http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18362

شناسه خبر: 18362
۱۳۹۳-۳-۹ ۱۶:۰۷

هيچ يك احساس شكست نمي‌كرديم

<p class="a" style="text-align: justify;" dir="RTL">خبر سقوط كله&zwnj;قندي لرزه بر اندامم انداختم. با دوربين ديد در شب به كله&zwnj;قندي نگاه كردم. نُه پيكر پاك را به تيرك&zwnj;ها آويخته بودند و در بين ايشان باز موهاي جوگندمي رضا جوادي در حالي كه از پا آويزان شده بود يادآور نداي تكبير تمام رزمندگان بود. سوزش تركش&zwnj;هاي ريز پاهايم التيام يافته بود. ديگر دردي در بدن حس نمي&zwnj;كردم. چهار ـ پنج شب بي&zwnj;خوابي به نظرم نمي&zwnj;آمد. بي&zwnj;اختيار، فرياد الله&zwnj;اكبر سر دادم. چهل ـ پنجاه نفر از بچه&zwnj;ها با من هم&zwnj;صدا شدند: الله&zwnj;اكبر، الله&zwnj;اكبر، الله&zwnj;اكبر. هيچ يك از ما احساس شكست نمي&zwnj;كرديم.</p>

تا شهدا؛ قبل از عمليات بيت‌المقدس پنج، براي استراحت روي تپه‌اي كه مشرف به ده «سياناو» بود، مستقر شده بوديم. سياناو، يكي از آبادي‌هاي نزديك مرز عراق و از توابع شهر مريوان بود كه از سه راه ني به سمت مرز عراق، بين ارتفاعات «سورن» و ارتفاعات «قلنجان» مشرف به «دشت توتمان» بود. دهات متعلق به خواهر علي مريواني (از رؤساي كومله) بود. در يكي ـ دو شب اول، بچه‌ها با گذاشتن سه ـ چهار كمين، حملات ايذايي كومله‌ها را در نطفه خفه كردند. دو روز مانده به عمليات، شبانه حدود 210 برگ آيت‌الكرسي با دست نوشتم و به دستور فرمانده بين بچه‌ها تقسيم كردم. هفتاد درصد بچه‌هاي گروهان همه با تجربه بودند. رضا جوادي از بچه‌هاي خيلي شوخ گروهان بود. هيكل لاغر و نحيفي داشت. وارد چادر من شد و براي اولين بار در طول مدت هفده ماهي كه با هم در كردستان در عمليات‌هاي كوچك و كمين‌هاي متعدد همراه بوديم، بدون هيچ حرفي مرا بغل كرد و چند دقيقه‌اي با سكوت گذشت. حس عجيبي داشتم. پس از چندي با شوخي گفتم: رضا، چي شده؟ تو كه اهل اين جور خداحافظي و حلاليت طلبيدن‌ها نبودي! تا آن موقع هيچ‌كس اشك رضا را نديده بود. بچة ميدان خراسان (دروازه دولاب) بود. با چشمان پر اشك، پاكتي را به سمت من گرفت و گفت: جواد! اين وصيت‌نامة من است و من مي‌دانم كه...» از چادر به سرعت بيرون رفت.

به سمت ارتفاعات قلنجان حركت كرديم. غروب، يك گردان با استعداد كامل نزديك خط آماده بوديم. از آن ساعت ديگر رضا را نديدم. كله‌قندي هدف ما بود. در شياري كه بعد از عمليات فهميدم به نام «درة شيطان» معروف بود، بچه‌ها مورد حملة خمپارة دشمن قرار گرفتند. با هفت شهيد و ده مجروح، گروهان را به نقطة ديگري انتقال داديم. عمليات شروع شد. بچه‌ها با فرماندهي «سيامك امينيان» حركت كردند. در حال گذر از روي رودخانه، پاي سيامك با گلوله زخمي شد و داخل آب افتاد. به دستور فرمانده گردان، من و استوار اقبالي و سه نفر از بچه‌هايي كه از قبل مجروح شده بودند به بنه بازگشتيم؛ يعني همان تپه‌اي كه مشرف به ده سياناو بود. بي‌سيم يك لحظه آرام نمي‌گرفت. با گذشت حدود ده ساعت، خبر فتح كله‌قندي رسيد. بچه‌ها در بهداري تيپ و گردان، اسامي مجروحان را با بي‌سيم به من گزارش مي‌كردند. با گفتن هر اسمي دنيايي خاطره تلخ و شيرين از جلو چشمانم مي‌گذشت. شب دوم عمليات، يكي از بچه‌ها كه موجي بود پيش من آمد و گفت: يك عده گروهك كرد با اسلحه به سمت بنه مي‌آيند. اول باورم نشد. بعد از پنج دقيقه صداي شليك گلوله و همزمان صداي استوار اقبالي مرا به خود آورد. مشغول نوشتن صورت‌جلسه مجروحيت بچه‌ها بودم. فوراً اسلحه را برداشتم و به سمت يكي از پنج سنگري كه مشرف به سياناو بود دويدم. حسن خسروي (بچة خوي) درست مي‌گفت؛ نيروهاي كومله براي ضربه زدن، فرصت را غنيمت شمرده بودند و به پايگاه ما حمله‌ور شده بودند. جز نارنجك و فشنگ ژ3 سلاح ديگري نداشتيم. سه شب به همين منوال گذشت تا اينكه خبر رسيد من يا اقبالي بايد به سمت كله‌قندي برويم و باقي‌ماندة گروهان را برگردانيم. هيچ نيروي ديگر كمكي هم نبود. با توجه به اينكه من مسئول گروه شناسايي بودم، به اقبالي پيشنهاد كردم بگذارد من بروم. گفتم: تمام منطقه را از قبل شناسايي كرده‌ام و كاملاً آشنا هستم. چند ساعتي طول كشيد تا به قلة كله‌قندي رسيدم. درگيري شديدي بود. خيلي از بچه‌ها را نمي‌شناختم. آتش تهية عراق ثانيه‌اي امان نمي‌داد. در اين بين از دور صورتي آشنا ديدم؛ رضا جوادي با موهاي جوگندمي مايل به سفيد بين بچه‌هاي ديگر مشخص‌تر از همه بود. از شيار، سينه‌خيز به سمت او رفتم. شهيد «رضا اپرا» بچه همدان، تازه دو ماه بود نامزد كرده بود. او هم با رضا بود. همچنين سه ـ چهار نفر ديگر از بچه‌هايي كه دو ماه بود به گروهان ما پيوسته بودند، همراه او بودند. رضا با ديدن من فرياد زد: جواد، فشنگ آورده‌اي؟ من تمامي چهار خشابم را به او دادم و گفتم: مگر بچه‌هاي پشتيباني مهمات نياورده‌اند؟ يك نفر كه او را نمي‌شناختم ضمن بستن خرج براي آرپي‌جي فرياد زد: جز آرپي‌جي و مقدار كمي فشنگ تيربار چيز ديگري نمانده. در همان لحظه رضا جوادي با اشاره به من فهماند كه بايد گلوله‌هاي آرپي‌جي را خرج‌گذاري و آماده كنيم.

