونیه، نمازم درست نیست
قبول کردم. دو نفری سوار موتور شدیم. من جلو نشستم و او پشت سرم. هوا گرگ و میش شده بود. منطقه هم در تیررس آتش دشمن قرار داشت. ناچار راهم را کج کردم. سعی داشتم از لابه لای درختان نخلستان جلو بروم ولی باز هم رگبار گلوله‌ها به سمت ما می‌آمد. هنوز خیلی از منطقه دور نشده بودیم. ناگهان گلوله‌ای در سینه‌ام فرو رفت و از پشتم درآمد.
درد شدیدی در وجودم پیچید. تعادلم را از دست دادم. از روی موتور افتادم. غلت خوردم و سمت چپ جاده نقش زمین شدم.
چند لحظه بعد حسین هم روی زمین افتاد. گلوله‌ای در سینه حسین فرو رفته و غرق در خون گوشه‌ای افتاده بود. با خود فکر کردم حتماً شهید شده است.
ناگهان حسین در حالی‌که دستش روی سینه‌اش بود و قطرات خون از لابه‌لای انگشتانش بیرون می‌زد، از جا بلند شد. پرید روی موتور، آن را روشن کرد و به سمت راست جاده که یک خاکریز بود، رفت. با خودم گفتم حتماً حسین زنده می‌ماند.
او موتور را تا خاکریز جلو برد. پشت خاکریز دیگر صدای موتور نمی‌آمد. به سختی نالیدم:« حسین، حسین! کجایی؟».
کسی جوابم را نداد. با وجود خونریزی شدید، آهسته آهسته خودم را به سمت خاکریز کشاندم. وقتی بالای آن رسیدم، چشمم به کانال آبی افتاد که پشت خاکریز وجود داشت. حسین در حالی که تمام تنش غرق در خون شده بود، نصف بدنش داخل آب و بقیه بیرون آب جا مانده بود. کشان کشان به طرفش رفتم. تمام نیرویم را جمع کردم و داد زدم:« یکی بیاد کمک!».
چند دقیقه‌ای طول کشید تا نیروی کمکی از راه برسد. به حسین نزدیک شدم. لب‌هایش تکان می‌خورد. صورتم را نزدیکتر بردم. از صدای نالیدنش شنیدم ذکر " السلام علیک یا ابا عبدالله"را می‌گوید. چند نفری از رزمنده‌ها او را داخل برانکار گذاشتند و به سمت آمبولانس دویدند. رفت و من زنده ماندم.