خون خود را میدهم و شما بازماندگان، پیام خون مرا بدهید
تا شهدا - اولین کسی که در زمین ورزشی قائمشهر شعار انقلابی سرداد
برادرش علی که جانباز جنگ تحمیلی است در باره ی "صادق" می گوید: با آغاز نهضت اسلامی تمام اوقات خود را در خدمت انقلاب و انقلابیون قرار داد. در سن 20 سالگی مبارزات سیاسی و مذهبی علیه رژیم طاغوت را شروع کرد. در این زمان در درگیریها و تظاهرات علیه رژیم شاه حضور می یافت و دیگران را به حضور در صف انقلابیون توصیه می کرد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز بحران کردستان، صادق برای سرکوب شورشهای ضد انقلاب بر علیه مردم و انقلاب اسلامی به کردستان رفت. پس از بازگشت از کردستان در تاسیس انجمن اسلامی شهید مسعود دهقان در مهدیه قائمشهر و دیگر شهرهای مازندران شرکت فعال داشت. با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در تاریخ 2 آبان 1359 به سوی جبهه جنگ شتافت.
او نه تنها در میدان جنگ رزمنده ای رشید و دلاور بود، بلکه در میادین ورزشی نیز یک مبارز بود. وی بنیانگذار تیم فوتبال شهید رجائی(انجمن اسلامی مسعود دهقان) و کاپیتان تیم بود. اولین کسی که در زمین ورزشی قائمشهر شعارهای انقلابی را با صدای بلند سرداد، شهید صادق مزدستان بود. در جبهه جنگ نیز بنیانگذار دعای توسل بود.
پاداش امام به فاتح عملیات محرم
صادق در گروه جنگهای نامنظم دکتر چمران شرکت داشت و در سوسنگرد در کنار او جنگید. پس از تشکیل تیپ کربلا به این تیپ آمد و در مدت زمانی اندک به سبب لیاقت و شجاعت فرماندهی گروهان و سپس گردان صاحب الزمان (عج) از تیپ کربلا عهده دار شد. در عملیات فتح المبین، بیت المقدس و رمضان حضور داشت و چند بار مجروح شد ولی همچنان در حساس ترین مناطق حاضر بود. در عملیات محرم نقش مهمی را ایفا کرد تا جایی که به فاتح عملیات محرم شهرت یافت و مفتخر به دریافت پاداشی از حضرت امام (ره) گردید.
اولین کسی که وارد سنگر عراقیها شد مزدستان بود
سردار مرتضی قربانی روایت میکند: من شبها بعد از نماز مغرب و عشاء صادق مزدستان را به اتفاق چند نفر برای شناسایی میفرستادم. چند بار هم به همراه آنها رفتیم. او در کار بسیار ظرافت و دقت داشت و برای شناسایی یک قدمی سنگر نگهبانی عراقیها میرفت. وقتی رمز عملیات محرم گفته شد سه تا چهار دقیقه بعد سنگرهای عراقی را فتح کرد و فریاد اله اکبرش بلند شد. وقتی با بیسیم تماس گرفتیم، گفتند مزدستان خودش با نیروهای عراقی میجنگید. فکر میکنم اولین کسی که وارد سنگر عراقیها شد مزدستان بود. گردان صاحب الزمان (عج) به فرماندهی مزدستان یکی از بهترین گردانهای لشکر 25 کربلا بود که در عملیات محرم درخشید.
سردار احمد محمودی نیز روایت میکند: یک روز قبل از عملیات محرم، یکی از برادران، امام زمان (عج) را در خواب دیده بود که به او فرمود: «چون گردان شما به نام صاحب الزمان است من خود فرماندهی آن را در عملیات به عهده دارم.» مزدستان چنان به موفقیت در عملیات اطمینان داشت که گویی خود خواب امام زمان (عج) را دیده است. در عملیات محرم مزدستان و گردان صاحب الزمان (عج) موفقترین عمل کنندهی عملیات بودند.
عکس سفره عقد را بعد از شهادت بر مزارم بگذارید
مزدستان در 27 آذر 1361 با خانم گیسو صالح پور ازدواج کرد. دو روز بعد از ازدواج به اتفاق همسر برای زیارت مرقد امام رضا (ع) به مشهد مقدس رفتند. در آنجا صادق به همسرش گفت: «اگر این بار افتخار شهادت در جبهه نصیبم نشد خانهای اجاره میکنم و با هم زندگی مشترک خود را آغاز میکنیم.» پس از بازگشت از مشهد مقدس به مناطق عملیاتی رهسپار شد.
همرزم شهید تعریف میکند؛ صادق همیشه میگفت: من مزدستانم! آنقدر در راه خدا کار می کنم تا مزد بستانم. هرطوری شده باید از خدا مزد بگیرم و هیچ مزدی از شهید شدن در راه خدا و دین اسلام باارزش تر نیست. وقتی صادق از فرماندهی گروهان به فرماندهی گردان رسید گفت: من لیاقت فرماندهی این بسیجیهای جان برکف را ندارم. از آنجایی که در فرماندهی فردی بسیار لایق بود، با دلاوریهای مکرر و آشنایی فوق العادهای که به خط مقدم داشت، مسئولیت فرماندهی تیپ پیاده 2مکانیزه لشکر کربلا را به او سپردند. او بحدی به شهادت عشق میورزید که وقتی در پای سفره عقد، عکسی که از او گرفته شد گفت: این عکس را بعد از شهادتم بر مزارم بگذارید.