يك ساعتي آنجا بودم. يك گردان كماندو با لباس‌هاي پلنگي از نيروهاي گارد عراق در مقابل ما بود. به رضا گفتم: دستور دارم بچه‌ها را برگردانم. رضا گفت: من و اپرا داوطلبانه مي‌مانيم و تو سريع بچه‌ها را ببر. در اين بين شهيد اپرا فرياد زد: رضا دارن بالا ميان. رضا آرپي‌جي به دوش بلند شد و من هم با او به سمت عراق شروع به تيراندازي كردم. موقعيت ما بهتر بود. چون درست روي قله بوديم و عراقي‌ها از پايين به سمت بالا مي‌آمدند. صداي «الله‌اكبر» و شليك آرپي‌جي توأم شد و براي اولين بار در تمام مدت جنگ شاهد برخورد آرپي‌جي به نفر عراقي شدم. از هيجان، همه الله‌اكبر گويان رضا را تشويق كرديم. رضا امان نداد و با فرياد به من گفت: جواد، سريع بچه‌ها را ببر! آن‌قدر صداي خمپاره و آتش تهيه عراق زياد بود كه صداها به سختي به گوش مي‌رسيد. من به پشت سر نگاه كردم و گل‌هاي پرپري را ديدم كه به زمين افتاده بودند. وقتي به صورت هر يك از اين عزيزان نگاه مي‌كردي يك دنيا ايمان، شجاعت، مردانگي و شرافت را مي‌ديدي كه با آرزوي شهادت و با لبخندي خاك‌آلود تابلويي از پيروزي را نقاشي كرده بودند. به صورت هر يك از اين عزيزان كه نگاه مي‌كردي معاني واقعي يك سري كلمات را عميق‌تر و فصيح‌تر متوجه مي‌شدي. به نظر من، شرافت و غيرت انسان‌ها از آنجا معنايي حقيقي به خود گرفت كه شجاعت و دلاوري و ايثار و از خودگذشتگي. هر صورت نوراني شهيد با يك دنيا نگفته‌ها توأم بود. خداوندا، نمي‌دانستم چه كنم. در هر صورت، بچه‌ها را جمع كردم و به سمت پايگاه مرزي خودمان حركت كرديم. در بين آن‌همه صداي توپ و خمپاره، گويي صداي الله‌اكبر رضا جوادي و رضا اپرا برنده‌تر بود و با صوتي جلي تمام صداها را مي‌شكافت و به گوشمان مي‌رسيد. شب به پايگاه رسيديم. روي تپه‌اي نشسته بودم و اشك مي‌ريختم. خبر سقوط كله‌قندي لرزه بر اندامم انداختم. با دوربين ديد در شب به كله‌قندي نگاه كردم. نُه پيكر پاك را به تيرك‌ها آويخته بودند و در بين ايشان باز موهاي جوگندمي رضا جوادي در حالي كه از پا آويزان شده بود يادآور نداي تكبير تمام رزمندگان بود. سوزش تركش‌هاي ريز پاهايم التيام يافته بود. ديگر دردي در بدن حس نمي‌كردم. چهار ـ پنج شب بي‌خوابي به نظرم نمي‌آمد. بي‌اختيار، فرياد الله‌اكبر سر دادم. چهل ـ پنجاه نفر از بچه‌ها با من هم‌صدا شدند: الله‌اكبر، الله‌اكبر، الله‌اكبر. هيچ يك از ما احساس شكست نمي‌كرديم. بچه‌ها هر يك از دلاوري و شهادت همرزمانشان به يكديگر مي‌گفتند و من به سمت چادرم به راه افتادم و وصيت‌نامة جوادي، آن دليرمرد خدا در بين ديگر وصيت‌نامه‌ها چون ماه در ميان ستارگان مي‌درخشيد.

ياد و خاطرة اين دليرمردان، هميشه و هميشه در خاطرمان زنده و جاودان است.

محمدجواد بهادري