برای صرفه جویی در مصرف گلوله، پاسدارها را سر میبریدند
تا شهدا - آن چه در پی میآید؛ خاطرات جانباز نعمت الله پور عبدالله-مسئول تغذیه لشکر 41 ثارالله در دوران دفاع مقدس است که مرور میکنیم:
اولين بار، سال 1358 به اتفاق شهيدان کازروني و همايونفر براي آموزش به تهران اعزام شديم. آموزش سختي بود. بعد از آن، به فرماندهيِ شهيد عرب نژاد به کردستان رفتيم. در کردستان هم شرايط بسيار سختي را ميگذرانديم. از نظر سلاح و مواد غذايي بسيار در مضيقه بوديم. پس از انجام مأموريت، مجدداً به کرمان بازگشتيم. پس از سه ماه اقامت در کرمان، 36 نفر نيرو در اختيار من گذاشتند که دوباره براي مقابله با ضد انقلاب داخلي به کردستان برويم.
با مشقّت 60 ـ 50 تا اسلحه ژـ 3 از پايگاه درياييِ سيرجان به کرمان آورديم که 25 تا از آنها کار ميکردند و بقيه خراب بودند.
کفن پوش، در میان برفها رفتیم
آن زمان 4 هزار نيروي ضد انقلاب مسلح، شهر مهاباد را محاصره کرده بودند که ما 70 نفر پاسدار از شهر محافظت ميکرديم. روح شهيد حاج مهدي کازروني شاد که در اين منطقه بسيار زحمت کشيد. ما 36 نفر، با 25 اسلحه و 6 هزار تومان پول، مقداري نان بربري و تنقّلات و سوخت به کردستان رفته بوديم.
در يکي از همين روزها، 80 سانت برف باريده بود و راهها بسته شده بودند. هم ما و هم ضد انقلاب زمين گير شده بوديم؛ با اين تفاوت که نيروهاي ضد انقلاب به منطقه توجيه بودند. آنها به پاهاي خود مچ پيچ ميبستند و راحتتر تردد ميکردند. يک روز شهيد همايونفر گفت مقداري پارچه تهيه کنيم. پارچه ها را تهيه کرديم وآن را مانند کفن ميپوشيديم و در برف تردد ميکرديم تا ديده نشويم. ما اينطور توانستيم تپهاي را که صدا و سيما در آنجا مستقر بود، از ضد انقلاب باز پس بگيريم. در مهاباد يکي از بچّههاي ما زخمي شده بود. براي انتقال او به بيمارستان، امکانات نداشتيم؛ بايد اسکورت ميشديم.
برای صرفه جویی در مصرف گلوله، پاسدارها را سر میبریدند
در کردستان کارهاي پشتيباني را به عهده داشتيم. زمستان در اثر بارش برف، راهها بسته ميشد.
اگر امکانات به بچّهها نميرسيد، ضد انقلاب آنها را يا زنده ميگرفت، يا گوش تا گوش بچّهها را سر ميبريدند. گاهي اوقات که ما افرادي از ضد انقلاب را ميگرفتيم و تحويل ميداديم. آقاي حسني که حاکم شرع بود، از آنها ميپرسيد: چرا شما پاسدارها را سر ميبريد؟
ميگفتند: حيف نيست ما يک فشنگ توي قلب اينها بزنيم؟! سرشان را ميبريم تا فشنگ برايمان بماند.
در کردستان چيزي به نام خمپاره در سپاه وجود نداشت. يک قبضه خمپارهي 81 با هماهنگی سرهنگ صياد شيرازي به دست بچّهها رسيد. شهيدکازروني فرماندهي اين خمپاره را عهدهدار بود. قبل از اينکه خمپاره برسد، بچّهها شبها ميرفتند خوراک آن را از ارتش ميآوردند. هنگامي که مهاباد در محاصرهي ضد انقلاب بود، شهيدکازروني که يک چريک به تمام معنا بود، هر شب خمپاره انداز را جابهجا ميکرد و شليک ميکرد. به لطف خدا بچّهها توانستند مهاباد را نجات دهند.
در سال 61 مأموريت دوم ما در کردستان هم تمام شد و ما به کرمان باز گشتيم.
مدتي بعد، حاج قاسم سليماني مسئوليت تغذيهي لشکر را به من واگذار کرد که تا پايان عمليات مرصاد در اين سمت باقي ماندم. مسئوليت سنگيني بود. پذيرفتم و در سد دز، جفير، خسروآباد و بعد از آبادان و قرارگاه لشکر ثارالله، 4 آشپزخانه زديم.
پزشک مسئول بهداشت را حبس کردم
/يک روز سه نوع غذا درست کرده بوديم. کاميونهاي حمل بار آمادهي حرکت بودند، 5 کاميون پر از غذاي بسته بندي شده داشتيم که سه تا از آنها روکش داشتند و دو تا بدون روکش بودند؛ اما تميز.
يک مرتبه خبر دادند مسئول بهداشت براي بازديد آمده است. وقتي آمد و غذاها و کاميونها را ديد، گفت: دو کاميوني که روکش ندارند، نميتوانند حرکت کنند. هر چه اصرار کردم که بچّهها در خط مقدّم به اين غذاها احتياج دارند و ما هم ديگر کاميون روکش دار نداريم که بخواهيم عوض کنيم، فايده نداشت، ايستاده بود و اجازهي حرکت به کاميونها را نميداد. بحث و جدل و التماس بيفايده بود.
