http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18630

شناسه خبر: 18630
۱۳۹۳-۴-۱ ۲۳:۱۴

انگار نوری بلند شد

<p style="text-align: justify;"><span>قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم : همه جا تاریک بود . بعد از یک گوشه انگار نوری بلند شد . درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز . جنازه ای آن جا بود ، با لباس سپاه . با آن که روی صورتش خون خشک شده بود ، بیش تر به نظر می آمد خوابیده باشد تا مرده . جنازه تا کمر از توی تابوت بلند شد . نور هم با بلند شدن او جابه جا شد . حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.</span></p>

تا شهدا؛ من آخرین بچه از شش بچه ی یک خانواده معمولی بودم . تا راهنمایی هم بچه ماندم . هنوز که حیاط خانه نه چندان بزرگمان را در محله ی باجک قم می بینم ، یاد شیطنت های خودم و خواهرم می افتم . یادم می آید که از انبار دوچرخه - فروشی پدر دوچرخه بر می داشتیم و در ساعت استراحت بین شیفت صبح و بعد از ظهر مدرسه مان بازی می کردیم . پدرم که سرش به کار خودش بود . ما هم مثل خیلی دیگر از دخترها به مادر نزدیک تر بودیم تا پدر . مادرم هوای بچه هایش ، مخصوصاً ما دخترها ، را زیاد داشت . سعی کرد که ما تا دیپلم گرفتن راحت باشیم و به چیزی جز درسمان فکر نکنیم ، آن هم در قم آن زمان ، که تعداد کمی از دخترها دیپلم می گرفتند . این توجه مادرانه را بگذارید کنار این که من ته تغاری و عزیزکرده ی مادر هم بودم . همیشه بهترین لباس هایی را که می شد برایم می خرید یا می دوخت . هرجا هم که می رفت معمولاً مرا هم همراه خودش می برد . جلسه ی قرآن را که خوب یادم هست ، با هم می رفتیم . سوره های ریز و درشت قرآن که آن جا حفظ کردم از آن به بعد همیشه یادم بودند .

شروع به جوانی من هم زمان با انقلاب شد . هفده ساله بودم . دوران تغییرات بزرگ ، این تغییر برای من حزب جمهوری به وجود آمد . دبیر زیستمان در حزب کار می کرد . به تشویق او پای من هم به آن جا باز شد . جذب فعالیتها و کلاس های آن جا شدم . کلاس های احکام ، معارف ، اقتصاد اسلامی ، قبل از انقلاب تنها چیزی که در مدرسه ها از اسلام یاد بچه ها می دادند مسئله ی ارث بود و این چیزها ، برای این که اسلام را دین کهنه ای نشان دهند . شروع انقلابی شدن من از آن وقت بود . یعنی سعی می کردیم چیزهایی را که سر کلاس های آن جا به مان می گفتند در عمل پیاده کنیم . سعی می کردیم در کارهایمان ، همین کارهای روزمره ، بیش تر توجه کنیم ، پیش تر دقت کنیم . در غذا خوردن ، راه رفتن ، برخورد با خانواده و دوستان . حتا مسواک زدن برایمان کاری شده بود . نوارهای شهید مطهری را آن جا شنیده بودم . یادم هست می گفت " آدم کسی را که دوست دارد همه چیزش شبیه او می شود. " ما هم همین را می خواستیم ؟ که شبیه آدمهای بزرگ دینمان بشویم که ساده گیری و ساده زیستن را به ما یاد می دادند . مثلاً یک لباس را کلی وقت می پوشیدیم . آن هم من که مادرم تا قبل از آن سخت گیرترین بچه اش راجع به لباس بوده ام . آدم به طور طبیعی در سن جوانی دنبال تنوع است ، ولی ما می خواستیم با فدا کردن این چیزها به چیزهای بهتر و متعالی تری برسیم . نه من ، اکثر جوان ها داشتند این طوری می شدند .

یک روز که کلاسمان تمام شد گفتند " زود خودتان را برسانید خانه . امشب خاموشی است . " جنگ شروع شده بود . عراق آمده بود و خرمشهر را گرفته بود . جنگ که شروع شد نوع فعالیتهای حزب هم عوض شد . کلاس های آموزش اسلحه و امداد گری گذاشتند . اسلحه می آوردند و باز و بسته کردنش را نشانمان می دادند . فکر می کردیم اگر جنگ بخواهد به شهرهای دیگر هم بکشد باید بلد باشیم تیر اندازی کنیم . بعد از مدتی هم ، ساختمان حزب شد تدارکات پشت جبهه . آن کلاس های سابق کم رنگ تر شدند و جایش را خیاطی و بافتنی برای رزمندگان گرفت و حزب برای من تمام شد . آن روزها به خوابم هم نمی آمد که این حزب ها رفتن ها آخرش به ازدواج و آشنایی با او بکشد . پیش از او یک خواستگار دیگر هم برایم آمده بود . آدم بدی نبود ، ولی خوشم نیامد ازش . لباس پوشیدنش به دلم ننشست .

خدا وقتی بخواهد کاری انجام شود . کسی دیگر نمی تواند کاری کند . خرداد سال شصت و یک ، یک هفته بعد از آن خواستگار اولی ، خانواده ی زین الدین ، مادر و یکی از اقوامشان ، به خانه ی ما آمدند . از یکی از معلم های سابقم در حزب خواسته بودند که دختر خوب به شان معرفی کند . او هم مرا گفته بود . آمدند شرایط پسرشان را گفتند ، گفتند پاسدار است . بعد هم گفتند به نظرشان یک زن چه چیزهایی باید بلد باشد و چه کارهایی باید بکند . با من و خانواده ام صحبت کردند و بعد به آقا مهدی گفته بودند که یک دختر مناسب برایت پیدا کرده ایم . قرار شد آن ها جواب بگیرند و اگر مزه ی دهان ما " بله " است جلسه ی بعد خود آقا مهدی بیاید .

در این مدت پدرم رفت سپاه قم پیش حاج آقا ایرانی . گفته بود " یک همچین آدمی آمده خواستگاری دخترم . می خواهم بدانم شما شناختی از ایشان دارید ؟ " او هم گفته بود " مگر در مورد بچه های سپاه هم کسی باید تحقیق بکند؟ " پدرم پیغام داد خود آقا مهدی بیاید و ما دو تایی با هم حرف بزنیم .

قبل از آمدن آقا مهدی یک شب خواب دیدم : همه جا تاریک بود . بعد از یک گوشه انگار نوری بلند شد . درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز . جنازه ای آن جا بود ، با لباس سپاه . با آن که روی صورتش خون خشک شده بود ، بیش تر به نظر می آمد خوابیده باشد تا مرده . جنازه تا کمر از توی تابوت بلند شد . نور هم با بلند شدن او جابه جا شد . حرکت کرد تا دوباره بالای سرش ایستاد.