http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18297

شناسه خبر: 18297
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۳۵

دفتر خاطرات شهيد بهروز مرادي (5)

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بالاخره روز سی و یکم شهریور ماه سال 1359 فرارسید. عراق به طور گسترده و همه جانبه به خاک ما تجاوز کرد و جنگ رسماً شروع شد. تاریخ این نکته را به یاد داشته باشد که با آتش گلوله های سربازان عراقی جنگ آغاز شد.</p>

 

بالاخره روز سی و یکم شهریور ماه سال 1359 فرارسید. عراق به طور گسترده و همه جانبه به خاک ما تجاوز کرد و جنگ رسماً شروع شد. تاریخ این نکته را به یاد داشته باشد که با آتش گلوله های سربازان عراقی جنگ آغاز شد.

من در مشهد بودم که از طریق رادیوهای بیگانه شنیدم که خرمشهر را، عراقی ها
گرفته اند یا دقیق تر بگویم به آن حمله کرده اند. از مشهد حرکت کردم. در قم بودم که شنیدم دانش آموزان و نوجوانان و جوانان خرمشهر، که تا به حال حتی تفنگی بر دوش نگرفته و به میدان جنگ نرفته بودند، به دفاع از شهر و دیار خود برخاسته و با کوکتل مولوتوف به تانک های متجاوز دشمن حمله کرده اند. هم چنین شنیدم که عده ای از آنان به اسارت دشمن در آمده اند.

با شنیدن این خبر، دیگر نتوانستم تحمل کنم. فوراً  از دوستان قمی خداحافظی کردم و بلافاصله سوار قطار شدم و به هر ترتیبی بود به طرف خرمشهر حرکت کردم. در قطار هم چند نفر جوان خرمشهری را دیدم که برای دفاع از شهرشان به آن جا برمی گشتند.

به خرمشهر که رسیدم صحنه هایی را دیدم که بسیار دردناک و وحشتناک بود. دیدم بسیاری از خانه های مردم بی دفاع خراب و ویران شده است و کسی در شهر نیست و همه در حال ترک شهر هستند. چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که صاحبان
ماشین های آخرین مدل، هر چه توانسته بودند بار زده و داشتند از شهر فرار می کردند. آنان در حال فرار بودند که وارد شهر شدم. تصمیم گرفتم فوراً به جبهه جنگ رفته و با عراقی ها بجنگم. اما اولین مشکل این بود که اسلحه ای در کار نبود و من هم اسلحه ای نداشتم!

دیگرانی که بودند یا قبل از من رسیده بودند، همه اسلحه ها را برده بودند. بعضی از
بچه ها منتظر بودند کسی شهید یا زخمی شود تا آن ها اسلحه اش را بردارند و با دشمن درگیر شوند.

هرج و مرج عجیبی حاکم بود و به قول لرها، «هرکسی سی خودش بی». یک افسر ارتش که اسمش را نمی دانم، هر چه داد زد که:

ـ یه چیزی بیاورید من این لوله تیربار را عوض کنم.

کسی محلش نگذاشت. حتی به حرفش گوش نمی داد. ناچار شد خودش با دستش لوله داغ و تفدیده تیربار را باز کند. وقتی لوله داغ تیربار را گرفت و باز کرد، گوشت کف دستش کاملاً جمع شد. به دادش رسیدم و آبی برایش آوردم. کف دستش به کل، پوست کنده شده بود.

در اولین برخورد، دانش آموزی را دیدم  که سخت روحیه اش را باخته بود. به او گفتم:

ـ چه خبر؟

با لحن خاصی گفت:

ـ فعلاً، تا خمپاره نخوردی، برو کنار بعد با هم صحبت می کنیم!

مقداری دلداری اش دادم و گفتم:

ـ ناراحت نباش. تا ارتش برسد، ما باید شهر را نگه داریم.

وظیفه معلمی ام ایجاب می کرد از همان بدو ورود به شهر، دیِنی را که به گردنم بود ادا کنم. با دست خالی و بدون اسلحه خودم را به جبهه و خط مقدم جنگ رساندم. دیدم تعداد زیادی از تانک های دشمن در اطراف سد انحرافی خرمشهر و نزدیک پادگان دژ، موضع گرفته اند. خیلی ها مثل من اسلحه نداشتند. در میان بچه ها تعدادی از آنان دانش آموزان خودم بودند. خوش حال بودم که دوش به دوش دانش آموزانم از خاک و ایمانم دفاع
می کنم. عده ای نیز غریبه بودند که تا آن وقت آنان را ندیده بودم.

نیروهای ما جدا از چندین قبضه اسلحه ژ3 و خمپاره و آر پی جی 7، چند قبضه توپ صد و شش میلی متری نیز داشتند. هر طور بود آن روز من با دست خالی و بدون اسلحه تا غروب آفتاب در محل درگیری با عراقی ها ماندم. غروب که شد من آخرین فردی بودم که همراه با سه قبضه توپ صد و شش میلی متری به طرف شهر برمی گشتیم.

یکی دو روز بدین منوال گذشت. در این مدت، همه کسانی که می جنگیدند و از شهر دفاع می کردند بچه های خود شهر بودند. راستش را بخواهید نظامی ها و ارتشی ها خیلی کم بودند. با پادگان دژ که در دست ارتش بود، تماس گرفتیم و از آنان پرسیدم:

ـ مگر جنگ نشده؟ وظیفه شما چیست؟ کی باید از شهر دفاع بکند؟ به ما پاسخ دادند:

ـ ما دژبان هستیم. سرباز جنگی نیستیم!

آمده بودم جنگ اما نه لباس نظامی تنم بود و نه حتی کفش نظامی پوشیده بودم. با همان لباس و کفش خودم در جبهه حاضر شدم. آن هم بدون اسلحه! یک زیر شلواری و یک زیر پیراهن، کل لباس نظامی ام بود، یک ماه و پنج روز این لباسم بود!

پس از مدتی یک روز یکی از دوستانم یک دستگاه آرپی جی 7 را که اضافی داشت، به من داد. اکنون آر پی جی داشتم و می توانستم به دشمن ضربه بزنم.

پایان