حتي گريه کردم و دستش را بوسيدم که اجازه بدهد کاميونها حرکت کنند. ميترسيدم غذاها خراب شوند. باز هم ميگفت: امکان ندارد که اجازه بدهم. دو محافظ مسلح داشت که به بچّهها گفتم: اين دو نفر را به بهانه ي پذيرايي به آشپزخانه ببريد، تا من کاميونها را بفرستم بروند.
محافظين رفتند و مشغول خوردن کمپوت شدند. خودم پزشک مسئول بهداشت را به سمت يک کانکس بردم و در يک فرصت مناسب او را داخل کانکس حبس کردم و از پنجرهي کوچک کانکس مقداري هم آب و نان به او دادم و به رانندگان کاميونها دستور دادم حرکت کنند. کاميونها رفتند. صبر کردم که دور شوند. هر چه آن پزشک داد و فرياد کرد که در را باز کنم و حتي مرا تهديد کرد، به حرفش اعتنا نکردم. گفتم: وقتي غذاها به بچّهها رسيد، شما را بيرون ميآورم. خودم رفتم جاي ديگري پنهان شدم و کليد را دادم به بچّهها که در کانکس را باز کنند. ولي تا آخر جنگ، از او فرار ميکردم.
جایی که به درایت و تیز هوشی حاج قاسم پی بردم
/ والفجر 8 که تمام شد، ما آشپزخانهي سد دز را فعال کرديم، گردانها در سد دز فعال بودند. سردار عسکري ما را به کرمانشاه برد و به آقاي آرزومند رئيس لجستيک کل کشور معرفي کرد. قرار بود که 4 لشکر براي آزاد سازي مهران مستقر شوند. مرا به عنوان نماينده ي تام الاختيار لشکر معرفي کرد. هر چه امکانات ميخواستيم، مراجعه ميکردم و ميگرفتم. شروع کردم به جمع کردن امکانات. گردانها کم کم آمدند. آقاي آرزومند ما را به تيپ اميرالمؤمنين(ع) معرفي کرد.
حاج قاسم سليماني آمد و گفت: اگه امروز بهت امکانات ندادند، چه کار ميکني؟
گفتم: آقاي آرزومند گفته.
گفت: لشکري که من براي استقرار ميآورم، بايد همه امکانات برايش مهيا باشد. ظرف 48 ساعت همه چيز را آماده کن.
گفتم: چشم.
رفتم اهواز و هر چه امکانات ميخواستم، در قالب 18 کاميون بار کردم. 4 سردخانه سيار و ثابت راه انداختم. ميبايست اين کاميونها 4 تا 4 تا بياند و بار را تخليه کنند و برگردند که لو نرود.
لشکرها آمدند، مستقر شدند و آمادهي عمليات شدند. بعثيها محل استقرار آشپزخانهي تيپ اميرالمؤمنين(ع) را بمباران شيمیايي کردند. همهي امکانات آنها از بين رفت. اين جا بود که من به درايت و تيز هوشي حاج قاسم بيشتر واقف شدم. تنها لشکري که بدون مشکل مستقر شد، لشکر 41 ثارالله بود. بغل پل صالح آباد آشپزخانه را آماده کرديم. جيره ي جنگي هم دپو کرديم.
/ سه نوع غذا در جبهه ميپختيم. خط مقدّم يکنوع؛ يا خوراک ماهي يا خوراک گوشت يا گوشت سرخ کرده که خراب نشود. يک خط عقبتر چلو خورشت و عقبتر از آن عدس پلو توزيع ميکرديم.
جايي بود به نام تپور که وحشتناک ترين جا بود. 40 کيلومتر روي آب، يک پل با قطعات 2*4 متر که روي آن هم بايد رزمنده باشي، هم نماز بخواني، هم استراحت کني و هم اگر دستشويي داشتي، همانجا انجام بدهي.
اگر پايت را مي گذاشتي پايين، سگ ماهي ها گاز مي گرفتند. اگر بالا بودي، پشهها امان نميدادند و در سمت چپ و راست، نيها و عراقيها مزاحم بودند. من براي بازديد رفته بودم که اين صحنهها را ديدم.
36 نیروی غیر قابل بازگشت جمع کردم
/ در کربلاي 5 حاج قاسم پشت بيسيم گفت: چند تا نيرو که قصد بازگشت نداشته باشند، امکانات براي خاکريزها ببرند، نياز دارم. بچّهها در خطوط مقدّم داشتند تلف ميشدند.
من مأمور شدم 36 نفر نيروي غيرقابل بازگشت جمع کنم. نيروها بر هم سبقت ميگرفتند.
36 نفر را سوار کردم. از سه راه مرگ که ميخواستيم عبور کنيم، رگبار آتش دشمن اجازه نميداد.
دو گردان در خاکريزهاي جلو بودند که مهمات و جيرهي جنگي ميخواستند. از 36 نفر نيرويي که بردم، فقط سه نفر سالم ماندند. بقيه ظرف 2 ساعت به شهادت رسيدند، اما امکانات را به گردانها رسانديم؛ در اين عمليات من ترکش خوردم و به عقب منتقل شد.