http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18906

شناسه خبر: 18906
۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۴۲

وقتی قنداقه در آغوش علی آرام گرفت

<p style="text-align: justify;"><span>در ميدان رزم چون مولايش علي(ع) مي رزميد وشوق شهادت در وجودش موج مي زد. سرانجام این سردارملی وسرباز فداکار اسلام عزیز در روز چهارم آذر 1366 در حين انجام يك ماموريت گشت شناسايي به درجه رفيع شهادت نائل آمد.</span></p>

به گزارش تا شهدا ، سال 1341 در خانواده اي مذهبي در همدان ديده به جهان گشود.جرات , تيزهوشي و توانائي جسمي از خصوصيات بارز دوران کودکی او بود . علاقه زیادي به ورزش هاي رزمي داشت .پر تلاش و باروحيه بود. دوران ابتدائي و راهنمايي را در شرایط فقر خانواده گذراند و خود نيز براي امرار معاش خانواده اش كارمي كرد.
ورود ش به هنرستان همزمان با پيروزي انقلاب بود.اومانند میلیونها ایرانی درراه پیروزی و استمرار انقلاب اسلامی تلاشهای زیادی به عمل آورد.

با شروع جنگ تحميلي وتجاوز دشمن بعثي به خاك مقدس جمهوري اسلامي اوکه شوق زيادي براي رفتن به مناطق جنگي داشت , با تشكيل وقبول فرماندهی گردان انصار الحسين (ع) و به عهده گرفتن مسئوليت آموزش جنگهای كوهستاني در این گردان , به منطقه عملیاتی رفت.
درعمليات مسلم بن عقيل با اينكه بيش از17 سال سن نداشت 140 نفر از نيروهاي بعثي را كه به اسارت رزمندگان اسلام در آمده بودند از داخل خاك عراق به پشت جبهه انتقال داد و شهامت و شجاعت خود را به اثبات رساند.

 

باتشكيل لشکر انصار الحسين (ع)به عنوان فرمانده اطلاعات و عمليات این یگان برگزيده شد ودر بيشترعملياتی که از سوی رزمندگان اسلام برای مقابله با متجاوزان صورت می گرفت,شرکت کرد. از جمله عمليات والفجر2 , والفجر 5 , والفجر 8 و...اوچند بار در این عملیات مجروح شد اما هربار با جدیتی بیشتر و عزمی راسخ تر به جبهه بر می گشت.

علي چيت سازیان درعمليات كربلاي 4و5 نيز به عنوان فرمانده محور عملياتي لشکر انصارالحسين (ع) به مبارزه با دشمنان خدا پرداخت ورشادتهايي را از خود به يادگار گذاشت. هنوز جاي جاي خاك شلمچه حماسه‌ها و رشادتهاي او رادر دل خويش به يادگار دارد ,حماسه هایی که تا همیشه ی تاریخ فراموش نخواهد شد.

در زیر خاطره ای از شهید علی چیت سازیان را به نقل از کتاب دلیل می خوانیم.

 

از عملیات والفجر پنج بر می گشتیم.

همه می دانستند که سنت علی و بچه ها دیدار با خانواده شهدای عملیات است

قبل از دیدن خانواده خودشان...

گفت:اول دیدار با خانواده ی شهدایی که متاهل بودند.

رفتیم ملایر،منزل شهید احمدی پور...

به محض اینکه رسیدیم،قنداقه فرزند شهید احمدی پور را آوردند...

علی آرام صورتش را گذاشت روی قنداقه،دم گوش دختر شهید نجوا کرد

آرام و بی صدا یک باره بغضش ترکید.

صورتش را از پارچه سفید قنداقه جدا کرد...

پارچه سفید خیس شده بود...