http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/21553

شناسه خبر: 21553
۱۳۹۳-۸-۲۷ ۲۱:۴۷

فرمانده شهیدی که رتبه چهار آزمون ورودی دانشگاه بود

<p style="text-align: justify;">سردار شهید مهدی زین&zwnj;الدین نه&zwnj;تنها درصحنه جهاد و مبارزه خلوص و ذکاوت خود را نشان داد، درصحنه علمی نیز مرد میدان بود.</p>

تا شهدا - ۱۸ مهر ۱۳۳۸ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شد؛ مادرش او را با وضو شیر می‌داد و با انسی که با قرآن داشت تلاش می‌کرد تا او را تربیت قرآنی کند؛ همین شد که او بدون داشتن معلمی در کودکی قرآن را آموخت و در دوران مختلف زندگی به قرائت آن مداومت داشت.
بزرگ‌تر که شد برای رفع تشنگی معنوی خود به دنبال شهید آیت‌الله مدنی رفت و با او انس گرفت تا در مهم‌ترین دوران هدایت انسان از یکی از بزرگان علوم دینی بهره ببرد.
در دوران دبیرستان کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و درست زمانی که حزب رستاخیز به‌صورت اجباری عضوگیری می‌کرد، به عضویت این حزب درنیامد و سوابقش سبب شد تا از مدرسه نیز اخراج شود اما ناامید نشد و با تغییر رشته از ریاضیات به علوم طبیعی دیپلم خود را گرفت و در کنکور سال ۵۶ رتبه چهارم دانشگاه شیراز را به دست آورد.
تبعید پدرش (که از مبارزان در عرصه انقلاب بود) به سقز سبب شد تا از ادامه تحصیل انصراف دهد و به‌صورت جدی‌تری در عرصه مبارزه وارد شود.
پس از مدتی پدر دوباره تبعید شد؛ این بار از سقز به اقلید فارس و این ایام مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود؛ پدر با استفاده از فرصت پیش‌آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایر اعضای خانواده، از خرم‌آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش مؤثری را عهده‌دار شد.
مهدی پس از انقلاب به عضویت جهاد سازندگی درآمد و وقتی سپاه پاسداران به‌فرمان امام خمینی (ره) تشکیل شد، وارد این نهاد انقلابی و نوپا گردید.
اول به قسمت پذیرش رفت و بعد مسئول واحد اطلاعات سپاه قم شد؛ در عملیات بیت‌المقدس مسئولیت اطلاعات عملیات قرارگاه نصر را به عهده گرفت و در سن ۲۳ سالگی به‌عنوان فرمانده تیپ امام علی ابن ابیطالب شد.
سرانجام عمر ۲۵ ساله شهید مهدی زین ‏الدین، این فرمانده محبوب در ۲۷ آبان ماه سال ۱۳۶۳ به پایان رسید و او به همراه برادرش مجید زین‌الدین در مأموریتی که از کرمانشاه به‌سوی سردشت آذربایجان غربی درحرکت بود در منطقه تپه ساروین، با گروه‏های ضدانقلاب درگیر و به فیض شهادت نائل آمد.

پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت شهادت شهید زین‌الدین
آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب که در زمان شهادت شهید زین‏ الدین، ریاست جمهوری اسلامی ایران و ریاست شورای عالی دفاع را بر عهده داشتند، طی پیامی به جانشین شهید زین‏ الدین در لشکر ۱۷ علی‏بن‏ابی‏طالب (ع) قم که وی نیز در یکی از عملیات‏‌ها به شهادت رسید، از مقام شهید مهدی زین‌الدین تجلیل کردند که متن پیام بدین شرح است.
برادر اسماعیل صادقی، مسئول ستاد لشگر ۱۷ قم، متقابلاً شهادت سردار شجاع اسلام مهدی زین ‏الدین و برادر فداکارش مجید را به یکایک افراد و فرماندهان آن لشگر و به همه فرماندهان سپاه پاسداران تبریک و تسلیت می‌‏گویم.
بی‏شک این خون‏های پاک، همگان را در پیگیری هدف‏های بزرگ اسلامی مصمم‏‌تر و بازوی پرتوان رزمندگان را نیرومند‌تر می‌‏سازد.
سردار شهید این لشگر، شهید مهدی زین ‏الدین که به‌حق می‌‏توان گفت از ستارگان درخشان بود، با فقدان خود ما را داغ‏دار کرد.

چند خاطره از شهید زین‌الدین
حوصله‌ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به‌سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می‌گفتید قم تا خرم‌آباد رو سه‌ساعته می رین.» گفت «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتادتا بیش‌تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه.» منبع: کتاب زین‌الدین
جلسه که تمام شد دیدیم تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام‌شده است؛ اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی‌های لشکر، آمده بود همان‌جا؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم. منبع: کتاب زین‌الدین
ظرف‌های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف‌شویی. گفت «انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می‌شورم تو آب بکش.» گفتم «مگه چقدر ظرف هست؟» گفت «هرچی که هس. انتخاب کن.» منبع: کتاب زین‌الدین
ناهار خونه پدرش بودیم. همه دورتادور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و باهم شروع کنیم. این‌قدر کارش برام زیبا بود که تا الآن تو ذهنم مونده. منبع: یادگاران ص ۱۹
گاهی یک حدیث، یا جمله‌ی قشنگ که پیدا می‌کرد، با ماژیک می‌نوشت روی کاغذ و می‌زد به دیوار. بعد راجع به ش باهم حرف می‌زدیم. هرکدام، هرچه فهمیده بودیم می‌گفتیم و جمله می‌ماند روی دیوار و توی ذهنمان. منبع: کتاب زین‌الدین
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می‌دیدم ظرف‌های شام را یک شسته. نمی‌دانستیم کار کیه. یک‌شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی‌رسم کمک تون کنم. ولی ظرف‌های شب با من»