http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18364

شناسه خبر: 18364
۱۳۹۳-۳-۹ ۱۶:۱۷

عكس مي‌گيرم و خودم را مي‌سازم

<p class="a" style="text-align: justify;" dir="RTL">فرهاد كفش&zwnj;ها را گذاشت توي مشمع و گفت: &laquo;چه طور مي&zwnj;توانم با اين سر و وضع بروم وسط خانواده&zwnj;ها و از شهدا عكس بگيرم. كي با كفش قرمز ميره جبهه؟!&raquo;</p>

نگاهي به زندگي هنرمند شهيد فرهاد اشرفي

به گزارش تا شهدا؛ از طبقه داستان شروع كرد، كتاب‌ها را يكي‌يكي از جايشان بيرون مي‌كشيد، با پارچة نمدار خاكشان را مي‌گرفت و سر جايش مي‌گذاشت؛ رمان‌هاي كلاسيك، نو، همه جوري پيدا مي‌شد.

بعد رفت سراغ عكاسي و سينما؛ «ادبيات فيلم، فنون بازيگري، فيلمسازي سوپر 8، بررسي فنون عكاسي، عكاسي 35 ميليمتري، عكاسي رنگي، دوربين‌هاي عكاسي، دنياي شيرين عكاسي، ظهور در عكاسي و سينما و...

و بعد فلسفه و دين و...

كارش كه تمام شد، كف دست‌هايش را روي زمين گذاشت و به آنها تكيه داد، به قفسه كتاب‌ها خيره شد، تحول خودش را از سرگشتگي، برخوردهاي اجتماعي و جر و بحث‌هاي فلسفي تا پختگي فكري و اعتقادي كه اكنون احساس مي‌كرد، پيش رو داشت. صدايي از پشت سرش شنيد: «نخوابيدي استاد؟! ساعت دو بعد از نصف شب است». پدرش بود. با موهاي به هم ريخته و چشم‌هاي قرمز. خنديد و گفت «بيا بشين، شب خوبيه، حيفه بخوابم!»

فرهاد سال 1344 در روستاي فشي كنگاور به دنيا آمد. پدرش (اميرعلي) و مادرش (توران) دختر عمو، پسر عمو بودند. شايد فرهاد، سكوت و كم‌توجهي به پول جمع كردن را از پدرش به ارث برده بود. او دوران كودكي‌اش را در كنگاور گذراند، پدرش كشاورزي مي‌كرد و مادرش قالي‌بافي و او فارغ از داشتن و نداشتن‌ها از صبح تا غروب كنار چشمه، يا توي باغ با خواهر و برادرش سرگرم بازي بود. وقتي فريدون، برادرش با چوب قورباغه‌ها را اذيت مي‌كرد، او ابروهايش را در هم مي‌برد و لب‌هايش را مي‌داد جلو. فريدون مي‌خنديد به مادرش مي‌گفت: فرهاد دلش براي قورباغه‌ها مي‌سوزد!

فرهاد ديپلمش را از مدرسه دكتر بهشتي، خيابان آذري گرفت. توي همين سال‌ها بود كه براي اولين بار عكاسي كرد. با يك دوربين تك عدسي، از طبيعت عكس مي‌گرفت. در نظر معلمان او دانش‌آموزي زرنگ، اهل فكر و ساكت بود و در نظر بچه‌ها يكي كه اهل حال نيست. تمام وقت خارج از مدرسه‌اش به عكاسي و نقاشي مي‌گذشت. يك اتاق آجري گوشة حياط ساخته بود و عكس‌ها را خودش ظاهر مي‌كرد. عكس‌هايش هميشه يا توي طشت آب شناور بودند يا روي بند رخت آويزان.

بعد از دبيرستان، يك سال رفت كاشان منزل خواهرش آنجا از خانه طباطبايي‌ها، بروجردي‌ها، علوي‌ها و... خيلي عكس گرفت. با يك توريست آلماني به نام هنري هم آشنا شد. هنري را به منزل خواهرش دعوت كرد و مدتي را در كاشان با او گذراند. هنري بعدها از آلمان برايش دو بار دعوت‌نامه فرستاد كه بار دوم بعد از شهادت فرهاد بود.