مزدستان که فرماندهی تیپ دوم لشکر 25 کربلا را به عهده داشت در منطقه فکه در یک عملیات شناسایی در خط مرزی عین خوش و در جنگل امقر در اثر صابت ترکش مین والمر به ناحیه سر در تاریخ 9 دی 1361 به شهادت رسید، در حالی که تنها دوازده روز از ازدواجش می گذشت.
ستارهای در داخل جنین 8 ماهه
خواهر شهید صادق مزدستان روایت میکند: آن شبی که خبر شهادت صادق را به ما داده بودند، همسر شهید در خانه ما میهمان بود. آن موقع من دختر دوم خود را هشت ماهه باردار بودم که شوهرم در آن شب خواب میبیند؛ ستارهای در آسمان خانه ما پشت مسجد صبوری قرار داشت و سوسو میزند و آرام آرام از پشت بام همسایه به درون حیاط و در نهایت به داخل اتاق میآید و سرانجام به جنین ملحق شد. چند ساعت بعد از اینکه شوهرم خوابش را برای تعریف کرد، خبر شهادت صادق توسط برادر جانبازم "علی" به ما داده شد.
پیکر مطهر سردار شهید صادق مزدستان در گلزار شهدای قائمشهر به خاک سپرده شد. شش ماه بعد از شهادت صادق، برادرش علی مزدستان نیز در نیمه سال 1362 در منطقه عملیاتی پنجوین به شدت مجروح شد و یک چشم و بخشی از استخوانهای کاسه چشم دیگرش را از دست داد. یک سال بعد، برادر دیگرش منوچهر در عملیات الفجر 6 در منطقه عملیاتی چیلات در اسفند ماه 1363 بر اثر انفجار شهید و بدنش متلاشی شد تا در درگاه الهی جاوید الاثر باشد.
بخشی از وصیت نامه سردار شهید صادق مزدستان:
من خون خود را می دهم و شما بازماندگان، پیام خون مرا بدهید
... ما پیروان همان علی (ع) هستیم که در مقابل ظلم و ستم ساکت ننشست و علیه ظلم قیام کرد. ای مادر عزیز! در این راه آنقدر مقاومت خواهم کرد و شکنجه خواهم کشید و حتی حرفهایی از این کوردلان خواهم خورد تا این که لیاقت آن را پیدا کنم تا با آخرین وسیله بدنم که خونی در رگهایم جاری است انقلاب اسلامی را به تمام جهان صادر کنم. اگر در این جنگ پاهایم قطع گردد با دست و اگر دستم قطع گردد با زبانم و اگر زبانم قطع شود با چشمم و اگر چشمم از کاسه درآید با آخرین وسیله بدنم که خونی در رگهایم جاری است انقلاب اسلامی خود را به رهبری قائد اعظم امام خمینی به تمام جهان صادر می کنم. خون خود را می دهم و شما بازماندگانم پیام خون مرا بدهید.
مادرم اگر من شهید شدم شما شال عزا بر سر مگذار، جشن بگیر و خوشحال باش که رسالت مادری خود را خوب انجام دادی. روی قبرم پرچم سبز لا الا اله الا اله بگذارید تا دشمنان کوردل و زبون ما رسوا شوند. میدانم اگر سر بریدهام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب میکنی.
برادرانم شما باید هدفم را دنبال کنید و ادامه دهنده راهم باشید و امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه جاری سازید. ای خواهرانم شما باید زینب (س) را الگوی خود قرار دهید و با حجاب خود پیام خون مرا بدهید.
ای امت مسلمان ایران! بدانید که هر قطره خون شهدا دارای پیامی است و بر شماست که پیام خون را به جهانیان برسانید و اسلام را با رسالت سجاد گونه تان صادر کنید. به شما مژده می دهم که با داشتن جوانانی عاشق در راه خدا که جان شیرین خود را در کف نهاده اند و هر لحظه در انتظار شهادت به سر می برند ما شکست نخواهیم خورد. اسلام پیروز است چون عاشق دارد.
فرازهایی از دست نوشتههای مزدستان:
ای برادر و ای خواهر! بر کتاب سینه ات وصیت هر شهید ورق میخورد
- سنگر تنها خانه ای است که اجاره ی آن خون است.
- برادرم! وقتی تابوتم از کوچهها میگذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.
- خواهرم! اگر میدانستی که هر روز چند بار در جبههها شهید میشوم چادر را تنها یک پوشش ساده نمیدانستی.
- و میدانی ای برادر و ای خواهر! که دیگر تو خود نیستی، شهید زنده ای بر خاک که در رگهایت خون سرخ هر شهیدی جاریست و بر کتاب سینه ات وصیت هر شهید ورق می خورد.
- وقتی تابوتها میگذرند، ماندگان زخجلت در پناه دیوارها پنهان میشوند. اما هر روز از این گذر شهیدی میگذرد، و من و تو هر روز در گریزیم. ما مانده ایم و قافله میرود...
- هر گاه دلم هوای بهشت میکرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.
-ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.
- مادرم! هر گاه خواستی شهادتم را به رخ انقلاب بکشی، زینب را به یاد بیاور.
- مادرم زنی است که اگر سر بریدهام را برایش ارمغان آورند آن را به میدان جنگ باز میگرداند.
ای امام! به فرمانت آنقدر در سنگر میمانم تا بر پیکرم گل مقاومت بروید.
- بی من اگر به کربلا رفتید از آن تربت مشتی همراه بیاورید و بر گورم بپاشید، شاید به حرمت این خاک خدا مرا بیامرزد.
- بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.
- "لاله ها" گواه خون منند و "آیه ها" فریاد من؛ پس من نمردم...