http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18282

شناسه خبر: 18282
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۷

روزهاي مقاومت13

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">رفتم حسينيه&zwnj; اصفهاني&zwnj;ها. شنيده بودم بچه&zwnj;ها شب آنجا جمع مي&zwnj;شوند. بچه&zwnj;ها دو گروه شده بودند و نشسته بودند بحث مي&zwnj;كردند كه &laquo;اينجا براي چي اومده&zwnj;يم؟ به خار خلق يا حق يا ملت؟&raquo;</p>

رفتم حسينيه‌ اصفهاني‌ها. شنيده بودم بچه‌ها شب آنجا جمع مي‌شوند. بچه‌ها دو گروه شده بودند و نشسته بودند بحث مي‌كردند كه «اينجا براي چي اومده‌يم؟ به خار خلق يا حق يا ملت؟»

همه‌اش حرف مي‌زدند و به سر و كله‌ي هم مي‌پريدند. اعصابم خرد شد، گفتم: «آقا! اينجا اومديم براي جنگ. خلق و مَلق رو بندازين دور. اصل، اسلام و دين و مملكته. اينجا جاي بحث نيست، جاي جنگه. بيرون جنگه. شما نشستين اين جا اعصاب هم ديگه رو خرد مي‌كنين كه چي؟»

يكي گفت: «تو ه بلد نيستي بحث كني، چرا دخالت مي‌كني؟»

عصباني شدم. گفتم «من بحثم با اسلحه‌ست. هر كي بخواد چيزي بگه، مي‌چسبونمش ديوار.»

سر و صداي همه بلند شد. جلسه به هم ريخت. يكهو بهروز برگشت و گفت: «آقا سانسور! چرا مثل سانسورچي‌ها اختناق ايجاد مي‌كني؟»

بچه‌ها اسم من را گذاشته بودند «آقا سانسور.»

بد هم نشد. كسي ديگر جرأت نمي‌كرد جلوي من بحث كند. من را كه مي‌ديدند، مي‌گفتند «سانسورچي آمد، ساكت.»

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383