http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/20574

شناسه خبر: 20574
۱۳۹۳-۷-۲۸ ۲۱:۰۳

خاطره ای منتشر نشده از شهید حسن قالیباف

<p dir="RTL">من تا مدتها نمی دانستم که حسن قالیباف برادر فرمانده لشکر 5 نصر &nbsp;است. حسن خیلی شیطون ، پر انرژی و کار ی بود. خیلی سخت کار می کرد؛ حسن وقتی کار می کرد با هیچ کس حرف نمی زد تمام بدنش خیس عرق می شد. در غیر کار بسیار شلوغ بود ولی زمان کار در سکوت کامل فقط کار می کرد &nbsp;من وقتی حسن کار می کرد کیف می کردم چون&nbsp; همه کارها را حسن انجام می داد و من استراحت می کردم...</p>

به گزارش خبرنگار تا شهدا از خراسان رضوی؛ جملات بالا از خاطرات سوم آزاده حسین محمدی مفرد در مورد خاطراتی از شهید حسن قالیباف برادر دکتر قالیباف است که قبل از این خاطره، خاطرات قبلی این آزاده با عنوان (شهیدی که بعد از 16 سال با پیکری سالم پیدا شد - شهید محمد رضا شفیعی) یا (شهید محمد رضائی /پیکر شهیدی که سالم به ایران آمد + تصاویر) در پایگاه خبری تا شهدا منتشر شده بود که با استقبال بسیار زیاد کاربران ، خبرگزاری ها، سایت ها ، روزنامه ها و وبلاگ ها قرار گرفته بود. خاطرات سوم این آزاده را در مورد شهید حسین قالیباف در تا شهدا منتشر می کنیم.

حسین محمدی مفرد که از غواصان لشکر 5 نصر واحد تخریب در دوران دفاع مقدس است. او در تاریخ 1365/10/04 در عملیات کربلای چهار در سن 14 سالگی در منطقه شلمچه به اسارت نیروهای بعثی دشمن درآمد در مصاحبه با خبرنگار تا شهدا به روایت خاطراتی حسن قالیباف پرداخته است.

واحد تخریب لشکر 5 نصر در نزدیکی شهر ایلام  در منطقه ای کوهستانی بود .

دوستی  من  و حسن در واحد تخریب لشکر 5 نصر به فرماندهی حاج ماشالله آخوندی شروع شد. من به همراه حسن قالیباف ، شهید حمید شادکام ، شهید سید جواد حیدری ، برادر حسن حیدری ، برادر محمد کرمانی ، برادر سید کاظم موسوی ، برادر  جواد کاملان ، شهید سید هادی رضوی ، شهید امین فرمانبر  و.... در واحد تخریب لشکر 5 نصر بودیم .

من تا مدتها نمی دانستم که حسن قالیباف برادر فرمانده لشکر 5 نصر  است. حسن خیلی شیطون ، پر انرژی و کار ی بود.

خیلی سخت کار می کرد؛ حسن وقتی کار می کرد با هیچ کس حرف نمی زد تمام بدنش خیس عرق می شد.

در غیر کار بسیار شلوغ بود ولی زمان کار در سکوت کامل فقط کار می کرد  من وقتی حسن کار می کرد کیف می کردم چون  همه کارها را حسن انجام می داد و من استراحت می کردم.

جالب بود وقتی  کار   تمام می شد به اسم هر دو نفر ما  تمام می شد! این خیلی حال می داد و  از هر دونفر ماتشکر می کردند!!

 یک روز که  با حسن تصمیم گرفتیم  بر روی  دیواره خالی جلوی واحد تخریب که تقریبا جلوی دفتر تبلیغات بود  پله درست کنیم چون  پله  های  موجود تا محل  تانکر های آب فاصله داشت و رزمندگان برای گرفتن وضو باید  فاصله ای بیشتری را می رفتند و این پله ها مسیر را کوتاه تر می کرد حسن گفت بیا پله درست کنیم تا فاصله کمتر شود.

ما هم که حال و هوای کمک و  ایثار از همه وجودمان بالا می رفت تصمیم گرفتیم  این کار را انجام دهیم  شاید در کوله بار اعمالمان نوشته شود و لایق شهادت شویم  این کا ر را شروع کردیم.

من 10 دقیقه کلنگ می زدم و از حال می رفتم حسن یک سره کار می کرد و شاید در دلش به بی حالی من هم می خندید ، هم قوی بود و هم سخت کوش... چهره حسن بسیار شباهت به  حاج باقر قالیباف داشت.

 حاج  باقر تا جایی که  به خاطر دارم  تازه از حج آمده بود و سرش را هم تراشیده بود نمی  دانم برای چه آن روز به واحد تخریب آمده بود خیلی به یاد ندارم که با چه کسانی آمده بود.

من مشغول لمیدن بودم و حسن هم در حال کار کردن من تا آقای قالیباف را دیدم خودم را مرتب کردم و بیل را برداشتم و شروع به کار کردن کردم و زیر چشمی  نگاه می کردم ببینم  ایشان آیا اینطرف می آیند که بایستم و احترام بگذارم که از شانس من به سمت ما آمدند و من سلام کردم و زیارت قبول گفتم ولی حسن همچنان  بی تفاوت در حال کار کردن بود.

