دفتر خاطرات شهيد بهروز مرادي (3)
در روز های مقاومت در شهر، چند نفر دختر و زن هم بودند که اسلحه به دست گرفتند و علیه دشمن جنگیدند. مادر یوسف علی از جمله ان زنان بود که با عراقی ها جنگید. عده ای از خواهران هم زخمی ها را مداوا می کردند و به آن ها می رسیدند. اکثریت قریب به اتفاق بچه هایی که در خرمشهر می جنگیدند. حتی آموزش نظامی ندیده بودند و نمی دانستند تفنگ چیه. همین امر گاه گاه صحنه های مضحکی را به وجود می آورد که به چند تای آنان اشاره می کنم:
یادمه، یکی از بچه ها آر پی جی را روی شکمش گذاشته بود و می خواست شلیک کند. می دانید که آر پی جی از پشتش هنگام شلیک شعله بیرون می زند. اگر کسی نزدیک آن باشد کشته خواهد شد. آن جوان دانش آموز نمی دانست پس از شلیک شعله آن خودش را هم نابود خواهد کرد. خوشبختانه، بچه هایی که اطرافش بودند، به موقع به دادش رسیدند و از مرگ حتمی نجاتش دادند.
عده ای خمپاره صد و بیست را آوردند و شروع کردند به شلیک کردن به طرف
عراقی ها. خمپاره صد و بیست به اصطلاح لگد دارد و اگر زیرش سفت و محکم نباشد داخل زمین فرو می رود. آن روز بچه ها هی زدند و هی دیدند خمپاره رفت پایین پس از چند شلیک، متوجه شدند خمپاره به کل رفت زیر زمین! بچه ها آموزش ندیده بودند و نمی دانستند چی به چیه. یا یادمه، شهید منصور گلی یک خمپاره هشتاد و یک گذاشته بود سر فلکه ی مطهری فعلی، یک گلوله می گذاشت داخل قبضه و شلیک می کرد. قبضه نود درجه دور می خورد و می چرخید! باز یک گلوله دیگر می گذاشت و شلیک می کرد، باز قبضه چرخی دور خودش می زد. آخر کار هم قبضه افتاد! از او پرسیدم:
ـ منصور کجا را می زنی؟
ـ نمی دانم! آیه می خوانم و می زنم هر جا خورد، خورد!
پس از مدتی قبضه داغ کرد. منصور رفت گونی خیس پیدا کرد و دور قبضه پیچید و پس از مدتی به کارش ادامه داد.
بچه های ما با چنین مظلومیتی در خرمشهر با دشمن، با آن همه سلاح و تجهیزات، مقابله و مبارزه کردند.
بچه های ما حتی، اصول اولیه محاصره دشمن را نمی دانستند. آن طور که بعدها سرهنگ عدنان فرمانده تیپ سی و سه عراق می گفت:
ـ ما مرتب تجدید سازمان می کردیم. هر چه زخمی می دادیم، عقب می کشیدیم و جایش نیروی تازه نفس می آوریم. شما ها این طور جلو ما مقاومت می کردید. اما من تعجب
می کردم از این نیروهایی که در شهر با ما می جنگیدند. آن ها یک حرکت نظامی دقیق را شروع می کردند و ما را محاصره می کردند، اما بعد ما دیدیم ناگهان می کشند عقب و باز می رفتند جای دیگری را محاصره می کردند و آن جا را هم ول می کردند و می رفتند جای دیگر ... به او گفتم:
ـ مرد حسابی! آن ها که دوره نظامی ندیده بودند. این ها افراد ساده محصلی بودند که تا دیروز تو مدرسه، مشق می نوشتند، حالا آمده اند تو روی شما و با دشمن می جنگند.
پایان