روزهاي مقاومت12
جنگ كه تموم شد، بابام برمان داشت، برد يي از روستاهاي دور و بر اصفهان. من دلم همهاش خرمشهر بود.
آنجا تاب نميآوردم. هر چه هم ميگفتم، كسي گوشش بدهكار نبود. هفده هجده سالم بود. يكي دو هفته كه گذشت، يك روز دزدكي بلند شدم و راه افتدم طرف خرمشهر. فقط يي دو تا صد توماني همراهم بود. پول كم آوردم. توي راه يكي از بچههاي همسايهمان را ديدم، پنجاه تومان هم او بهم داد. قم سوار قطار شدم، بدون بليت. با يكي هم آنجا رفيق شدم. قطار هم از شانس ما تا اهواز نبرد. انديمشك پيادهمان كرد. خيلي از مسير را با هم پياده رفتيم. چند بار هم سوار ماشينهاي سنگين بين راهي شديم.
بالاخره بعد از چند روز رسيديم خرمشهر. شب بود. اولين بار بود خرمشهر را اين قدر تاريك ميديدم. توي شهر پرنده پر نميزد. ظلمات بود؛ سوت و كور.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383