سال 1364 در رشته نقاشي دانشگاه پرديس اصفهان قبول شد. نقاشي را دوست داشت. از تركيب شگفت‌انگيز رنگ‌ها لذت مي‌برد. اما هر چهارشنبه كه شهدا را در خيابان‌هاي اصفهان تشييع مي‌كردند، دلش مي‌گرفت. احساس مي‌كرد، كشيدن كوزه‌هاي سفالي، گلدان‌هاي شيشه‌اي و گل‌ها و درخت‌ها برايش كافي نيست. احساس تازه‌اي در او بيدار شده بود. تا مي‌توانست از مردم، نگاه‌هايشان، حالات چهره‌شان و تابوت‌هاي شهدا عكس مي‌گرفت و بعد تنها در اتاقش ساعت‌ها به عكس‌ها خيره مي‌شد.

يك تابلو نقاشي در او احساس معيني از شخصيت نقاشي به وجود مي‌آورد. اين احساس هر چند قوي بود، زياد به طول نمي‌انجاميد. آن عكس‌ها او را به فكر مي‌برد؛ ساعت‌ها، روزها و گاه هفته‌ها. مطمئن بود آنها به يك زيبايي معقول و فراحسي رسيده‌اند. اما چگونه، نمي‌دانست.

همان سال تغيير رشته داد و سال 65 در رشته عكاسي دانشگاه هنر تهران پذيرفته شد.

مادر از اينكه فرهاد ديگر از او دور نمي‌شود، خوشحال بود. از پله‌ها كه آمد بالا، جلو در، چشمش به كفش‌هاي او افتاد. كهنه و فرسوده بودند. با صداي بلند گفت: «آرزو به دلم ماند، اين پسر مهندسم يك جفت كفش و لباس خوب بپوشد.» فرهاد خنديد. سرش را از روي كتاب بلند كرد و گفت: «اولاً من مهندس نيستم، دوماً اصلاً نمي‌دانم تو دوست داري چه جور لباسي بپوشم. مادر گفت: «يك پيراهن و شلوار سبز با كفش‌هاي قرمز!» بعد هم رفت سر گنجه، از صندوقچه پول برداشت و داد به فرهاد.

چند روز بعد، فرهاد، مادرش(توران) را به اتاقش دعوت كرد. توران چشم‌هايش را گشاد كرد و گفت: «فرهاد چقدر خوشگل شدي! كي بشه لباس دامادي بپوشي!» فرهاد سرش را انداخت پايين. بند كفش‌ها را باز كرد و گفت: «فكر نكن من اينها را بيرون بپوشم. هر وقت دوست داشتي بگو براي خودت بپوشم.»

فرهاد كفش‌ها را گذاشت توي مشمع و گفت: «چه طور مي‌توانم با اين سر و وضع بروم وسط خانواده‌ها و از شهدا عكس بگيرم. كي با كفش قرمز ميره جبهه؟!»

وقتي از جبهه برمي‌گشت، تو زيرزمين مسجد ابوالفضل(ع)، به بچه‌هاي محل عكاسي ياد مي‌داد. دلش مي‌گرفت وقتي مي‌ديد جوان‌ها سر كوچه‌هاي تنگ و شلوغ يافت‌آباد، علاف باشند. خيلي از آنها كه فرهاد عكاسي يادشان داد و كتاب داد بخوانند، شهيد شدند؛ برادران اسلامي، ايرج قاسمي و...

هنر براي او ديگر خلق يك اثر هنري كه بيننده را ميخكوب كند و تحسينش را برانگيزد نبود، حالا در كشيدن يك تابلو نقاشي يا عكس‌هايش به دنبال تجسم يك حقيقت بود كه بيننده را به درك ناگواري‌ها، تحمل سختي‌ها و تزكيه و پرورش روح سوق دهد.

يك روز از دانشگاه كه برگشت، با صداي بلند مادرش را صدا زد. با يك بسته اسكناس صد توماني و يك جعبه شيريني توي راهرو ايستاده بود. مادر گفت: «واي فرهاد، اين همه پول رو از كجا آوردي؟» فرهاد در جعبه شيريني را باز كرد و گفت: «من به شش تا از بچه‌هاي دانشگاه زبان انگليسي درس دادم. هر شش‌تاشان در امتحان قبول شدن. حالا به ميل خودشان نفري هزار تومان به من هديه دادن.» مادر يك شيريني توي دهانش گذاشت و گفت: «چقدر اين شيريني خوشمزه است! اين‌قدر پدرت براي من شيريني خريده اين مزه رو نداده. بي‌خود نيست مردم بچه‌هاشان را مي‌گذارند درس بخوانند.» هر دو خنديدند.