آقای قالیباف یک خسته نباشید به حسن گفت (خسته نباشی جوان) و رفت حسن هم خیلی معمولی جواب داد وقتی حاج باقر رفت گفتم:

حسن  بابا، بی خیال فرمانده لشکر بود!

گفت بی خیال کارت را بکن!!!

من هنوزم نفهمیده بودم که ماجرا چیست؟ این اتفاق را برای دوستان دیگرم تعریف کردم آنها به من گفتند آقای عزیز، باقر قالیباف برادر حسن است!

تازه فهمیدم که ای بابا چرا حسن اون روز این رفتار را کرد.

 .... من و دوستانمان برای آموزش غواصی به اروند رفته بودیم و محل استقرار ما در ساختمانی کنار یک مسجد بود (البته آن چیزی که در خاطرم هست) و مسئول آموزش هم شهید عبدی بود.

حسن از واحد تخریب رفته بود و در آن طرف رودخانه در حسینیه ای  روبروی مسجد ما معاون گروهان بود.

بعد از ظهر  یک روز که ما از  آموزش آمدیم و نماز را خواندیم و شام را خوردیم حسن آمد و از دیدنش خیلی خوشحال شدیم  همانطور که گفتم حسن بسیار  پر انرژی و شلوغ بود وقتی می آمد با خنده و شوخی همه  متوجه آمدنش می شدند.

آن شب کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم.

شهید حسن قالیباف

شهید شادکام شروع کرد از جن و پری حرف زد که گربه سیاه جن است و جن  خودش را به شکل گربه درست می کند تا راحت بین آدمها تردد کند و از این حرفها  وقتی حسن خواست  برود هوا  تاریک شده بود و باید برای برگشت به گروهان در آن طرف آب، از کنار رودخانه  و نخلستان مسافت زیادی را می رفت تا از روی پل عبور کند.

هوا هم خیلی تاریک بود. قبل از رفتن حسن از مسجد  چند نفر از بچه ها جلوتر رفتند و در جایی  مخفی شدند.

حسن که  از مسجد خارج شد ما  منتظر  بودیم تا عکس العمل حسن را ببینیم بچه ها با در آوردن صدای گربه و تکان دادن شاخه های  اطراف نخلستان توجه حسن را  به خودشان جلب کردند از شانس بد حسن و شانس خوب ما یک گربه سیاه هم از راه رسید و  از نزدیک حسن رد شد و وقتی حسن را دید  ایستاد و به حسن خیره خیره نگاه کرد!

حسن  هم که گفته های داخل مسجد را به خاطر آورد با سرعت برگشت و گفت: جن جن  ما هم  خیلی جدی گفتیم اره حسن جن بوده بیا و امشب نرو.

بی خیال  و شب را همین جا بخواب.

گفت نه من باید صبح زود بچه ها را آماده کنم من نباشم  همه تا دیر وقت می خوابند باید برویم خط مقدم.

خلاصه یک چراغ قوه  از ما گرفت و رفت و همان ماجرا تکرار شد. در راه چراغ قوه خاموش شد و حسن باز برگشت و یک چراغ قوه دیگر گرفت و بالاخره رفت.

 جالب بود که حسن به جای اینکه در این مدت  چهره اش  شبیه  ترس باشد نیشش مثل همیشه  تا بنا گوش باز بود و می خندید و با خنده می گفت: چراغ قوه از کار افتاد و کلی برای  اتفاقات پیش آمده می گفت و می خندید و خودش هم با خنده می گفت: خاموش شدن چراغ قوه  کار جن ها بود!

حالا اگر ترسیده بود و سعی می کرد که نشان دهد نترسیده یا برای سرگرم کردن ما این گونه رفتار می کرد نمی دانم.

در هر حال حسن در ترسیدنش هم همان شیطنت خاص خودش را داشت. فردا حدودا ساعت 4 بعد از ظهر به مسجد آمد و با همان شلوغ کاری و خنده گفت: می دونید با اون رفتار  شما من چه خوابی دیدم؟

گفتیم: نه.

گفت: خواب دیدم که پدر و مادرم از دنیا رفته اند و من رفتم قبرستان سر قبر آنها  وقتی رفتم سر مزارشان یک دفعه پدر و مادرم از قبر با کفن بیرون آمدند و دنبالم کردند تا مرا بگیرند و من فرار کردم.

من  گفتم حسن ،خواب دیدنت هم مثل آدمها نیست.

شهید شادکام سریع گفت: فاتحه! ما را هم  شفاعت کن. دیگر رفتی! همین بار که بری خط مقدم کارت تمام است و خدانگهدار شهید می شوی!!

حسن به همراه نیروهایش از آنجا رفتند و طولی نکشید که حسن زندگی کوتاه دنیا را رها کرد و جاودانه شد .

آری شهادت انتخاب است نه اتفاق و آدمهای مثل حسن با تلاش صادقانه انتخاب شدند و رفتند.

راوی: آزاده حسین محمدی مفرد

 

شهید حسین قالیباف