او از آن پول، صد تومان به مادر داد و نفري صد تومان هم به خواهر و برادرهايش. بعد گفت: «مادر! يادته وقتي هشتگرد بوديم، وضعمان خيلي بد بود، يك دوست داشتم، اسمش حسن بود. حالا دانشگاه قبول شده، اما نمي‌خواهد برود. چون وضع خانواده‌اش خوب نيست. مي‌خواهم اين پول را ببرم براي حسن.» فرهاد تا دم در رفت، دوباره برگشت و گفت: «مي‌دوني مادر دلم مي‌خواهد يك روز از كف پات تا بالاي سرتو بسته اسكناس بچينم تا ديگه سختي نكشي.» مادر خنديد و گفت: «تو با اين لاغري مي‌خواهي براي من كار كني؟» فرهاد ابروهاي پرپشت و چسبيده به هم خود را در هم برد و گفت: «مگه به كار كردنه، آدم بايد عقلش كار كنه».

بالاخره اتفاقي كه اميرعلي و توران(پدر و مادر فرهاد)، هميشه به آن فكر مي‌كردند و مي‌ترسيدند زندگي شيرين و سادة آنها را تلخ كند، افتاد.

مادر از پنجره اتاق ديد يك نفر به زن همسايه چيزي گفت كه او چهره‌اش را درهم كشيد و گفت: «نه من نمي‌توانم بگويم آقا!» يك دفعه صدايي از اتاق فرهاد آمد. تنبوري كه به ديوار آويزان بود، افتاده بود روي زمين. پدر توي راهرو بود. توران گفت: «چرا اين وقت روز اين جايي و سر كار نيستي؟» اميرعلي به ديوار زير پله تكيه داد و گفت: «برو چادرت را سر كن بايد برويم.»

شاخه‌هاي بيد مجنون ريخته بود روي در و ديوار سردخانه. مادر شهيد را صدا كردند. صورت فرهاد از لابه‌لاي پارچه‌هاي سفيد بيرون زده بود. مادر، پيشاني‌اش را بوسيد. يخ يخ بود. سرش را گذاشت كنار سر فرهاد و آرام در گوشش چيزي زمزمه كرد. امير علي آمد، دستش را گرفت. توران گفت: «ميدوني اشرفي، وقتي فرهاد يك سالش بود، خواب ديدم بزرگ شده و خيلي قد بلند، آدم‌هايي كه همه سفيد پوشيده بودند، داشتند او را زير چند تا درخت، روي علف‌ها مي‌شستند. از همان موقع به دلم افتاد اين بچه برايم نمي‌ماند».

توران و اميرعلي را بردند دوكوهه تا اتاق پسرشان و محل شهادتش را نشانشان بدهند. اتاق طبقه پايين بود، نزديك حسينيه. كتاب‌ها، فيلم‌ها، بسته سنجاقي كه توران برايش خريده بود تا عكس‌هايش را از طناب آويزان كند، كف اتاق بود.

بچه‌ها از پدر فرهاد خواستند برايشان صحبت كند. او گفت: «ما خانواده پولداري نبوديم. اما زندگي شيريني داشتيم. از وقتي كه فرهاد رفته، زندگي براي ما تلخ شده و هر لحظه‌اش طولاني مي‌گذرد. من پنج تا پسر غير از فرهاد دارم. همه توي يك خانه بزرگ شدند، اما فرهاد رفت دنبال چيزي كه ديده نمي‌شود. فقط حس مي‌شود. او ماديگرا نبود. و اين به سرشت آدم برمي‌گردد. بهش مي‌گفتم استاد. خيلي چيزها به من ياد داد. مي‌گفت آدم در زندگي دو راه را مي‌تواند انتخاب كند؛ عصيانگري و چون و چرا كردن درباره همه چيز كه او را در بر گرفته يا آزار مي‌دهد. و يا تسليم و عبوديت حق. راه سومي وجود ندارد.

او همة هنرها را دوست داشت. نقاشي، عكاسي، نوشتن و موسيقي. يادم نمي‌آيد فرهاد را نااميد و خسته يا شاكي ديده باشم. كم‌حرف بود. فكر مي‌كنم آگاهي او را به يك جور حس فرو رفتن در خود و خلسه كشانده بود. وقتي مي‌گفتم استاد توي جبهه چه كار مي‌كني، به عكس شهدا اشاره مي‌كرد و مي‌گفت عكس مي‌گيرم و خودم را مي‌سازم. او در زندگي‌اش از من و مادرش فقط دو چيز خواست: يك ژيان كه دوازده هزار تومان بود و من نتوانستم برايش بخرم و بار آخر كه مي‌خواست برود، مغز گردو خواست كه چون توي خانه نداشتيم، نشد همراهش كنيم. همين!»

گلستان جعفريان